۱۳۹۵/۰۴/۱۵

فلوطین و آمیزه‌ی فلسفه و عرفان (۲)

   به نظر فلوطین، نخستین چيزی که از واحد پديد می‌آيد، روح است. روح تصوير واحد است و از او صادر شده است. نسبت روح به واحد، مانند نسبت روشنايی است به خورشيد. روح به مفهوم فلوطینی، حاوی همه‌ی موجودات حقيقی است و جهان ايده‌های افلاطونی را به ذهن متبادر می‌کند. روح از واحد اين توانايی را کسب می‌کند که همه‌ی موجودات حقيقی را توليد کند. بدين‌سان بود که روح توانايی وحدت خود را از دست داد و متکثر شد. همه‌ی توليدات روح زيبا هستند. اما اين روح را نبايد با روح آدمی يکی گرفت که به واسطه‌ی خرد و از طريق فعاليت فکری می‌انديشد و درمی‌يابد. روح کيهانی همه چيز دارد و از اين رو انديشيدن‌اش جستن نيست، بلکه داشتن است. روح هميشه انديشيدن را با خود دارد. در عين حال چيزی هم دارد که انديشيدن نيست، بلکه ديدن واحد است.

روح به نظر فلوطين، فرمانروايی کيهان را به جان يا نفس که پسر اوست، واگذارده است. روح ما بواسطه‌ی خرد می‌تواند روح کيهانی را ببيند و بسوی او پرکشد. نفس از روح پديد آمده است و همانگونه که روح تصوير واحد است، نفس نيز تصوير روح است.

روح از واحد تقليد می‌کند و چون پر است لبريز می‌شود و از طريق فیضان خود نفس را صادر می‌کند. اين فيضان و صدور نزد فلوطين را نبايد ترتيبی زمانی فهميد، بلکه ترتيبی منطقی است از بالاتر به پايين‌تر. به باور فلوطین، نفس تصوير روح است و همانگونه که انديشه‌ای که با زبان بيان می‌شود، تصوير انديشه است، نفس نيز انديشه‌ی به زبان آمده‌ی روح است. نفس دائما در حال حرکت است و در نگاه به بالا (جهان ايده‌ها) و تصويری از آن جهان، جان‌های حيوانی و گیاهی و طبيعت را می‌آفريند. بنابراين نفس حلقه‌ی دائمی ارتباط ميان جهان ايده‌ها و طبيعت است، از آنجا می‌گيرد و به اينجا می‌بخشد. سرمشق نفس در ساختن طبيعت و جهان محسوسات، خاطره‌ای است از آنچه در جهان برتر از خود (جهان ايده‌ها) يا کيهان روح ديده است. پس از آنجا که جهان کامل ايده‌ها زيباست، تصوير از آن نيز که طبيعت است، زيباست.

آنچه در جهان محسوس از زشتی می‌بينيم، نتيجه‌ی تأثير ماده بر آن است، چرا که ماده بد و شر است. چنان بد است که وقتی نفس هم با آن درمی‌آميزد، بد می‌شود. به نظر فلوطین، ماده آن روشنايی را که از نفس می‌آيد با خود می‌آميزد و ضعيف و کدر می‌کند. ماده به نفس ظرفی عرضه می‌کند که نفس با حلول در آن سقوط می‌کند و تضعيف می‌شود.

در اندیشه‌ی فلوطین، ماده در پست‌ترين مرتبه و نقطه‌ی مقابل واحد است. پس آن را نيز نمی‌توان از طريق تعقل دريافت. ماده بی‌تعينی محض است و به هيچ وجه صورت ندارد. اگر انسان همه‌ی صورت‌ها را کنار بگذارد، می‌تواند ماده را ببيند، اما فقدان صورت در انسان، ديدن را مشکل می‌کند، مانند نگاه کردن در تاريکی که عين نديدن است. نفس انسان نبايد هميشه دربند ماده بماند و می تواند به ياری فلسفه از اين جهان بگريزد. زيرا فلسفه هم شناسايی مبتنی بر تفکر است و هم عروج نفس انسان به جایگاه اصلی آن يعنی واحد.

نزد فلوطين دو دسته مقولات وجود دارد:
۱ـ نفس با نگرش به جهان بالا و از طريق مقولات معقول، جهان ايده‌ها را می‌شناسد. اين مقولات عبارتند از: هستی، همانی، دگری، حرکت و سکون (مقولات افلاطونی).

۲ـ نفس از طريق مقولات محسوس، جهان و طبيعت را می‌شناسد. اين مقولات عبارتند از: مکان، زمان، کيفيت و کميت (مقولات ارسطويی).

به نظر فلوطین، جهان معقول را فقط به واسطه‌ی انديشه می‌توان دريافت. واحد و ماده در هيچ مقوله‌ای نمی‌گنجند، چون فراسوی دسترس انديشه قرار دارند. نزد فلوطين ـ بر خلاف افلاطون ـ گرايش دوآليستی وجود ندارد. ماده‌ی او در نقطه‌ی مقابل روح قرار دارد و همه چيز از واحد سرچشمه گرفته است.

انديشه‌ی فلوطين از آنچه شناختنی است فراتر می‌رود و به آنچه نشناختنی است می‌پردازد. اين فراتر رفتن، از طريق سلسله مراتب شناسايی صورت می‌گيرد. تعالی و فراتر رفتن از دنيای تجربی به دنيای راستين یعنی معقول، راهی است به سوی آنچه درنيافتنی است یعنی واحد. همه چيز تحت تاثير انگيزه‌ی واحد قرار دارد و تلاشی است برای رساندن نفس به اصل خويش. فلوطين اين تلاش را عين نيکبختی و رستگاری می‌داند.

فلوطين از سه مرحله‌ی ادراک حسی، فهم و خرد سخن می‌گويد. ادراک حسی توأم با انديشيدن نيست. فهم از طريق فرضيات و دليل و استنتاج و تميز و تشخيص، به شناسايی می‌رسد. و خرد به نحو مستقيم و بدون فرضيات در اشیای جدا جدا وحدت را می‌بيند و در واحد کثرت را. به نظر فلوطین، بالای اين سه پله، مرحله‌ای قرار دارد که مرحله‌ی انديشيدن نيست، بلکه فراسوی انديشه و يگانه شدن با واحد است.

فلوطين بر بينش‌های مسيحی و اسلامی تأثيری انکارناپذير داشته است. شاگردان فلوطين اگر چه عمدتا از روح آموزه‌های او عدول کردند و آن را به ايمان به خدا و بالا بردن مقام فيلسوف تا قديس و پندارهای لگام گسيخته‌ی دينی فروکاستند، اما با اين حال به يکی از مکاتب تاثيرگذار در مسيحيت سده‌های میانه و از آن طريق بعدها جهان اسلام تبديل شدند.

