‏نمایش پست‌ها با برچسب آزاد اندیشان، آزادنامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آزاد اندیشان، آزادنامه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴/۱۱/۱۶

بار دیگر «دژاووی» انتخابات!

 «دژاوو» واژه‌ای است فرانسوی که آن را در فارسی «پیش‌دیده» و نیز «آشناپنداری» ترجمه کرده‌اند. «دژاوو» پدیده‌ای شگفت‌انگیز است. تقریبا همه‌ی انسان‌ها آن را تجربه کرده‌اند. «دژاوو» هنگامی به آدمی دست می‌دهد که در وضعیتی معین ناگهان دچار این حس غریب می‌شود که پیش‌تر عین آن وضعیت را تجربه کرده است. ناگهان همه‌ی صحنه‌هایی که او در یک لحظه می‌بیند و همه‌ی سخنانی که در همان لحظه می‌شنود، آشنا و تکراری به نظر می‌رسند، گویی آن لحظه را تماما یک‌ بار زیسته است.

هنوز میان پژوهشگران توافقی بر سر علل بروز «دژاوو» وجود ندارد و نظریه‌های گوناگونی درباره‌ی آن ارائه کرده‌اند: از جمله این نظریه که شخص شرایطی را که برایش آشنا و تکراری به نظر می‌رسد، پیش‌تر در خواب دیده است؛ یا این نظریه که آدمی در شرایطی دچار «دژاوو» می‌شود که پیش‌تر شرایطی با ساختارهای مشابه آن را تجربه کرده باشد. نظریه‌های دیگری مبنی بر اختلالات لحظه‌ای در تصورات آرزویی انسان و همچنین استرس و خستگی شخص به هنگام بروز «دژاوو» هم مطرح‌اند. حتی کسانی که به تناسخ و باززایی باور دارند، معتقدند که «دژاوو» یادآوری خاطره‌ای از زندگی‌های پیشین آدمی است!

این امر که در میان پژوهشگران نظریه‌ی واحدی برای توضیح پدیده‌ی «دژاوو» وجود ندارد، هاله‌ای اسرارآمیز به دور آن پیچیده است. کسانی که اهل فیلم و سینما هستند، به یاد می‌آورند که در یکی از سه‌گانی‌های علمی ـ تخیلی هالیودد به نام «ماتریکس»، از پدیده‌ی «دژاوو» به عنوان «خطایی در سیستم جهان ساختگی» به همین نام یاد شده بود. به‌رغم این پیچیدگی و ناروشنی، «دژاوو» واجد چند ویژگی اساسی است که آن را از یادآوری عادی یک خاطره متمایز می‌کند: نخست اینکه شخصی که دچار «دژاوو» می‌شود دقیقا می‌داند احساس آشنایی و تکراری که در شرایطی معین به او دست داده نمی‌تواند واقعی باشد. دوم اینکه به هنگام احساس «دژاوو» شخص هرگز نمی‌تواند بگوید که شرایط مشابه وضعیت کنونی را کی و کجا تجربه کرده است. سوم اینکه حس «دژاوو» بسیار زودگذر است و در چند ثانیه روی می‌دهد و با شتاب رنگ می‌بازد. و ویژگی عجیب چهارم اینکه هنگام «دژاوو» غالبا برای دست‌کم چند دهم ثانیه این تصور به آدمی دست می‌دهد که می‌تواند ادامه‌ی جریان امور را پیش‌بینی کند.

۱۳۹۴/۰۸/۱۷

گفتاوردهای آته‌ایستی

 
ـ خدا تنها موجودی است که برای حکومت کردن، به بودن نیازی ندارد. (شارل بودلر). 
ـ ایمان و دانش مانند دوکفه‌ی یک ترازو هستند، هر اندازه یکی بالا رود، دیگری پایین می‌آید. (آرتور شوپنهاور).
ـ کسی که می‌خواهد هوای پاک تنفس کند، به کلیسا نمی‌رود. (فریدریش نیچه)
ـ آته‌ایست‌ها کتاب‌های مقدس را نوعی کتاب‌های‌ کودکان برای افراد بزرگ‌سال می‌دانند. (کلاوس برانداشتتر).
ـ حتی خدایان هم می‌میرند، زمانی که کسی به آنان باور نداشته باشد. (ژان پل سارتر).
ـ دین تنها فلسفه‌ای است که هر آدم میان‌مایه‌ای آن را می‌فهمد و می‌پذیرد. (ژوزف ژوبر).
ـ دین فقط با چیزهایی موافق است که نتوانسته آنها را ممنوع کند! (کورت توخولسکی).
ـ به محض آنکه دین از فلسفه یاری بگیرد، زوالش پرهیزناپذیر می‌شود. (هاینریش هاینه).
ـ بهترین خاصیت دین این است که سرانجام کافر تولید می‌کند. (فریدریش هبل).
ـ خدا فرضیه‌ای است ساخته‌ی انسان، برای کنار آمدن با مساله‌ی وجود. (جولیان هاکسلی).
ـ‌ جزمیت چیزی جز ممنوعیت تفکر نیست. (لودویگ فویرباخ).
ـ ناکامی عیسی، مصلوب شدن نبود، بلکه واتیکان بود. (ژان کوکتو).
ـ کلیسا می‌آموزد که در نماد صلیب، رنج عیسی مسیح را ببینیم. اما من در صلیب رنج انسان‌های بیشماری را می‌بینم که به نام صلیب جان خود را از دست دادند، چه کسانی که در آتش سوزانده شدند و چه کسانی که به دست شکنجه‌گران یا در «جنگ‌های مقدس» کشته شدند. (مارکوس گانزل).
یک خر خدا را به شکل خر تصور می‌کند و پاپ به شکل مرد. (اوتا رانکه هاینمن).
به صدها طریق گفته و تکرار کرده‌ام که هرگز نمی‌توان در حق خدا نیکی کرد، وقتی در حق انسان بدی می‌کنیم. (فرانسوا ولتر).
ـ روحانیان از هیچ چیز بیشتر از آگاهی توده‌های مردم نمی‌ترسند. (یوهان ولفگانگ فون گوته).
ـ ایمان هرگز نمی‌تواند ما را به چیزی متقاعد کند که شناخت ما آن را باطل می‌شمرد. (جان لاک).
ـ هر چه بر تاریخ دین بیشتر پرتوافکنیم، سیاهی‌های آن بیشتر می‌شود. (هاینریش ویزنر).
ـ کسی که امور ایمانی را از فهم خود بپرسد، پاسخ‌های غیرمسیحی دریافت می‌کند. (ویلهلم بوش).
ـ بی‌خدایان نبودند که مسیح را به صلیب کشیدند، مؤمنان زمانه‌ی او بودند. (گرترود فون له فورت).
ـ ما انتظار نداریم که مؤمنان از باورهای خود دست بکشند، بلکه می‌خواهیم که به باورهای ما کاری نداشته باشند. (خوزه اورتگا گاست).
ـ برای دین فقط امر مقدس حقیقت و برای فلسفه فقط حقیقت مقدس است. (لودویگ فویرباخ).
ـ ایمان یعنی اینکه نخواهی بدانی حقیقت چیست. (فریدریش نیچه).
ـ کتاب‌هایی که جهان آنها را غیراخلاقی می‌نامد، کتاب‌هایی هستند که ننگ جهان را نشان می‌دهند. (اسکار وایلد).
ـ دینی که برتئولوژی استوار است،‌ هرگز نمی‌تواند محتوایی اخلاقی داشته باشد. (ایمانوئل کانت).‌
ـ مؤمنان به ندرت متفکر و متفکران به ندرت مؤمن‌اند! (هانس دایبر).
ـ آته‌ایست، بزرگ‌ترین ستایش درباره‌ی خداست؛ زیرا موجودی آفریده که آنقدر نیرومند است تا از او چشمپوشی کند! (ارنست ویلهلم اشمن).
ـ سرچشمه و سرشت واقعی دین آرزوست. اگر آدمی‌ آرزویی نمی‌داشت، خدایی هم نمی‌داشت. آنچه آدمی دوست دارد باشد و نیست، به خدای خود نسبت می‌دهد. (لودویگ فویرباخ).
ـ دین بیش و پیش از هر چیز بر ترس استوار است. (برتراند راسل).
ـ همه‌ی اندیشه‌های بزرگ با کفرگویی آغاز شده‌اند. (جرج برنارد شاو).
ـ ادیان فرزندان جهلی هستند که از مادرشان زودتر خواهند مرد. (آرتور شوپنهاور).
ـ مسیحیت فقط بندگی و فرمانبری را موعظه می‌کند. روح مسیحیت برای جباریت مناسب است و مسیحیان واقعی برای بردگی ساخته شده‌اند. (ژان ژاک روسو).
ـ هدف فلسفه فقط و فقط حقیقت است و هدف ایمان فقط و فقط فرمانبری و دینداری. (باروخ اسپینوزا).
ـ روحانیان از هیچ چیز بیشتر از آگاهی توده‌های مردم نمی‌ترسند. (یوهان ولفگانگ فون گوته).
ـ من دین را مانند یک بیماری می‌نگرم، سرچشمه‌ی فلاکت‌های بیشمار برای بشریت. (برتراند راسل).
ـ در دوره‌های تاریکی، مردم را با دین هدایت کرده‌اند. مانند شبی تاریک که نابینایی پیر می‌تواند راهنمای بینایان باشد، چرا که راه و چاه را از آنان بهتر تشخیص می‌دهد. اما احمقانه است اگر پس از برآمدن آفتاب، بینایان همچنان از نابینای پیر به عنوان راهنما استفاده کنند. (هاینریش هاینه).
ـ انسانی را بکش تا قاتل باشی. میلیون‌ها تن را بکش تا کشورگشا باشی. همه را بکش تا خدا باشی. (ادمون رستان).