یزدان‌شناسان مسيحی که پيشرو آنان آگوستين بود، انديشه‌های فلوطين را اخذ کردند، اما سرچشمه‌های فلسفی آن را خشکاندند. در مسيحيت، مبنای شناسايی، نه فلسفه، بلکه وحی بود. به اين ترتيب، «برتر از هستنده»‌ی فلوطينی به هستی سقوط کرد و به خدايی تبديل شد که صورت شخصيت يافت و پسر خود عيسی مسیح را مامور رستگاری انسان‌ها کرد.

شهاب شباهنگ

فلوطین و آمیزه‌ی فلسفه و عرفان

  زندگينامه‌ی فلوطین توسط «پورفيريوس» معروف‌ترین شاگرد او نوشته شده است. فلوطين در سال ۲۰۳ يا ۲۰۴ میلادی در مصر زاده شد. سده‌ی سوم میلادی، عصر تنش‌ها و جنگ‌های پی‌درپی، طاعون و گرسنگی و آغاز ناتوانی امپراتوری روم بود. انحطاط به همه‌ی ارکان زندگی راه يافته بود و انديشه‌ی فلسفی در معرض سخت‌ترين حملات مذاهب عجيب و غريب و شکاکيت قرار داشت.

از تبار و قوميت فلوطين آگاهی دقيقی در دست نيست. اما صد سال پس از مرگش، او را زاده‌ی شهر ليکو در مصر خوانده‌اند. نام فلوطين (پلوتینوس) رومی است، ولی خود او به زبان يونانی سخن می‌گفت و می‌نوشت. گفته‌اند که بيشتر اوقات کلمات را نادرست تلفظ می‌کرد و این امر از تبار غيريونانی او نشان دارد.

فلوطین در اسکندريه به محفل شاگردان آمونيوس ساکاس پيوست و يازده سال نزد او ماند. در ۳۹ سالگی برای آشنايی با انديشه‌های عرفانی مشرق‌زمين، با لشگر قيصر گرديانوس همراه شد که قصد جنگ با شاپور ساسانی پادشاه ایران را داشت. ولی با شکست و تارومار شدن سپاه روم و کشته شدن قيصر، ناچار شد از طريق بين‌النهرين به روم بگریزد. بيست و شش سال آخر عمر را در روم گذرانيد و در آنجا فلسفه تدريس می‌کرد. اشراف و توانگران، فرزندان خود را برای تربيت نزد او می‌فرستادند. نقل کرده‌اند که درس دادنش همچون گفت‌وشنيدی دوستانه بود.

پس از پورفيريوس، شاگردان فلوطین افسانه‌های زيادی درباره‌ی او نقل کردند، از جمله اينکه درباره‌ی ارواح شناسايی فوق‌بشری داشت و آينده را پيشگويی می‌کرد و اگر در ميان جمع دزدی بود، او را می‌شناخت. اما در فلسفه‌ی فلوطين، هيچ اثری از سحر و جادو وجود ندارد.

فلوطین تلاش کرد با کمک قيصر گاليانوس در روم «شهر افلاطون» (پلاتونوپولیس) را بنا کند و آموزه‌های او را متحقق سازد، اما موفق نشد. پس از مرگ قيصر گاليانوس، مدرسه‌ی فلوطين از هم پاشيد. شاگردان صاحب‌نامش از روم رفتند و خود نيز به جذام درمان ناپذيری مبتلا شد. بر اثر ابتلا به همين بيماری نابينا شد و سرانجام در سال ۲۷۰ ميلادی در سن ۶۶ سالگی درگذشت.

فلوطين نخستين بار در ۴۹ سالگی به خواهش و با پافشاری شاگردانش شروع به نوشتن کرد. پس از مرگش، شاگردش پورفيريوس نوشته‌های او را گرد آورد و در شش گروه شامل نه رساله که به رساله‌های نه‌گانه يا «انئادها» معروف است مرتب ساخت. پاره‌ای از نوشته‌های او درسی هستند و پاره‌ای خطابه‌های کوتاه و گيرا که صورت نيايش دارند.

انئاد اول، به بحث‌های اخلاقی مربوط است. انئاد دوم و سوم، به بحث‌های مربوط به کيهان و ستارگان و ابديت و زمان و سرنوشت اختصاص دارد. انئاد چهارم، به موضوع نفس و فروافتادن آن در جهان تن می‌پردازد. انئاد پنجم، به بحث‌هايی درباره‌ی واحد برتر از هستی، روح و جهان معقولات و اقانيم سه‌گانه اختصاص دارد. انئاد ششم، به طبقات هستی، امر نيک و واحد و اراده‌ی آزاد می‌پردازد.

در آثار فلوطين، از توجه به علم، دولت، سياست و تاريخ هیچ نشانه‌ای دیده نمی‌شود و او را می‌توان به معنای راستين کلمه، يک متفکر منحصرا متافیزیکی دانست. اندیشه‌ی فلوطین به‌رغم رگه‌های عرفانی خود، بر استدلال استوار است و بر عکس بینش‌های مسيحی و اسلامی، تعبد و ايمان و معتقدات جزمی و استناد به مرجعيت مافوق عقلی در آن نقشی ندارد.

در نظام فکری فلوطين، سه اصل يا مبداء وجود دارد: ۱ـ واحد، که برتر از وجود و برتر از روح و جهان معقول است. ۲ ـ روح. ۳ ـ نفس. پايين‌تر از اين سه مبداء، طبيعت يا جهان محسوس و در پایین‌ترین مرتبه ماده قرار دارد. جهان فلوطينی بر خود متکی نيست، بلکه حلقه‌ا‌ی واسط ميان برتر از هستنده و نيستی است.

اندیشه‌ی فلوطین از حسرت به دنبال عالی‌ترین الوهیت مشحون است که او آن را با مفهوم «واحد» مشخص می‌کند. «واحد» برای فلوطين علت هستی همه چيز و در خود پایدار است. نخستين و آخرين است و همه‌ی راه‌ها به او منتهی می‌شود. مبداء نيکی است و از چيزی به وجود نيامده است. شناختنی نيست و در مورد او حتی نمی‌توان گفت هست، وگرنه صفتی به او نسبت داده‌ايم. تنها به اشاره می‌توان گفت «او». نمی‌توان او را به عنوان عقل يا خدا به اندیشه درآورد، زیرا او از هر دو بيشتر است.

فلوطین در برابر اين پرسش که پس چگونه می‌توان از وجود او آگاهی يافت، پاسخ می‌دهد که او را تنها می‌توان سهید و به گونه‌ای شهودی دريافت. اين سهش از گذرگاه تفکر و تعقل صورت نمی‌گيرد، چون آدمی از گذر اين دو تنها می‌تواند به مرحله‌ی کيهان روح يا جهان ايده‌ها و معقولات صعود کند و نه برتر از آن. اما کسی که آرزوی نظاره‌ی او را دارد، بايد همه‌ی معقولات را از خود دور کند. برای سهيدن «واحد» بايد انديشه و تعقل و حتی خود جهان معقولات را پشت سر گذاشت و همه‌ی جامه‌های تن را مانند مراسم مذهبی در پرستشگاهی مقدس بيرون آورد و کاملا برهنه شد. فلوطین اين حالت را از خود بیخود شدن یا خلسه می‌نامد و مدعی می‌شود که چهار بار در زندگی این حالت به او دست داده است.

نزد فلوطين، آفرينش از نيستی معنا ندارد. اگر چه همه چيز از واحد ناشی می‌شود، اما جهان ازلی و ابدی است. خدای فلوطين، خدای صانع افلاطون يا جنباننده‌ی بی‌جنبش ارسطو هم نيست. خدای کتاب مقدس هم نيست. به خشم نمی‌آيد و رحمت نمی‌کند. اين خدا موضوع عشقی بی‌پایان است. برای آن نه تشريفات دينی وجود دارد و نه جامعه‌ای مذهبی. (ادامه دارد).

شهاب شباهنگ

چرا از عرب‌ها خوشمان نمی‌آید؟

   ما ایرانی جماعت کلا ازعرب‌ها خوشمان نمی‌آید، تازه اگر در این رویکرد اندکی معتدل باشیم. معلوم نیست به چه دلیل خودمان را از آنان برتر می‌دانیم و معمولا این موضوع را پنهان هم نمی‌کنیم. چنین رویکردی معمولا با این نظر توجیه می‌شود که چون اعراب به ایران حمله کردند، در خاطره‌ی تاریخی مردم ما تاثیر بدی برجای گذاشتند و این ناخشنودی ناشی از آن است.

ولی این تز کافی و منطقی به نظر نمی‌رسد. در درازنای تاریخ اقوام زیادی به ایران حمله کرده‌اند و منشاء کشتارها و ویرانی‌های زیادی بوده‌اند؛ مثلا مقدونیان یا ترکان یا مغولان. اما ایرانیان غالبا از هیچ یک از این اقوام کینه‌ای به دل ندارند. در ضمن باید در نظر داشت که فرضا اگر چه کشتار و ویرانی‌های مادی حمله‌ی مغولان به ایران ابعاد گسترده‌تری داشت، ولی این فقط عرب‌ها بودند که تجاوزشان به ما تنها جنبه‌ی نظامی و سیاسی و اقتصادی نداشت، بلکه بسیار بیش از آن جنبه‌ی فرهنگی داشت.

به دیگر سخن، عرب‌ها تنها قومی بودند که با حمله‌ی خود به ایران و تحمیل دین اسلام به ایرانیان، از ما سلب هویت و هتک حیثیت کردند. اگر بخواهیم آن را با عباراتی دیگر بیان کنیم می‌توانیم بگوییم که در نتیجه‌ی حملات دیگر اقوام، اگر چه دولت ایرانی فرومی‌ریخت و یکپارچگی سرزمینی آن از دست می‌رفت، ولی حمله‌ی اعراب تنها حمله‌ای به ایران است که در آن نه تنها دو پایگاه دولت ایرانی و وحدت سرزمینی آن فرومی‌پاشد، بلکه اصالت فرهنگی و دینی و مآلا یکپارچگی تمدنی آن هم از دست می‌رود و از انسان ایرانی موجود تازه‌ای ساخته می‌شود به نام «مسلمان»!

اما در این بافتار یک پارادوکس خودنمایی می‌کند: ما ایرانیان در اکثریت قریب به اتفاق خود اگر چه از عرب‌ها خوشمان نمی‌آید، اما حتی امروز هم پس از ۱۴۰۰ سال دین عربی و پیامبرش را می‌پرستیم! و نه فقط این، بلکه با ایجاد مذهب شیعه کاری کرده‌ایم که این دلبستگی و سرسپردگی را برای خودمان دوقبضه کنیم.

در واقع «شاهکار» ما ایرانیان این است که به‌رغم دلخوری از اعراب، افزون بر پیامبر عربی، یازده عرب دیگر را هم در کسوت «امام» الگوی فکری و فرهنگی و اخلاقی خود قرار داده‌ایم. و نه فقط این، بلکه تازه یک عرب دیگر را هم به عنوان «امام غایب» برای روز مبادا ذخیره کرده‌ایم که نکند ناگهان بی‌امام بمانیم! به عبارت دیگر، غرق در خرافه و توهم، بی‌صبرانه منتظر ظهور یک «امام عرب» تخیلی هستیم که خود عرب‌ها هم به او هیچ اعتقادی ندارند! تا آمدن او هم از روی اضطرار ناچاریم همچنان به گردن صدها آیت‌الله و آخوند ریز و درشت شیعه آویزان باشیم!

آیا وقتش نرسیده که کمی هم انتقادی به خودمان بنگریم و در اعماق روح و روان خود بکاویم و ببینیم اصلا برای چه ما از عرب‌ها خوشمان نمی‌آید و این کدام رویداد تاریخی است که ما هنوز نتوانسته‌ایم به آنان ببخشیم؟ البته ما اهل این‌گونه پرسش‌ها نیستیم و از آنها فرار می‌کنیم. چون ممکن است ناگهان ما را با این پاسخ هولناک روبرو کنند که به خاطر عشق و سرسپردگی‌مان به اسلام، حسودی می‌کنیم که چرا محمد نه در ایران، بلکه در عربستان ظهور کرد و دین او تحفه‌ی عرب‌ها برای ما بود و نه تحفه‌ی ما برای آنان؟ آیا در اعماق وجودمان آرزو نمی‌کنیم که ایکاش اسلام از اول دین ما بود و ما عرب‌ها را مسلمان کرده بودیم و نه آنان ما را؟ و آیا علت دلخوری‌مان از عرب‌ها همین موضوع نیست؟

شهاب شباهنگ

اسکندریه و برآمد «فلسفه‌ی دینی»

  با برآمد امپراتوری روم، يونان اهميت سياسی خود را از دست داد. نظام‌های فلسفی، اگر چه با ابتکار يونانيان، ولی عمدتا در روم و اسکندريه گسترش می‌يافتند و نه در آتن. اما روميان مردان عمل بودند و نه اهل اندیشه‌ی ناب. برای آنان حقوق و سازمان سياسی و دولتی بيشترین اهمیت را داشت. به دیگر سخن، روميان فلسفه را برای تشخيص عمل درست از نادرست می‌خواستند؛ بنابراين همه‌ی مکتب‌های فلسفی را که برای مقصودشان سودمند بود، بطور التقاطی درهم ‌آميختند.

شهر اسکندريه در مصر، با بيش از يک ميليون جمعيت و دارایی زياد و داشتن يکی از بزرگ‌ترين کتابخانه‌های جهان آن روز، به يکی از کانون‌های ایجاد فلسفه‌ی التقاطی تبدیل شد. با چیرگی مکتب‌های التقاطی، دوره‌ی تازه‌ای در تاريخ اندیشه آغاز شد که با عصر فلسفه‌ی کلاسيک يونان تفاوت‌های جدی داشت.