برگردان: شهاب شباهنگ 


۱۳۹۴/۰۶/۱۵

روزی زیبایی‌های طبیعت را فقط در فیلم‌ها می‌توان دید




 در وبلاگ یکی از دوستان، چشم‌ام به یادداشتی افتاد درباره‌ی تعطیل شدن «باداب سورت» مازندران، یعنی چشمه‌ی پلکانی تراورتنی زیبایی که بی‌تردید یکی از شگفتی‌های طبیعت در ایران است. از قرار معلوم هم‌اکنون بخش‌هایی از این پدیده‌ی باشکوه طبیعی به دلیل بی‌کفایتی و عدم مراقبت مسئولان و نیز بی‌توجهی گردشگرانی که به آنجا می‌روند نابود شده و بقیه هم در شرف نابودی است. یادداشت هوشمندانه و هشداردهنده‌ی آن دوست و خبرهایی که هر روز در رسانه‌ها درباره‌ی روند پرشتاب نابودی طبیعت در ایران دیده می‌شود، مرا بی‌اختیار به یاد یک فیلم علمی ـ تخیلی قدیمی متعلق به اوایل دهه‌ی ۷۰ میلادی انداخت.

احتمالا بسیاری از علاقه‌مندان سینما، فیلم تکان‌دهنده‌ی «سویلنت سبز» را به یاد می‌آورند که مضمونی روشنگر و پیامی هشداردهنده داشت. این فیلم که در ژانر فیلم‌های علمی ـ تخیلی با مضمونی «آخرالزمانی» (آپوکالیپتیک) ساخته شده بود، کاری از ریچارد فلایشر فیلمساز آمریکایی بود و چارلتون هستون و ادوارد جی. رابینسون در آن نقش‌آفرینی کرده بودند.

داستان فیلم، آینده‌ای نه چندان دور را روایت می‌کند که در آن به دلیل پیامدهای استفاده‌ی نابهنجار انسان از منابع طبیعی و رشد بی‌رویه‌ی جمعیت در جهان، وضعیت فاجعه‌‌آمیز و فلاکت‌باری بر روی کره‌ی زمین حاکم شده و بشریت به مرزهای «رشد» رسیده است؛ «رشدی» که البته هزینه‌ی سنگینی به بهای نابودی طبیعت به انسان تحمیل کرده و کره‌ی خاکی را به جهنمی واقعی تبدیل نموده است.

۱۳۹۴/۰۶/۰۲

زیگموند فروید و «رانش مرگ»



زیگموند فروید که مانند بسیاری از هم‌عصران خود تحت تاثیر تجربه‌های هولناک جنگ جهانی اول با بیش از ۱۷ میلیون قربانی بود، در سال ۱۹۱۹ یعنی یک سال پس از پایان این جنگ، کار نگارش رساله‌ا‌ی به نام «فراسوی اصل لذت» را آغاز کرد که در سال ۱۹۲۰ منتشر شد. او در این رساله نظریه‌ی خود در باره‌ی «رانش‌ها» را تدوین کرده و از جمله از «رانش مرگ» به عنوان قطب مخالف «رانش زندگی» در آدمی سخن گفته است.

به باور فروید، در مناسبات منحطی که در جریان رویدادهایی چون سوءاستفاده جنسی، تجاوز، شکنجه، ضربه‌ی روحی و به ویژه جنگ از گذرگاه درد و مرگ متعین می‌شوند، انسان‌هایی یافت می‌شوند که مطیع خواهشی نیرومند برای ویرانگری و کشتن هستند. آنچه در این‌گونه مناسبات در خدمت استراتژی بقاست، می‌تواند به رانشی ویرانگر تبدیل گردد. فروید نام انگیزشی را که پس از جنگ جهانی اول در بسیاری از سربازان از جبهه بازگشته دیده می‌شد، «رانش مرگ» می‌گذارد و آن را ـ همان‌گونه که سپس خواهیم دید ـ حتی به برساخته‌‌ای هستی‌شناختی برمی‌کشد.