از يک سده پيش از ميلاد مسيح، آمیختگی حکمت‌های باستانی مصر، ايران، هند و نيز بينش‌های يهودی، به پيدايش «سنکرتيسم» منجر گرديد. سنکرتيسم به معنای آميزش فرهنگ‌های گوناگون عهد باستان و تشکيل پيکره‌ی فرهنگی تازه‌ای با خصلت فراقومی است. از همين آمیزش فرهنگی است که بعدها، مسيحيت و جنبش‌های «گنوس» و «اديان رازگونه» سر برمی‌آورند. اسکندريه، کانون پرتپش اين تغيير و تحولات روحی و آميزش‌های فکری و فرهنگی بود.

در اسکندريه، آميزش روح يونانی و شرقی و به ديگر سخن، فلسفه و دين، پيکره‌ی سنکريتيستی را می‌سازد. انسان اين دوره، سرخورده از اوضاع اجتماعی و فشارهای طاقت‌فرسای آن، نسبت به ارزش دانش دچار شک و ترديد شده بود. او ديگر در فلسفه، ابزاری برای شناخت علمی نمی‌جست، بلکه در آن به دنبال آرامش روحی، التیام رنج‌ها و دردهای برجاهستی خويشتن و گريزگاهی برای رستگاری و رفتن به سوی خدا بود.

بدين‌سان، آموزه‌های تازه‌ای درباره‌ی آغاز و پايان جهان شکل گرفت و رونق یافت. حسرت انسان برای رستگاری و رهايی از گناه شدت گرفت. بينش‌های دينی و عرفانی، با آموزه‌های جزمگرايانه و ادعای حقيقت مطلق خود، گسترش بی‌سابقه‌ای یافتند. بر خلاف دوره‌ی کلاسيک فلسفه‌ی يونان، دیگر نه طبيعت و انسان، بلکه اين بار خدا در کانون تأملات و تصور از جهان قرار داشت.

گرايش به اديان تک‌خدايی و خدايی که از طريق وحی با پيامبران خود بطور مستقيم ارتباط برقرار می‌کند، افزايش یافت و فرقه‌های مذهبی و سری گوناگونی، با مراسم و مناسک عجيب و غريب پدید آمدند. بازار اين فرقه‌ها و دسته‌های مذهبی و عرفانی در اسکندريه بسيار گرم بود. بديهی است که چندخدايی اديان يونانی، با چنين باورهايی همخوانی نداشت و پايه‌های آن فروريخت.
ايده‌ی خدای يکتا (يهوا) ـ احتمالا تحت تاثیر بینش‌های باستانی مصر ـ در يهوديت فراهم بود و اين دين در تمام کرانه‌های دريای مديترانه که کانون بازرگانی ميان اقوام گوناگون بود، طرفدارانی داشت. به زودی کسانی يافت شدند که در پی تلفيق فلسفه‌ی يونانی با يهوديت برآمدند. «فيلو» حکیم یهودی در اسکندريه يکی از نامدارترین آنان بود. او به تلفيق آموزه‌های يهودی با فلسفه‌ی افلاطونی و رواقی دست زد و به مهم‌ترين نماينده‌ی «فلسفه‌ی دينی» در اسکندريه تبديل شد.

خدای فيلو، هستنده‌‌ای فی‌نفسه‌ است که نمی‌توان آن را بطور ايجابی توصيف کرد. اين خدا کامل است و در برابر جهان مادی که جهانی ناقص و سرمنشاء پليدی است قرار دارد. پس انسان بايد تلاش کند و خود را از زندان تن رها سازد تا به خدا بپيوندد. اين کار فقط از طريق فرار از اميال و خواسته‌های غريزی و حسی، بازگشت به خويشتن و مآلا نگرش مستقيم و بی‌میانجی خدا در وضعيت «جذبه‌ی دينی» ميسر است. در بینش‌های فيلو، تقريبا همه‌ی هسته‌های فکری فلوطين وجود دارد. اندیشه‌ی فلوطين، سنتز مکتب‌های التقاطی اسکندريه و زمينه‌ساز بینش‌های مسيحی سده‌های ميانه است. برخی از پژوهشگران تاریخ اندیشه، نظریات فلوطین را آخرين فرياد مقاومت فلسفی يونان باستان می‌دانند. بنابراین شاید بتوان گفت که افکار او هم دارای جنبه‌های دينی و عرفانی است و هم جنبه‌های تعقلی. «کارل یاسپرس» فیلسوف آلمانی، فلوطین را پدر همه‌ی گونه‌های «عرفان اندیشنده» می‌نامد.
فرآيند فکری حاکم بر اسکندريه از فيلو تا ظهور فلوطين را می توان با اين شاخص‌ها جمع‌بندی کرد:

۱ـ فلسفه‌ی دينی شده، حوزه‌های علمی را ناديده می‌گيرد و خود را در گستره‌ی عرفان رها می‌سازد.
۲ـ تأملات نظری رنگ می‌بازد و گرايش به امر عملی فزونی می‌يابد.
۳ـ روح حاکم، ديگر روح کاونده و پرسشگر دوره‌ی کلاسيک فلسفه نيست و به رستگاری انسان از طريق شناخت باور ندارد.
۴ـ شناخت و رسيدن به حقيقت از طريق وحی اهميت زيادی می‌یابد.
۵ـ فانتزی‌پردازی و پنداربافی گسترش می‌يابد.
۶ـ نمادگرايی شرقی، جای واقعگرايی و عينيت را تنگ می‌کند.
۷ـ زبان تصويری اقوام شرقی، زبان مفهومی يونانی را به عقب می‌راند.
۸ـ انديشه‌ی علمی، زير بار سنگينی از نمادها، تمثيل‌ها و اسطوره‌ها کمر خم می‌کند.
۹ـ سيل نيرومندی از خرافات و پندارهای مذهبی به راه می‌افتد.
۱۰ـ فلسفه‌ی يونانی که با تلاش و زحمت زياد خود را از چنگال اسطوره (میتوس) و عرفان رها ساخته بود، دوباره توسط اين دو بلعيده می‌شود.

با این مقدمه می‌توان به بررسی آرای فلوطین پرداخت که خود موضوع گفتاری جداگانه است.

شهاب شباهنگ

بردگی مضاعف زن مسلمان

 حجاب اسلامی، نماد بردگی زن در سده‌ی بیست و یکم است. بیهوده نیست که اسلامگرایان آن را به پرچم معنوی خود تبدیل کرده‌اند. ساده‌انگاری است اگر تصور کنیم که موضوع فقط بر سر حق انتخاب برای استفاده از تکه پارچه‌ای است. در پس این تکه پارچه، یک ایدئولوژی مردسالارانه‌ی واپسگرا نهفته است و درکی بیمارگونه‌ از زن به عنوان موجودی خطرناک که کارش صرفا اغوای مردان است. آبشخور این بینش در دینی به غایت واپسمانده و ارتجاعی است که الگوی تحقق یافته‌ی آن را در جامعه‌ی امروز ایران می‌بینیم.

در اسلام زن برده و بنده‌ی مرد است و مرد برده و بنده‌ی الله. اسلام با بنده کردن انسان‌ها، خرد و آزادی تفکر را از آنان سلب کرده و جایش ایمان متحجرانه را نشانده است. اگر در نظر داشته باشیم که انسانیت انسان اساسا به خرد و آزادی تفکر اوست، باید نتیجه گرفت که اسلام، انسان را از انسانیت‌اش تهی می‌کند. این امر در مورد زنان مسلمان مضاعف است. چون آنان بنده و برده‌ی بندگان و بردگان دیگری به نام مردان مسلمان هستند!

شهاب شباهنگ

دموکریت و آموزه‌ی اتمیستی

دموکریت یا دموکریتوس (ذیمقراطیس) فیلسوف یونان باستان، در سده‌‌های پنجم و چهارم پیش از میلاد (۳۶۰ ـ ۴۶۰) می‌زیست. او به سفرهای طولانی دست زد و بویژه در طبیعت‌شناسی دانش فراوانی اندوخت. متاسفانه از آثار پرشمار او تنها نوشته‌هایی چند به یادگار مانده است. حکایت کرده‌اند که دموکریت انسانی شاد و خوش‌مشرب بود و از این جهت او را «فیلسوف خندان» می‌نامیدند. او صد سال عمر کرد.

چیرگی کامل بر ثنویت پارمنیدس که ماده را از فرم جداکرده بود، از طریق اندیشه‌های اتمیسم‌ میسر ‌شد. لویکیپ این مکتب فکری را بنیاد گذاشت و دموکریت آن را گسترش و ژرفش بخشید. متفکران مکتب اتمیسم نیز تلاش می‌کردند جهان تجربی را از اصل‌هایی مشتق کنند که با شروط تفکر همخوانی داشته باشد و به بیان دیگر، از نظر مفهومی بتوان آن را متعین ساخت.

دموکریت نیز مانند پارمنیدس بر این عقیده بود که پدیده‌های گوناگون و اشیاء تغییرپذیر جهان محسوس، باید بر پایه‌ی یک هستی یکپارچه، یکسان، نامتغیر و زوال‌ناپذیر استوار بوده باشند. اما او همچنین معتقد بود که برای حفظ پیوند با جهان تجربی، نباید دسترسی به این هستنده را ناممکن دانست و آن را جهانی در خودفروبسته و ساکن درنظر گرفت. برای اینکه بتوان اشیاء محسوس و پیوند آنها با یکدیگر و تغییرات حاصل از این پیوند را توضیح داد، باید برای این هستنده صفاتی را به رسمیت شناخت که شامل همه‌ی اشیاء می‌شود. با چنین پیش‌شرطی است که دموکریت به مفهوم اتم می‌رسد.

برای دموکریت، اتم‌ها کوچکترین بخش جهان مادی و خود بخش‌ناپذیرند. همه‌ی اشیاء از اتم‌ها تشکیل شده‌اند. میان خود اشیاء مکان‌های تهی وجود دارد و همین مکان‌ها باعث بخش‌پذیری آنها می‌شود؛ اما اتم‌ها فاقد چنین مکان‌هایی هستند و بنابراین بخش‌ناپذیر باقی می‌مانند. اتم‌ها بیشمارند و در شکل، اندازه و وزن با هم تفاوت دارند و به سبب برخورد به یکدیگر همواره در حرکت‌اند و بر حسب چگونگی ترکیبشان چیزهای بیشمار و گوناگونی را پدید می‌آورند.

به باور دموکریت، اتم‌ها در آغاز در وضعیت آشفتگی و بی‌سالاری (چس) در فضا پراکنده بودند، اما اتم‌های یکسان بر اثر جنبش‌هایی چرخشی به هم نزدیک شدند و جهان اجسام را تشکیل دادند که به نوبه‌ی خود و به شیوه‌ی مشابه از آنها پدیده‌های گوناگون بوجود آمدند. از دیدگاه دموکریت، تفکر و همه‌ی دیگر پدیده‌های روحی نیز برپایه‌ی جنبش اتم‌هایی استوارند که «اتم‌های روحی» نام دارند. اما دموکریت در طبیعت غایتی نمی‌دید و به غایتی هوشمندانه در جهان باور نداشت.

بدین‌سان برای نخستین بار نزد دموکریت تصویری واحد از جهان عرضه می‌شود که نه تنها حیات مادی و روحی را بر شالوده‌‌ای یکپارچه استوار می‌سازد، بلکه همچنین جهان تجربه‌ی حسی را از اصل‌هایی مشتق می‌کند که از گذرگاه تفکر به دست آمده‌اند. 

برای دموکریت، هستی جاودانه همان اتم‌های مادی هستند که اگر چه هرگز خود را تغییر نمی‌دهند، اما با این همه «شدن»، یعنی گوناگونی و تغییر را در جهان ممکن می‌سازند. بدین‌سان با اندیشه‌ی دموکریت، شکافی که میان «جهان باشنده‌ی پارمنیدسی» و «جهان شدن هراکلیتی» پدیدار شده بود، دوباره پر می‌شود. چنین نگرشی را در تاریخ اندیشه «ماتریالیستی» می‌نامند و از آنجا که طبق آموزه‌ی دموکریت بجز ماده هیچ اصل دیگری برای توضیح پدیده‌‌های طبیعی یا روحی ضروری نیست، مکتب دموکریت «مونیسم ماتریالیستی» خوانده می‌شود.

دموکریت همچنین نخستین فیلسوف یونانی است که مستقل از بینش‌های دینی یا اخلاقی حاکم در زمانه‌ی خود، گزاره‌های اخلاقی چندی ارائه داده است، بدون اینکه یک نظام اخلاقی بسته ایجاد کند. در حالی که آموزه‌های متافیزیکی او به ماتریالیسم منتهی می‌شود، اما آموزه‌های اخلاقی او ماتریالیستی و متوجه کالاهای مادی نیست. دموکریت با حرکت از اصل معرفت‌شناختی بر این باور بود که خرد آدمی تنها نهادی است که می‌تواند به شناخت معتبر دست یابد. او بر این پایه تصریح می‌کرد که برای مسائل اخلاقی نیز ندای خرد تعیین‌کننده و معیار است.

دموکریت توصیه می‌کرد که فرزانه باید به وضعیت روحی پایدار و تزلزل‌ناپذیری (آتاراکسیا) دست یابد تا از انفعالات نفس مانند بیم و امید و غیره رها گردد و آنها نتوانند او را دچار تزلزل سازند. و این تنها از آن طریق ممکن است که آدمی بتواند از روند طبیعی و ارتباط میان اشیاء درک درستی به دست آورد. به باور دموکریت، کم‌توقعی، اعتدال، خلوص در رفتار و اندیشه و نیکخواهی برای همنوعان فضیلت‌هایی هستند که کمک می‌کنند تا آدمی به وضعیت «آتاراکسیا» دست یابد.