برای فروید هر رانشی، خواهشی استقلال‌یافته است که از یک ضرورت برمی‌خیزد. از «رانش مرگ» زمانی می‌توان سخن گفت که بخواهیم اجبار و وسواسی برای نابودی و ویرانگری را توصیف کنیم. او با این مفهوم در پی تبیین این مساله است که آدمیان چگونه می‌توانند مسحور کشتار و نابودی شوند. فروید در رساله‌ی یاد شده مفهوم نگرورزانه‌ی «رانش مرگ» را به عنوان قطب مخالف «رانش زندگی» مطرح می‌کند. برای او روحیه‌ی ایثارگرانه و خواست نابودی و از خودگذشتگی در آدمیان در کرنش به مراجع اقتدار سیاسی و فرهنگی، با اصل لذت‌خواهی به مثابه تلاش کانونی رانش زندگی قابل توضیح نیست.

۱۳۹۴/۰۵/۰۷

بالاترین و کاربران معترض


هفته‌ای که گذشت شاهد اعتراض شمار قابل توجهی از کاربران به سیاست‌های اجرایی مدیرانِ سایت بالاترین بودیم و در این میان مسائلی‌ مطرح شد که پاسخی برای آنها نداشتیم! من به عنوان کسی‌ که تا اندازه‌ای با مسائل و مشکلات مدیریتِ یک سایت آشناست، باید به اطلاعِ  دوستان و کاربران برسانم، مسائلی که ما  عنوان می‌کنیم تمامِ واقعیت‌ها نیستند و باید مطمئن باشیم که در کنار آنها رویداد‌ها و اقداماتی رخ می‌دهد که برای ما قابل رویت نیستند و آنچه را که ما شاهد آن هستیم فقط یک روی سکه است.

من اعتقادِ چندانی به طرح مسائلی‌ از قبیل «توطئه» و «زد و بند» و «تبانی» ندارم و عنوان کردنِ اینگونه اتهامات را بدون مدرک بی‌‌ارزش می‌دانم؛ اما اعتقاد دارم که مسئولان سایت به عنوان افرادی که محرمِ اسرار هستند، نمی‌توانند همه اقدامات و شیطنت‌های بعضی‌ ازکاربران را علناً فاش کنند، کمااینکه خودِ من هم این کار را نمی‌کردم، مگر در چند مورد استثنایی‌! اعضای محترمِ سایت باید بدانند که هر حرکت و اقدامی که به تصور خود به صورت مخفی‌ انجام می‌دهند برای کسانی که ابزار مدیریت را در اختیار دارند قابل رویت است؛ یعنی‌ از لحظه‌ای که شما آنلاین هستید (حتی اگر فقط ناظر باشید) تا امتیاز دادن‌های منفی‌ و مثبت به کامنت‌ها و اسامی مضاعف و آیدی‌های متعدد و غیره همگی‌ ثبت می‌‌شود و مدیرِ مربوطه به آن واقف است.

ضرورت یادآوری این موضوع در آنجاست که متأسفانه تعداد قلیلی از کاربران که در بعضی‌ از مواقع صدای اعتراضشان از دیگران رساتر است، از همین گروه هستند و این واقعیتی است که من در سایتی که ابزار مدیریت آن را داشتم بار‌ها شاهد آن بودم! برای نمونه، کاربرانی بودند که با دو آیدی مختلف در دو جهت مخالف حرکت می‌کردند و کسی‌ هم آنها را نمی‌شناخت؛ یا کاربرانی که با یک آیدی با شما همسو بودند و با آیدی دیگرمخالف شما بودند! اینها نمونه‌های کوچکی از واقعیت در فضای مجازی ما است و تا زمانی‌ که ما در صددِ اصلاح خود بر نیاییم و از اعتماد و فرصتی که در اختیارمان قرار گرفته سوء‌استفاده کنیم، وضع بر همین منوال باقی‌ خواهد ماند!

شاید عده‌ای به این حرف من معترض باشند که این مسئله نمی‌تواند آنقدر اثرگذار باشد که حیات یک سایت را مختل کند. ولی‌ به باور من اتفاقاً کافی‌ است که فقط یک نفر شروع کننده یک جنجال باشد تا بقیه آنهایی هم که در ماجرا دخیل نیستند از راه برسند و دور او جمع بشوند. مانندِ تصادف ساده دو اتومبیل که باعث تجمع تمام «کارشناسان و متخصصان» می‌‌شود!

حقیقت‌جویی و راست‌‌گویی خصایلی بی‌نظیرند. گفتنِ حقیقت هر اندازه تلخ و دشوار باشد، فقط به دلیری و شهامت نیاز دارد و‌ میوه آن شیرین است. غرضِ من از نوشتن این چند سطر، یادآوری این نکته به دوستان و کاربران گرامی بود که باید از قضاوت‌های افراطی و شتابزده نسبت به مسئول سایت و مدیران آن خودداری کرد و همه جوانب را در نظر داشت. این رویکرد باعث می‌شود که ما بتوانیم به دور از احساسات و غوغاسالاری، داوری منصفانه‌تری نسبت به امور جاری در سایت داشته باشیم و به سهم خود از تنش‌های موجود بکاهیم و فضا را برای فعالیت‌های بارآور و سازنده بیش از پیش مهیا کنیم.

ولی‌ در کنار آن انتقادی هم دارم که قبل از من بسیاری از کاربران محترم آن را مطرح کرده‌اند و آن، خلا همیشگی‌ِ  یکی‌ از مسئولان در میانِ  کاربران و اعضا محترم است  تا بتواند به موقع به سؤالات و مشکلات کاربران رسیدگی کند. مطمئن هستم که مدیریت محترم سایت بر این امر واقف است که اعضای این سایت فقط نام‌های مجازی نیستند و در پشت این آیدی‌ها شمار زیادی انسان‌های فرهیخته و آزادیخواه با سنین مختلف قرار دارند و تلاش می‌کنند فضای سایت را بهبود بخشند و پربارتر کنند و در این زمینه همه توانشان را به کار می‌‌گیرند. سکوتِ مدیران سایت و موجه نکردن دلایل‌شان برای عدم پذیرش درخواست اعضای محترم سایت، بی‌‌حرمتی به آنان محسوب می‌‌شود.
با سپاس

۱۳۹۴/۰۵/۰۵

گریز به دامان اقتدارگرایی

   این نوشته نگاهی است گذرا به دیدگاه‌های اریش فروم در واکاوی سازوکار گریز به دامان اقتدارگرایی. پرداختن به این موضوع برای ما ایرانیان بویژه از آن جهت حائز اهمیت است که در «جامعه‌ی ولایی» خود با انبوه بیشماری از موجودات مسخ‌شده و خود‌باخته روبرو هستیم که با «ذوب شدن» در مراجع مافوق، پابرجایی نظامی انسان‌سوز و سرکوبگر را ممکن و بقای آن را تضمین می‌کنند. ...
Bildergebnis für erich fromm

 اریش فروم (۱۹۸۰ ـ ۱۹۰۰) متفکر و روان‌شناس آلمانی، با برآمد نازیسم ناچار شد میهن خود را ترک کند. او در مهاجرت اجباری دگرگونی‌های سیاسی و اجتماعی زادگاه خویش در زمان حکومت نازی را به دقت زیر نظر داشت و در آثار خود از جمله به پدیده‌ی روان‌شناسی توده‌ای فاشیسم پرداخته است. یکی از مفاهیم کانونی او در این بررسی‌ها، «شخصیت اقتدارگرا» است. 