اندیشه‌های دموکریت در دوران باستان بر افلاطون و اپیکور تاثیر گذاشته است. افلاطون در کتاب تیمائوس مفهوم مکان را با کمک گرفتن از اندیشه‌های دموکریت توضیح می‌دهد. همچنین محمدبن زکریای رازی، متفکر یونانی‌مشرب و دانشمند بزرگ ایرانی، تحت تاثیر نظریه‌ی اتمیستی دموکریت بوده است. متاسفانه بیشتر آثار رازی توسط دینداران متعصب سوزانده شده و تنها از طریق نوشته‌های دیگران می‌توان به روح اندیشه‌های او نزدیک شد.

ناصرخسرو حکیم ایرانی در کتاب زادالمسافرین می‌نویسد که رازی جهان را از «اجزای لایتجزا» مرکب می‌دانسته که انقباض و انبساط آنها موجب بروز و تنوع کیفیت در جهان است. به گفته‌ی ناصرخسرو، رازی به «جزوهای هیولی» (به اصطلاح دموکریت اتم‌های مادی) اعتقاد داشته است. رازی هیولی را جوهری قدیم می‌دانسته و معتقد بوده که پنج چیز هستند که همیشه بوده‌اند: هیولی، زمان، مکان، نفس و باری. بدین‌سان از سخنان ناصرخسرو می‌توان پی برد که رازی به ازلی بودن ماده و محال بودن آفرینش جهان از نیستی توسط خدا معتقد بوده است و به همین دلیل هم ناصرخسرو سخت بر او تاخته و به او ناسزا گفته است.

شهاب شباهنگ

از هراکلیت تا ارسطو همراه لوگوس

 برخی از فيلسوفان طبيعت‌گرای پيش‌سقراطی، به کشف قانونمندی يا قاعده‌ای در جهان صيرورت باور داشتند. هراکليت اين قانون درون‌ماندگار جهان را «لوگوس» ناميد. او لوگوس را به مثابه امری عينی و قانون تکامل جهان اندیشیده است. لوگوس هراکليتی، نيروی خردمندانه و سازمان‌بخشی در جهان و سرچشمه‌ی همه‌ی هماهنگی‌های گيتی است. روحی است که به جهان جان می‌بخشد و در آدمی نيز خود را به مثابه خرد جلوه‌گر می‌سازد.

در نخستين بند از نوشته‌ای که بطور ناقص از هراکليت باقی مانده، درباره‌ی لوگوس به چهار ويژگی اشاره می‌شود: نخست اينکه همه چيز در جهان مطابق لوگوس روی می‌دهد و هراکليت می‌خواهد اين لوگوس را بر زبان آورد. دوم اينکه آدمیان از درک اين لوگوس عاجزند، اگر چه برای فهميدن آن تلاش می‌کنند. سوم اينکه هراکليت تلاش می‌کند همه‌ی اجزای اين لوگوس را مطابق طبيعت آن تفکيک کند و توضيح دهد. و چهارم اينکه وظيفه‌ی همگان است که از لوگوس مشترک پيروی کنند.

از همين بند می‌توان دريافت که ما در لوگوس به مفهوم هراکليتی آن، با موضوع پیچیده‌ای روبرو هستيم. ولی در مجموع می‌توان سه ویژگی برای آن برشمرد: نخست اينکه همه چيز در جهان مطابق لوگوس روی می‌دهد. دوم اينکه، هدف هراکليت بیان لوگوس است و سوم اينکه لوگوس سخن است، اگر چه هم بیان و هم فهم آن نيازمند بيداری و آگاهی خاصی است. پس صرف سخن گفتن متضمن بیان لوگوس نيست، يعنی می‌توان سخنی را بر زبان آورد که فاقد لوگوس باشد. لوگوس چيزی است که آدمیان با آن سروکار دارند، اما با اين حال برايشان بيگانه است. پس بايد به لوگوس گوش فراداد زیرا تنها کسی که لوگوس را بر زبان می‌آورد، حقيقت را می‌گويد. لوگوس آدمیان را به شناخت رهنمون می‌شود.

پارمنيدس اين لوگوس هراکليتی را از جهان می‌گسلد و آن را به مثابه تنها امر ماندگار و ناميرا و هستی گوهرين، در برابر جهان قرار می‌دهد. لوگوس برای پارمنيدس، پيکره‌ای همگون، پایدار و ماورای تجربی یا تراگذرنده (ترانسندنت) است که هستی محسوس در برابر آن رنگ می‌بازد.

فيلسوفان سوفسطايی، نگاه خود را از امر عينی، متوجه امر ذهنی کردند. اما اين سقراط بود که از قبال گفت‌وگوهای خود با شهروندان آتنی، خواهان بازشناختن لوگوس، به مثابه سرشت فضيلت و نيکی در درون آدمی است. لوگوس به مفهوم سقراطی آن، بصيرت خردمندانه‌ای است که از يک گفت‌وگو حاصل می‌گردد. لوگوس سقراطی، از يکسو دربرگيرنده‌ی خود گفت‌وگوی زنده و زبان بی‌ميانجی و از ديگرسو امر درست انديشيده شده در گفتگوست. پس سقراط «لوگوس ذهنی» را به مثابه مفهوم در انسان و «لوگوس عينی» را به مثابه صورت یا مثال (ایدس) می‌اندیشد.

افلاطون اين دو گرايش ذهنی و عينی را در هم ادغام می‌کند. برای او، «لوگوس ذهنی» همان انديشه و مفهوم است که در نقطه‌ی مقابل دريافت حسی و تصور قرار دارد و افلاطون آن را مينو يا ايده (ایدی) می‌نامد. اما در فلسفه‌ی افلاطون نيز مانند پارمنيدس، اين ايده خود را چونان «لوگوس عينی» از جهان محسوس جدا می‌سازد و به صورت تراگذرنده (ترانسندنت) بر فراز آن قرار می‌گيرد. در واقع، افلاطون در پی يافتن امر ماندگار و جوهری است؛ اما می‌بیند که در جهان محسوس و قابل رؤيت، همه چيز زوال‌يابنده و فناشونده است و از هستی به نيستی می‌گرايد. او به اين نتيجه می‌رسد که هيچ چيز نمی‌تواند هستنده‌ی واقعی باشد، زيرا گياهان، جانوران و آدمیان همه از بين می‌روند. اما او همزمان با این پرسش روبرو می‌شود که آيا «گياه» و «جانور» هم از بين می‌رود؟ اگر چه سقراط می‌ميرد، اما آيا «انسان» هم می‌ميرد؟ آيا «مفهوم» و «ايده» پايدار نيست؟ بدين‌سان نزد افلاطون، صيرورت به فرولايه‌ی دگرگونی‌ها يا ماده، و امر ماندگار يعنی ايده تقسيم می‌شود. ماده، نخستين اصل فلسفه‌ی افلاطونی و ايده دومين آن است. اما ايده برای افلاطون از ارزش والاتری برخوردار است. ايده‌های افلاطونی دوباره در مجموعه‌ای به وحدت می‌رسند و قلمرويی تازه در سطحی بالاتر از امور واقع تشکيل می‌دهند که افلاطون آن را «جهان ايده‌ها» می‌نامد؛ جهانی معقول بر فراز جهان محسوس. اگر چه افلاطون شکافی ميان «لوگوس» و واقعيت ايجاد می‌کند، اما لوگوس افلاطونی دارای اين ويژگی است که خود را به ايده‌های کثيری تقسيم می‌کند که از به هم پيوستن دوباره‌ی آنها، بايد مفاهيم جديدی زاده شوند. بدين‌سان ايده‌ها نزد افلاطون، به بنياد جهان پديدارها تبديل می‌گردند.