به باور فروم، نظام‌های سیاسی توتالیتر مانند نازیسم و فاشیسم و استالینیسم، بر شانه‌ی انسان‌های اقتدارگرا استوارند. او از «شخصیت اقتدارگرا» الگوی معینی از رویکردهای اجتماعی و نیز ویژگی‌های شخصیتی را می‌فهمید که از طریق پیش‌داوری‌ها‌، همرنگی با جماعت، ویرانگری و نیز فرمانبری کورکورانه از مراجع مافوق، بر رفتارهای اجتماعی فرد تاثیر می‌گذارد. فروم بر این باور بود که شخصیت اجتماعی آدمی بر خلاف شخصیت فردی او، تنها بخشی از خصوصیات و ویژگی‌های آدمی را دربرمی گیرد؛ آن خصوصیاتی که از گذرگاه شیوه‌ی زندگی مشترک و تجربیات پایه‌ای، انتظارات مشخص اجتماعی، مطالبات برای رفتاری مناسب در جامعه، و نیز سرکوفت رفتارهای انحرافی حاصل می‌شود.

از دیدگاه فروم، تلاش برای آزادی، یکی از رگه‌های بنیادین سرشت آدمی است، ولی از آنجا که شخصیت اجتماعی فرد در وهله‌ی نخست در محیط خانوادگی شکل می‌گیرد، بسیاری از انسان‌ها در خانواده به گونه‌ای تربیت می‌شوند که برای آزادی به بلوغ نمی‌رسند. آنان همواره به «بالا» چشم می‌دوزند و به سوی قدرت یا فرمانبری جهت‌گیری دارند. فروم در یکی از آثار معروف خود به نام «بیم از آزادی» (۱۹۴۱) که در اوج قدرت هیتلر به رشته‌ی نگارش درآمده است، سازوکار روانی این پدیده را موشکافانه می‌کاود. به باور او کسی که دارای روحیه‌ی همرنگ شدن با جماعت است، دگراندیشی و جهانی متکثر را برنمی‌تابد.

فروم در «شخصیت اقتدارگرا» آدمی را می‌بیند که تاب پذیرش مسئولیت آزادی و استقلال خویشتن را ندارد و برای فرار از چنین مسئولیتی به امنیت کاذب «همرنگی با جماعت» و «آویختن از گردن مراجع اقتدار» پناه می‌برد. «شخصیت اقتدارگرا» نزد فروم از مفهوم آسیب‌شناختی روانی «دگرآزار ـ خودآزار» (شخصیت سادومازوخیستی) مشتق شده است. چنین شخصیتی در گونه‌ی کنش‌پذیر یا غیرفعال خود عمدتا دارای گرایش خودآزار (مازوخیستی)، یعنی متمایل به پیروی، فرمانبری و چاکرمنشی؛ و در گونه‌ی کنشگر یا فعال خود عمدتا دارای گرایش دگرآزار (سادیستی)، یعنی متمایل به سلطه‌طلبی و فرمانروایی بر افراد ناتوان‌تر از خود و اعمال زور بر آنان است.

۱۳۹۴/۰۴/۲۴

هنر جشن‌ گرفتن برای شکست!



کمتر سراغ داریم یا اصلا سراغ نداریم که  رژیم اسلامی توانسته باشد از بحران‌آفرینی‌ها و ماجراجویی‌هایش نتیجه مثبتی گرفته باشد. از داستان گروگانگیری تا جنگ عراق و صدها نمونه کوچک و بزرگ دیگر تا همین سیرک اتمی. همه این رویدادها نهایتا با افتضاح و خفت و خواری همراه بوده و این رژیم اسلامی را بی‌اعتبارتر ساخته است. فرجام همه قلدربازی‌ها و گردن‌کشی‌ها هیچ چیز جز رسوایی و زیان نبوده است.

سراسر کارنامه سیاه و منفی رژیم اسلامی از اشتباه و لجاج در اشتباه پوشیده است. بسیاری از ایرانیان فراموشکار نیز از خود نمی‌پرسند که چگونه می‌توان صدها میلیارد دلار هزینه‌ ماجراجویی‌های رژیم  به اضافه بی‌آبرویی و از دست دادن اعتبار و زیر پا گذاشتن حرمت مردم را  نادیده گرفت و بازگشت به موقعیت پیش از بلندپروازی هسته‌ای را "پیروزی" قلمداد کرد؟ آیا نباید این واقعیت را پذیرفت که در پس این هیاهوی تبلیغاتی درباره "پیروزی" آنچه را که ایران ظاهرا بدست آورده‌، چیزی جز اجازه فروش دوباره نفت نیست؛ یعنی ابزاری که قبلا هم در اختیار داشت و در نتیجه بی‌کفایتی‌های رژیم آن را برای مدتی از دست داده بود؟ 

آیا پذیرفتن این واقعیت  که پس از این همه خسارت و تاراج  تازه به نقطه‌ای بازگشته‌ایم که در آنجا قرار داشتیم، اینقدر دشوار است؟! چه در بحران‌آفرینی مربوط به گروگانگیری، چه در پافشاری بر تداوم جنگ ویرانگر هشت ساله و چه در ماجرای چندین ساله تلاش برای دستیابی به سلاح هسته‌ای، می‌توان یک فصل مشترک را بازیافت: و آن چیزی نیست جز به خاک مالیده شدن پوزه رژیم اسلامی و بر باد رفتن سرمایه‌های هنگفت کشور که تنها با اندکی درایت می‌توانست در خدمت آبادانی و پیشرفت میهن قرار گیرد.

چگونه می‌توان شکستی چنین خفت‌بار را به جای "پیروزی" جا زد و برای آن شادی کرد و جشن گرفت؟ آیا مردم تا به حال به این اندیشیده‌اند که این دور بیهوده و بازگشت به «نقطه صفر» اصلا می‌توانست وجود نداشته باشد؟ آیا هرگز از خود پرسیده‌اند که  برنده واقعی ماجراجویی‌ها و گردن‌کشی‌های رژیم اسلامی چه کسانی بوده‌اند؟ آیا در این "جشن هسته‌ای" لحظه‌ای در این موضوع درنگ کرده‌اند که دستاورد واقعی مردم ایران در این روند جنون‌آسای قدرت‌طلبی حکام جمهوری اسلامی چه بوده و واقعا چه چیز نصیبشان شده است؟ چند بار دیگر باید آزمود و شکست خورد و از شکست‌ها نیاموخت؟

۱۳۹۴/۰۴/۰۵

«سردترینِ هیولاهای سرد...»



پس از رسوایی مربوط به شنود یک دهه‌ای تلفن همراه آنگلا مرکل صدراعظم آلمان از سوی آژانس امنیت ملی آمریکا که ظاهرا برای دوره‌‌ای کوتاه به سردی روابط میان برلین و واشنگتن انجامید، اکنون افشای اسناد تازه‌ی «ویکی‌لیکس» از آن حکایت دارد که این نهاد اطلاعاتی آمریکا سال‌های متمادی رهبران کاخ الیزه را نیز شنود می‌کرده است. 

این اسناد می‌گویند که آژانس امنیت ملی آمریکا نه تنها از فرانسوا اولاند، رئیس‌جمهوری کنونی فرانسه، بلکه همچنین از اسلاف او یعنی نیکلا سارکوزی و ژاک شیراک نیز از سال‌ها پیش جاسوسی می‌کرده است. این شنود فقط به روسای جمهوری فرانسه محدود نمی‌شده، بلکه همچنین مشاوران نزدیک آنان و نیز اعضای کابینه، دیپلمات‌های بلندپایه و حتی سفیر فرانسه در واشنگتن را هم در بر می‌گرفته است. حتی صاحبان صنایع در فرانسه هم ظاهرا از تعرضات جاسوسی آمریکا در امان نبوده‌اند، همان‌گونه که چندی پیش‌ آشکار شد که آمریکا از صنایع آلمانی نیز جاسوسی می‌کرده است و سرویس اطلاعاتی آلمان و دولت این کشور در این باره سکوت کرده بودند.

گفتنی است که سفارت آمریکا در پاریس که از کاخ ریاست‌جمهوری، مجلس ملی و نیز وزارت دفاع فرانسه فاصله‌ی زیادی ندارد، محتملا کانون اصلی این خبرچینی بوده است. واشنگتن همانگونه که طبقات بالایی ساختمان سفارت خود در برلین را به مرکزی برای جاسوسی تبدیل کرده، این کار را در پاریس نیز انجام داده است. باید توجه داشت که پاریس و برلین پایتخت‌های دو کشوری هستند که جزو نزدیک‌ترین متحدان و «دوستان» واشنگتن به شمار می‌روند! آمریکا بر تن همه‌ی این فعالیت‌های جاسوسی خود لباس «مبارزه با تروریسم» می‌پوشاند و مقامات این کشور گاهی به زبان بی‌زبانی به متحدان خود تفهیم می‌کنند که اگر پشتیبانی و امنیت می‌خواهید، درهای اتاق‌های خوابتان نیز باید به روی نهادهای اطلاعاتی ما گشوده باشد! 

این رسوایی تازه ظاهرا «ملت بزرگ فرانسه» را شوکه کرد، همانطور که پیش‌ از آن مردم آلمان را در بهت فرو برده بود. در مباحثی که در آن زمان در رابطه با شنود تلفن همراه مرکل در آلمان جریان یافت، شمار زیادی از سیاستمداران و رسانه‌های «واقع بین» بر این باور بودند که آلمان نمی‌تواند از آمریکا انتظار مناسبات برابر حقوق داشته باشد و از آنجا که در حوزه‌ی مسائل امنیتی و نظامی سخت به آمریکا وابسته است، باید به خفت چنین مناسبات نابرابری تن دهد. توصیه‌ی آنان این بود که باید به تذکرات دیپلماتیک بسنده کرد و هر چه زودتر این پرونده را بست تا تنش «میان دو کشور دوست» بالا نگیرد. 

شماری دیگر از منتقدان اجتماعی آلمان صریحا اذعان می‌کردند که این کشور به دلیل وابستگی‌های یاد شده، عملا کشوری با «حاکمیت مستقل» نیست. این اعتراف تلخ همزمان به این معنا بود که ادعای این امر که در یک دمکراسی «همه‌ی قدرت از مردم ناشی می‌شود» شعاری بیش نیست و قدرتی فرادست همواره می‌تواند آن را ابطال کند! 

می‌شد معصومانه از خود پرسید، چرا آمریکا حتی از متحدان نزدیک خود جاسوسی می‌کند؟ پاسخ کوتاه و روشن است: چون منافع‌اش ایجاب می‌کند و قدرت این کار را دارد! بی‌تردید هر کشور دیگری نیز به جای آمریکا در موقعیتی برتر بود همین کار را می‌کرد. و طبعا نباید پنداشت که قدرت‌های فرودست چنین تلاش‌هایی نمی‌کنند.


هنگامی که ماجرای شنود تلفن مرکل افشا شد، رهبران فرانسه ظاهرا ناخشنودی خود را از آن بیان کردند. اما آنان لابد با خود فکر می‌کردند که هر چه باشد آلمان با گذشته‌ی تاریخی خود، برای آمریکایی‌ها کشور ویژه‌ای است و واشنگتن همواره پس از جنگ با آن به عنوان «حیاط خلوت» خود رفتار کرده است. احتمالا به مخیله‌ی آنان خطور نمی‌کرد که همان موقع تقریبا همه‌ی مقامات بلندپایه‌ی فرانسه نیز آماج جاسوسی‌ها و خبرچینی‌های سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا بوده‌اند! 

۱۳۹۴/۰۳/۲۸

متاستاز داعش درافغانستان و هشدار«امارت» به «خلافت»!

 تحرکات جریان موسوم به «دولت اسلامی» (داعش) در افغانستان موضوع تازه‌ای نیست. در ماه‌های گذشته نه تنها سرویس‌های اطلاعاتی غرب، بلکه همچنین شماری از «کارشناسان منطقه» و برخی از سیاستمداران بارها نسبت به خطر گسترش نفوذ داعش در افغانستان هشدار داده‌اند. گزارش‌های گوناگونی در رسانه‌ها نیز حاکی از آن است که داعش در افغانستان و نیز کل آسیای میانه حضور فعالی دارد و نیروهای این جریان مشغول یارگیری در میان اسلامگرایان افراطی در کشورهای یاد شده و بویژه در میان نیروهای طالبان در افغانستان هستند.

رسانه‌ها از قول شاهدان عینی از حضور نیروهای داعش در مناطق گوناگون افغانستان خبر می‌دهند. مردم این مناطق بارها مردان مسلح سیاه‌پوشی را دیده‌اند که به زبان‌های غیرمحلی صحبت می‌کرده‌اند و به جنگ‌افزارهای سنگین و خودروهای مدرن و موتورسیکلت‌های تندرو مجهز بوده‌اند. البته به گفته‌ی شاهدان عینی این افراد فعلا با مردم عادی کاری ندارند و به نظر می‌رسد هدف آنان بیشتر جذب نیرو و اقدامات تدارکاتی برای آینده است. با این همه مردمی که با این افراد روبرو شده‌اند به شدت نگران‌اند که ممکن است افغانستان بزودی صحنه‌ی فعالیت‌های مرگبار دیگر گروه‌های جهادی شود. 

عراقیزه کردن افغانستان؟

 موضوع کشته‌شدن شخصی به نام ملاعبدالرئوف که از فرماندهان طالبان در افغانستان بوده و به داعش پیوسته بود، تنها نمونه‌ی کوچکی برای فعالیت‌های داعش در افغانستان است. او که اخیرا در حمله‌ی یک هواپیمای بی‌سرنشین آمریکایی در ولایت هلمند افغانستان کشته شد، در جنوب غربی این کشور به جذب نیرو برای داعش مشغول بوده است.