بنابراين «لوگوس» افلاطونی از دو سو محدود می‌شود: يکبار از سوی جهان پديدارها يا ماده و دگربار از سوی ايده‌ای عالی بر فراز همه‌ی ايده‌ها و به مثابه آخرين وحدت در ميان ايده‌های متکثر. برای افلاطون اين ايده‌ی عالی، ايده‌ی نيکی است که سرچشمه‌ی همه چيز و امر مطلق به شمار می‌رود، فراسوی جهان محسوس قرار دارد و برجسته‌ترين حرمت و نيرو از آن اوست. افلاطون روان آدمی را حلقه‌ی واسط میان جهان محسوس و جهان ایده‌ها می‌داند و به دوپارگی جهان تفکر و احساس پارمنیدس پایان می‌دهد. به گفته‌ی افلاطون، آدمی از گذرگاه دانش‌، عشق به دانايی و شناخت حقیقت می‌تواند تا جایگاهی اعتلا یابد که «خداگونه» شود.

فلسفه‌ی ارسطويی، در نقد آرای افلاطون شکل می‌گيرد. جهت آموزه‌ی ايده‌ی افلاطون، متوجه بيرون از جهان است و بطور عمودی به آسمان می‌رود. اما ارسطو می‌خواهد چنان چرخشی ايجاد کند که اين جهت دوباره متوجه جهان شود. به اين ترتيب، لوگوس ذهنی و عينی در نزد ارسطو، از هم جدا می‌افتند: لوگوس ذهنی در تجلی بيرونی خود، به لوگوس «منطق صوری» تبديل و به مثابه استنتاج‌های قياسی و استقرايی آزاد می‌گردد و لوگوس وابسته به هستنده، اگر چه مشخص‌تر می‌شود، اما در اساس، ساختار افلاطونی امر کلی را حفظ می‌کند.

شهاب شباهنگ

«مرگ به ما هیچ ربطی ندارد»

کشورگشایی‌های اسکندر مقدونی، با تبلیغات تحت لوای «پان‌هلنی» و برای انقیاد سیاسی و فرهنگی اقوام دیگر و گسترش فرهنگ و زبان یونانی در میان آنان صورت گرفت، اما پیشبرد آن برای خود یونان نیز به بهای سنگینی تمام شد. قدرت سیاسی یونان محو شد و دولتشهر (پولیس) یونانی اهمیت خود را از دست داد. اگر انسان یونانی پیش از آن خود را در وهله‌ی نخست شهروند دولتشهر احساس می‌کرد و خدمت به آن را بالاترین وظیفه‌ی زندگی می‌شناخت، دیگر در سیاست تازه جاذبه‌ای برای خود نمی‌یافت. بر این پایه می‌توان گفت که یکی از پیامدهای اصلی برآمد اسکندر مقدونی که همزمان آغاز دوره‌ای به نام «هلنیسم» (یونانی‌مآبی) است، زوال استقلال دولتشهرهای یونان و از میان رفتن آزادی شهروندان آنها بود.

اپیکور یکی از فیلسوفان همین دوره‌ و بنیادگذار «مکتب اپیکوری» است. این مکتب در کنار مکتب‌های «رواقی» و «شک‌گرایی» از مهم‌ترین مکتب‌های پس از زوال فلسفه‌ی کلاسیک یونان و غروب فیلسوفان نامداری چون افلاطون و ارسطو است. این مکتب‌های فلسفی به دلیل شرایط زمانه همگی از رگه‌های نیرومند عرفانی و «دنیاگریز» برخوردار بودند و به نوعی بازگشت به «درون» فرامی‌خواندند.

اپیکور هفت سال پس از مرگ افلاطون در ساموس زاده شد. او که در آغاز تحت تاثیر اندیشه‌های دمکریت بود، در سال ۳۱۰ پیش از میلاد در جزیره‌ی لسبوس مکتب خود را پایه‌گذاری کرد. بعدها به آتن رفت و در باغی به شاگردان خود فلسفه می‌آموخت. از این‌رو اپیکوریان را «فیلسوفان باغ» هم می‌نامیدند. اپیکور انسانی مهربان و فروتن بود و نخستین فیلسوفی بود که اجازه داد زنان و بردگان نیز به محفل شاگردانش راه‌ یابند. گفته‌اند که شاگردانش او را به دلیل بی‌پیرایگی، بزرگواری و دانایی می‌پرستیدند.

مهم‌ترین اثر اپیکور به نام «درباره‌ی طبیعت» از میان رفته است، اما شمار زیادی از نامه‌های آموزشی و نیز گزین‌سخن‌های فلسفی او باقی مانده که امکان آشنایی با اندیشه‌های او را فراهم می‌سازد. اندیشه‌های اپيکور ادامه‌ی فلسفه‌ی کلاسیک یونان نبود، بلکه بیشتر گرايشی فردگرايانه را دنبال می‌کرد. اپیکور به شاگردانش توصیه می‌کرد در سیاست دخالت نکنند و زندگی آرامی در پیش گیرند. به باور او کسانی خوب زندگی می‌کنند که ذهن خود را درگیر تنش‌های تند نکنند و به آرامش درونی دست یابند. با این همه، اپیکور عزلت‌گزینی را توصیه نمی‌کرد و برای دوستی ارزش زیادی قائل بود، ولی او مانند ارسطو شرکت در حیات سیاسی و اجتماعی به مفهوم دولتشهری آن را نیز توصیه نمی‌کرد. هدف فلسفه‌ی اپيکور اين بود که به فرد راه نيکبختی شخصی را نشان دهد. بنابراين او پرسش از هدف زندگی آدمی را به کانونی‌ترین پرسش فلسفی خود تبديل ساخت.