نمونه‌ی دیگر، عملیات انتحاری اخیر در جلال‌آباد بود که به مرگ ده‌ها غیرنظامی و زخمی‌شدن صدها تن انجامید. برای نخستین بار نیروهای طالبان مسئولیت این عملیات را برعهده نگرفتند و حتی آن را به عنوان «اقدامی شیطانی» محکوم کردند. در پی آن، داعش اعلام کرد که مسئول این انفجار انتحاری بوده است.

به این رویدادها باید هشدار ولادیمیر پوتین درباره نفوذ داعش در افغانستان را نیز افزود. حامد کرزی رئیس‌جمهوری پیشین افغانستان نیز برای اینکه از قافله عقب نیفتد و به خود روسیه هم هشداری داده باشد، خاطرنشان ساخت که نفوذ داعش در افغانستان می‌تواند حتی ثبات روسیه و چین را تهدید کند. برخی مقامات و رسانه‌های جمهوری اسلامی نیز اخیرا سازهای خود را با این ارکستر هماهنگ کرده و درباره‌ی خطر گسترش نفوذ داعش در افغانستان و پاکستان هشدار می‌دهند.


روال رویدادها به گونه‌ای است که سرانجام جان مک‌کین، سناتور پرنفوذ آمریکایی در یک کنفرانس امنیتی در سنگاپور صریحا هشدار داد، چنانچه نیروهای آمریکایی به طور کامل از افغانستان خارج شوند، داعش موفق خواهد شد این کشور را به یک «عراق دیگر» تبدیل کند. اینکه مک‌کین با چنین سخنانی، تمایل محافظه‌کاران آمریکایی برای حضور نظامی فعال‌تر آمریکا در افغانستان را بازمی‌تاباند البته روشن است، ولی در اصل ماجرا تغییری نمی‌دهد. گفتنی است که هنوز حدود ده هزار نیروی نظامی آمریکا و حدود سه هزار نیروی نظامی از دیگر کشورهای غربی در افغانستان مستقرند.

۱۳۹۴/۰۳/۲۲

"مرگ مغزی"



از یک کشورِ فقیرِ عرب آمده، ولی‌ در غرب یا همان "سرزمین کفار" بزرگ شده است! با پوشش اسلامی در سر کار حاضر می‌‌شود و از دست دادن با مردان می‌پرهیزد. وقتی‌ از او می‌‌پرسی‌ چرا از دست دادن با رئیس و همکارانت خودداری می‌کنی‌، می‌گوید در قرآن اینطور نوشته شده است! در صورتی‌ که می‌دانم حتی یک خط از قرآن را هم نخوانده است و فقط طوطی‌‌وار چیزی می‌گوید! همکاری "همکیش" دارد که از پاکستان آمده و در کنارش به صحبت‌ها گوش می‌‌دهد. می‌‌پرسم: می‌دانی‌ که چگونه مسلمان شده‌ای؟ بعد از یکی‌ دو سوال و جواب کوتاه وقتی‌ به منظورم پی‌ می‌‌برد، جواب می‌‌دهد: همان زمان که به دنیا آمدم و در گوشم اذان گفتند!


می‌گویم پس مسلمان شدنِ‌ تو در اختیار خودت نبود، همانطور که در اختیار پدر و مادرت و پدران و مادرانِ آنان هم نبود! همکار پاکستانی او به جای او جواب می‌‌دهد و می‌‌گوید همانطور که نوزاد به شیر احتیاج دارد و مادر این را می‌داند و او را تغذیه می‌کند، به دین اسلام هم نیاز دارد و به کسبِ‌ اختیاری آن نیازی نیست و پدران و مادران به این مسئله واقفند و این احتیاج را رفع می‌کنند!

نمونه این افراد و با این برداشت در جهان کم نیستند. مسئله این نیست که این افراد چگونه مسلمان شده‌اند و به همین طریق بر تعداد آنها اضافه می‌‌شود، بلکه تفکری خطرناک در جهان در حال شکل‌گیری است که اندک شماری از محققان و سیاست‌مداران در کشور‌های غربی و غیرمسلمان به آن اشاره کرده‌اند. مغز‌های بیماری که درون سرهای عده‌ای دغلباز و طمعکار جای گرفته، با تبلیغات و تحریکات، درصدد جا انداختن این بینش و گسترش این دین در جهان هستند تا به گفته خودشان حکومت اسلام را جهانی‌ کنند!

اکثرِ مسلمانانی که از کشور‌های اسلامی آمده‌اند و در غرب زندگی‌ می‌‌کنند، نمی‌توانند دشمنیِ‌ ذاتی خود را با غرب و اسرائیل پنهان کنند. از امکاناتی که در کشور‌های خودشان از آن محروم بوده‌اند استفاده می‌کنند و بسیاری از آنها مثل غربی‌ها از آنچه اسلام بر آنها حرام کرده بهره‌ می‌جویند ولی‌ با‌ شنیدن نام اسرائیل و آمریکا کهیر می‌‌زنند! افغان‌ها، پاکستانی‌ها، ترک‌های مهاجر، عرب‌ها، مسلمانان جمهوری‌های سابق شوروی و بسیاری دیگر که شامل بخش قابل توجهی‌ از ایرانیان هم می‌‌شود از آن زمره هستند. 

اگر به لحظه تولد نوزادان در کشورهای اسلامی باز ‌‌گردیم، می‌‌بینیم که پدر و مادر با گفتن اذان در گوش بچه، در واقع اولین ضربه مغزی را به او وارد می‌‌کنند و بعدها با "تربیت اسلامی" و شکل دادنِ‌ اجباری زندگی او به سبک اسلامی و طبعا با کمک تبلیغات‌ دغلبازان و شارلاتان‌های دین‌فروش، عملا زمینه‌ساز آن می‌شوند که او عمری را در "اغمای" ناشی از آن ضربه مغزی اولیه سپری کند!

"دستمال توالت"

 رژیم جمهوری اسلامی شاید تنها نظامی در دنیا باشد که در هر دوره انتخابات ریاست جمهوری، عده‌ای از گماشتگان سرسپرده‌اش را برای عهده‌دار شدن این مقام نامزد و بعد از پایان دوره ریاست‌ جمهوری، آنها را قربانی می‌‌کند. بر روحانی هم احتمالا همان خواهد رفت که پیش‌تر بر بنی‌صدر و رفسنجانی و خاتمی رفت و اینک بر احمدی‌نژاد می‌رود. 

این پدیده از بدو پیدایش نظام اسلامی جریان داشته و عجیب است که نوکران رژیم، به‌رغم دانستن این موضوع، هیچگاه از حرص دستیابی به ریاست‌های نمایشی نکاسته‌اند و حاضر به پذیرش هر خفت و خواری بوده‌اند، تا چند صباحی جولان بدهند! این رویداد را می‌توان به دستمال توالت تشبیه کرد که بعد از استفاده باید دور انداخت، یعنی‌ دقیقا کاری که نظامِ ولایت فقیه با این افراد می‌‌کند و بعد از استفاده از آنها، سیفون را روی آنها می‌‌کشد! 

برای چاکرانِ نظامِ‌ اسلامی که میمون‌وار از شاخه "اصول‌گرایی" به شاخه "اصلاح‌طلبی" یا بر عکس می‌‌پرند و یا به باند‌های جنایت‌کار و مافیایی آویزان می‌شوند، مردم هیچ ارزشی ندارند! برای اینان با اینکه از سرنوشتِ خود تا حدودی آگاهند دم غنیمت است و از سرگذشت پیشینیان عبرت نمی‌گیرند. دیگر جای کمترین تردیدی نمانده است که مردم‌دوستی ظاهری این جماعت، مانووری فریبکارانه بیش نیست. ولی آیا مردم از این نمایش‌های تکراری مهوع که بار‌ها و بار‌ها دیده‌اند خسته شده و درسی آموخته‌اند؟ آیا این تئاترهای روحوضی به نام "انتخابات" دیگر برای مردم ملال‌آور شده است؟ به نظر می‌رسد که نمی‌توان چندان خوشبین بود!

۱۳۹۴/۰۲/۳۰

گزین‌سخن‌هایی درباره حماقت

ـ 
 ـ آدمی هرگز نباید در زندگی حماقت واحدی را دوبار مرتکب شود، چون حماقت‌های بیشمار دیگری وجود دارد. (برتراند راسل).

ـ به حماقت خود پی بردن دردآور است، ولی احمقانه نیست. (اولیور هاسن‌کامپ).

ـ همگان افکار احمقانه دارند، ولی فرزانه کسی است که آنها را بر زبان نمی‌آورد. (ویلهلم بوش).

ـ اگر پنجاه میلیون نفر هم بر سخن احمقانه‌ای پافشاری کنند، باز آن سخن احمقانه است. (آناتول فرانس).

ـ یکدندگی، انرژی احمق‌هاست. (ژان پل سارتر).

۱۳۹۴/۰۱/۱۴

پروژه‌ی «کره شمالی اسلامی» به تعویق افتاد!

 
سرانجام «خبر خوش هسته‌ای» رسید و مردم به شادی و پایکوبی پرداختند. همانطور که انتظار می‌رفت رژیم جمهوری اسلامی توافق‌ها در بیانیه مشترک لوزان را در بسته‌بندی شیک و زیبایی به مردم تحویل داده تا اولا آنان را دوباره برای مدتی مشغول و دلخوش کند، و ثانیا عقب‌نشینی خفت‌بار خود در مذاکرات را پنهان سازد.

نگاهی به مفاد بیانیه‌ی مشترک لوزان نشان می‌دهد که خبرگزاری‌های رسمی دولتی در ایران تلاش می‌کنند، شکست دیپلماتیک جمهوری اسلامی در مذاکرات را پیروزی وانمود کنند. درست همانطور که تا کنون همه‌ی شکست‌های استراتژیک جمهوری اسلامی را پیروزی وانمود کرده‌اند. نکات زیر که بیانگر روح توافق لوزان است، از رسانه‌های بین‌المللی برگرفته شده و واقعیت‌های بیانیه‌ی مشترک لوزان را آنطور که هست نشان می‌دهد. مطابق آن باید گفت که استراتژی تبدیل کردن ایران به «کره شمالی اسلامی» فعلا تعویق به محال شده است!

۱ـ ایران متعهد شده دو سوم سانتریفوژهای خود را برچیند. در حال حاضر ۱۹ هزار سانتریفوژ فعال در ایران وجود دارد که شمار آنها در آینده به ۶ هزار کاهش خواهد یافت. معنای این سخن آن است که سرعت برنامه هسته‌ای ایران لاک‌پشتی خواهد شد. این وضعیت به مدت ده سال ادامه خواهد داشت.

۲ـ ایران موافقت کرده که اورانیوم را فقط به میزان ۶۷ / ۳ درصد غنی‌سازی کند. باید توجه داشت که برای ساختن بمب اتمی به غنی‌سازی اورانیوم به میزان ۹۰ درصد نیاز است.

۳ـ ایران باید ۹۷ درصد اورانیوم خود را که با غلظت پایین غنی‌سازی کرده تحویل دهد. باید توجه داشت که ایران در حال حاضر صاحب ۱۰ هزار کیلوگرم اورانیوم غنی‌شده (با غلظت پایین) است که میلیاردها دلار برای آن هزینه کرده است و طبق بیانیه مشترک لوزان فقط اجازه دارد ۳۰۰ کیلوگرم آن را برای خود نگاه دارد.

۴ـ ایران موظف است امکان بازرسی و کنترل تاسیسات بیشتری را برای آژانس بین‌المللی انرژی اتمی فراهم آورد. بنابراین از این پس حتی معادن اورانیوم و کارخانه‌های ساخت سانتریفوژ تحت نظارت و کنترل آژانس اتمی قرار خواهند گرفت. بدین‌سان برای ایران بسیار دشوار خواهد شد که برنامه‌های اتمی نظامی خود را که تا کنون صدها میلیارد دلار از ثروت کشور را برای آنها دور ریخته است دوباره بطور پنهانی دنبال کند.

۵ـ هرگونه گسترش فعالیت‌های اتمی ایران با هرگونه ابزار و تاسیساتی در ۲۵ سال آینده تحت کنترل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی قرار خواهد داشت.

۶ـ اگر ایران به تعهدات پذیرفته شده عمل نکند یا قواعد مورد توافق در بیانیه‌ی مشترک لوزان را نقض کند، بلافاصله تحریم‌ها دوباره برقرار خواهند شد.

۷ـ تحریم‌های کنونی یک‌باره برداشته نخواهند شد، بلکه تدریجا و مرحله به مرحله به حالت تعلیق درخواهند آمد، تا این امکان فراهم باشد که هر وقت ایران توافق‌ها را نقض کرد، تحریم‌ها دوباره فعال شوند.

با توجه به نکات بالا باید گفت: دستاوردهای «پروستات هسته‌ای» بر همگان فرخنده باد!

ش.ش.

۱۳۹۳/۱۲/۲۹

نوروز ۱۳۹۴

آغاز سال نو را به همه دوستان قدیمی‌ و جدید و تمام آنهایی که چند سال را در کنار هم بودیم و روزگاری خاطره انگیز را با هم داشتیم تبریک و شادباش می‌‌گویم، مناسبتِ  سال نو همیشه بهانه خوبی‌ برای تجدید دیدار بوده است و از این بابت بسیار مفتخرم که دوستانی دانا و قابل احترام را یافتم و از آنها آموختم، یادِ  آنها همیشه در ذهن من خواهد ماند و برای همه آنها بهترین آرزو‌ها را دارم، سال نو بر همه شما مبارک باشد.

۱۳۹۳/۱۱/۰۳

رنجش‌های بزرگ و تاریک‌اندیشی‌های‌ پایدار



زیگموند فروید بر این باور بود که پیشرفت دانش و دستیابی به آگاهی‌های تازه در عصر جدید، ذهن انسان مدرن را با چند مشکل بنیادین درگیر و نهایتا دریافت او از خویشتن را که بر «خودشیفتگی ساده‌لوحانه» استوار بود، دگرگون ساخته است. 

فروید از سه نقطه‌‌ی عطفی در دانش‌های مدرن سخن می‌گوید که به این «خودشیفتگی ساده‌لوحانه» ضرباتی کاری وارد کردند، به گونه‌ای که به «رنجش‌خاطر» یا «دل‌آزردگی»‌ آدمی انجامیدند. وی در همین پیوند از سه رنجش بزرگ «کیهان‌شناختی»، «زیست‌شناختی» و «روان‌شناختی» یاد می‌کند که می‌توان آنها را رنجش‌های «کوپرنیکی»، «داروینی» و «فرویدی» نیز نامید. 

به باور وی، آدمی با گسترش آگاهی‌های خود در پهنه‌ی کیهان‌شناسی فهمید که کره زمین به عنوان جایگاه و خانه‌ی او دیگر مرکز کائنات نیست، بلکه تنها سیاره‌ی بسیار کوچکی در یک منظومه‌ی خورشیدی است که میلیاردها همانند آن وجود دارد. در این گستره‌ی ناکرانمند، همه جا مرکز است و هیچ جا مرکز نیست. این نخستین رنجش انسان مدرن بود که تا آن هنگام می‌پنداشت به منزلگاه او در گیتی جایگاهی کانونی اختصاص داده شده است و همه چیز بر گرد زمین می‌چرخد.

دومین رنجش انسان مدرن از گسترش شناخت در پهنه‌ی دانش زیست‌شناسی بود. آدمی فهمید که بر خلاف تصور کودکانه‌ی اولیه‌ی خود و القائات «کتب آسمانی»، به هیچ عنوان «قرینه‌ی خداوند» یا «اشرف مخلوقات» نیست، بلکه نتیجه‌ی روند فرگشت است و از جانوران پست‌تر پدید آمده و نه تنها به جهان جانوران تعلق دارد، بلکه هنوز خصوصیات حیوانی زیادی را در خود حفظ کرده است. 

۱۳۹۳/۰۷/۳۰

نگاهی به اندیشه‌های فریدریش نیچه در نقد دین (۲)

نقد آموزه‌های کانونی متافیزیک 
 

اگر از رابطه‌ی تفکر نیچه با اندیشه‌ی فیلسوفانی چون افلاطون، ارسطو، دکارت، لایبنیتس، کانت، هگل و نیز پوزیتیویست‌ها و پدیدارشناسان بپرسیم، باید اذعان کنیم که نیچه به این سنخ فیلسوفان تعلق ندارد. نیچه فلسفه به مفهوم سنتی آن را که داعیه‌ی جستجوی حقیقتی مقرر شده را دارد، بطور بنیادین طرد می‌کند و طرح منحصر به‌فرد خود از فلسفه را جانشین آن می‌سازد. او فلسفه را یک «بازی» و همزمان تلاش و وسوسه‌ می‌خواند. به باور نیچه، فیلسوف، قانونگذار خود است و آزادانه در قلمرو امکانات قابل فکر حرکت می‌کند و بطور همزمان بدون توقف و وابستگی، با این امکانات بازی و آزمایش می‌کند. فیلسوف بازی خود را می‌کند و می‌داند که این فقط یک بازی است. 

اما نیچه همچنین تصریح می‌کند که آزادی یک چنین جان آزاده‌ا‌ی برای خود او آزادی خطرناکی است. فیلسوف باید بطور مستمر خطر کند و می‌تواند دچار خطا شود. او می‌داند که مشغول بازی خطرناکی است و دارد با زندگی خود بازی می‌کند. برای نیچه فلسفه نه دانش است و نه کار، بلکه رقص و بازی است و او با این تعریف بر آزادی تفکر به عنوان مهم‌ترین ویژگی اندیشه‌ی فلسفی تاکید می‌کند. نیچه همزمان خاطر نشان می‌سازد که فلسفه یک بازی بد و شاید بدترین بازی است؛ فلسفه بازی خطرناک و مخوفی نه فقط برای خود فیلسوفان است، بلکه محتملا بازی‌ای است بر سر همه یا هیچ.

از چنین دیدگاهی است که نیچه به نقد متافیزیک در فلسفه‌ی مغرب‌زمین و متفکرانی برمی‌خیزد که به گفته‌ی او دلبسته‌ی «ایده» و «دشمن حواس» بوده‌اند. او در کتاب «دانش شاد» (۱۸۸۲)، در گزین‌گویه‌ای تحت عنوان «چرا ما ایده‌آلیست نیستیم»، به طبیعت فیلسوفان و بیگانگی آنان با زندگی واقعی می‌پردازد و آنان را افرادی می‌نامد که از بیم رنگ‌باختن «فضیلت‌های فیلسوفان»‌، در گوش‌های خود موم فروکرده‌اند تا موسیقی زندگی را که در گوش آنان مانند صدای آژیر است نشنوند. به گفته‌ی نیچه اما «ایده‌ها» فریبگران بدتری از «حواس» هستند و همواره از خون فیلسوفان تغذیه و آنان را بی‌قلب کرده‌اند. این فیلسوفان بی‌قلب بودند و فلسفیدن آنان همواره گونه‌ای «خون‌آشامی» بوده و فیلسوف خون‌آشامی است که از خون خود تغذیه می‌کند. نیچه همه‌ی فلسفه‌های ایده‌آلیستی را به بیماری تشبیه می‌کند. 

وی بویژه آن فیلسوفانی را که «جزمگرا» می‌خواند، سزاوار تندترین سرزنش‌ها می‌داند. نیچه تصریح می‌کند که بدترین، وقت‌گیرترین و خطرناک‌ترین خطایی که این فیلسوفان تا کنون مرتکب شده‌اند، اختراع «روح ناب» و «نیکی فی‌نفسه» بوده است؛ کاری که نخست به دست افلاطون صورت گرفت که خود نیز توسط استادش سقراط به تباهی کشیده شده بود. از دیدگاه نیچه، انحراف از فلسفه به مفهوم کهن آن با سقراط می‌آغازد که متافیزیک را با تفکیک دو جهان، تضاد میان ذات و پدیدار، واقعی و غیرواقعی و عقلی و حسی تعریف می‌کند. بنابراین سقراط مخترع متافیزیک است و با اختراع خود، از زندگی چیزی می‌سازد که باید محدود و مقرر باشد. سقراط همچنین از اندیشه نیز مرز و معیاری می‌سازد که به نام ارزشی والاتر مانند «امر خدایی»، «امر واقعی»، «امر زیبا» و «امر نیک» کار می‌کند.

نیچه تصریح می‌کند که فیلسوفان اخلاق‌گرا و طرفدار آموزه‌ی متافیزیکی ایده، حسیات را از ‌ارزش تهی ساختند و منشاء گرایشی هستند که سرانجام به یاری مسیحیت به بندگی مدرن و نهایتا حکومت اوباش راه برد. بر این پایه، نیچه فیلسوفان عصر جدید را نیز مانند یزدان‌شناسان، آماج حملات خود قرار می‌دهد و از «یزدان‌شناس ـ فیلسوفان» سخن می‌گوید.