به باور اپیکور، دو مانع اصلی در راه دستیابی به نیکبختی آدمی وجود دارد: یکی بیم از خدایان و دیگری بیم از مرگ. او می‌گفت کسی که می‌خواهد زندگی سعادتمندانه‌ای داشته باشد، باید بر این دو مانع غلبه کند. اپیکور معتقد بود که بیم از خدایان نتیجه‌ی پنداری باطل است، زیرا خدايان در رويدادهای جهان ما نقشی ندارند و نمی‌توان آنان را هدايت‌کنندگان زندگی آدمی دانست. اپیکور ملهم از آموزه‌های اتمیستی دمکریت که با روال تفکر او همخوانی داشت، جهان را محصول کار خدایان نمی‌دانست، بلکه آن را نتیجه‌ی پیوند اتم‌ها می‌دانست. به باور او، پدیده‌ها بطور مکانیکی در نتیجه‌ی برخورد تصادفی اتم‌ها بوجود می‌آیند و هیچ‌گونه خرد خدایی بطور هدفمند در رویدادهای جهان دخالت ندارد. به گفته‌ی اپیکور، خدايان در مکان‌هايی ميان جهان‌ها زندگی بی‌دغدغه‌ و سعادتمندانه‌ای را می‌گذرانند و عاقل‌تر از آن‌اند که در رویدادهای زمينی و سرنوشت آدمیان مداخله کنند. زیرا اگر خدایان در زندگی زمینیان دخالت می‌کردند، دیگر ذات‌هایی کامل نمی‌بودند، چرا که از نظر اخلاقی، مسئولیت کژی‌ها و کاستی‌های زندگی زمینیان به گردن آنان می‌افتاد.

استدلال اپیکور در این زمینه چنین بود: «یا خدا می‌خواهد پلیدی را در جهان از میان بردارد و نمی‌تواند، پس ناتوان است. یا می‌تواند پلیدی را در جهان از میان بردارد و نمی‌خواهد، پس بد است. یا نمی‌تواند و نمی‌خواهد، پس هم ناتوان است و هم بد و در هر صورت شایسته‌ی خدایی نیست. و سرانجام اگر خدا می‌خواهد و می‌تواند پلیدی را از میان بردارد، این پلیدی از کجاست و چرا از میان نمی‌رود؟». بدین‌سان اپیکور به مشیت خدایی و ترس از مجازات آسمانی بی‌باور بود. به گفته‌ی او خدایان نه به کسی یاری می‌رسانند و نه او را پاداش یا عقوبت می‌دهند. پس باید ترس از مجازات آنها را نیز در آدمی از میان برد.

اپیکور بیم از مرگ را نیز بیهوده می‌دانست. به باور او، روح نیز مانند کالبد، طبیعتی مادی دارد و از اتم‌ها ترکیب شده است. قابلیت ادراک حسی، خصلتی تصادفی است که از پیوند گذرای اتم‌های روح و جسم بوجود آمده است. با مرگ، این پیوند گسسته می‌شود و از این طریق توانایی ادراک حسی نیز از میان می‌رود. بنابراین اگر مرگ به معنای فقدان کامل ادراک حسی باشد، یعنی اینکه با آگاهی و درد همراه نیست و به دیگر سخن، به ما ربطی پیدا نمی‌کند. از همین رو اپیکور در نامه‌ای به یکی از شاگردانش می‌نویسد: «به این اندیشه خو بگیر که مرگ به ما ربطی ندارد. زیرا همه‌ی پدیده‌های خوشایند و ناخوشایند به ادراک حسی بازمی‌گردد. اما مرگ به معنی فقدان ادراک حسی است. بنابراین باید به این بصیرت رسید که بدترین شر که همان مرگ باشد، به ما هیچ ربطی ندارد؛ زیرا مادامی که ما زنده‌ایم، مرگ حاضر نیست و به محض اینکه حاضر شد، ما دیگر نیستیم».

شهاب شباهنگ

دیوژن؛ فرزانه‌ای که در بشکه می‌زیست

  معروف است که روزی سقراط در برابر بازار آتن ایستاد و پس از نگاهی به کالاهای رنگارنگی که در آنجا عرضه می‌شد گفت: چقدر شمار کالاهایی زیاد است که من به آنها هیچ احتیاجی ندارم! این بی‌نیازی به مادیات، بی‌تردید یکی از ویژگی‌های شخصیتی سقراط بود که در کنار دیگر ویژگی‌ها مانند عشق به دانش، تلاش برای دستیابی به شناخت، اعتقاد به زندگی اخلاقی و نیز جستجوی نیکبختی و سعادت برای آدمیان از او چهره‌ای نمونه در تاریخ اندیشه ساخته است.

شاگردان سقراط پس از مرگ او مکتب‌های فلسفی گوناگونی بنیادگذاری کردند و هر یک برپایه‌‌ی تعلق خاطر به یکی از ویژگی‌های شخصیتی استاد به راهی رفتند. در میان این مکتب‌ها، آکادمی افلاطون را کمال‌یافته‌ترین مکتب سقراطی می‌دانند و دیگر مکتب‌ها به «سقراطیان ناکامل» معروف‌اند. یکی از این مکتب‌ها که بیشترین توجه خود را به جنبه‌های عملی فلسفه‌ی سقراط معطوف کرد و زندگی فضیلتمندانه برپایه‌ی قناعت‌ورزی و بی‌نیازی را توصیه می‌کرد، مکتب «کلبیان» است. البته باید گفت که کلبیان کمتر یک مکتب فلسفی و بیشتر نماینده­ی یک نگرش و رویکرد خاص به زندگی بودند و ساده زیستن افراطی و نوعی ریاضت‌کشی را تبلیغ می‌کردند.

بنیادگذار مکتب کلبیان آنتیستنس شاگرد سقراط بود که در کلاس درس استاد نیز با لباس مندرس حاضر می‌شد و گویا سقراط یک بار به او گفته بود: چرا تا این اندازه تظاهر می‌کنی؟ آنتیستنس پس از مرگ سقراط در دبیرستانی به نام «سینوسارگس» (سگ سپید) مکتب خود را تاسیس کرد و نام کلبیان به معنی «سگی‌ها» هم از همین محل گرفته شده است. شاگردان آنتیستنس غالبا از میان افراد تنگدست بودند.

اما معروف‌ترین نماینده‌ی مکتب کلبیان که حکایت‌های زیادی درباره‌ی او نقل کرده‌اند، شخصی به نام دیوژن (دیوجانس یا دیوگنس) است که فضیلت قناعت‌ورزی را به کمال رسانده بود. دیوژن در سینوپ واقع در آسیای صغیر و در خانواده‌ی یک صراف چشم به جهان گشود و بعدها برای آموختن فلسفه به آتن رفت. با گرایش به مکتب کلبیان و شرکت در کلاس‌های درس آنتیستنس تدریجا حس بی‌‌اعتنایی نسبت به مادیات در دیوژن رشد کرد. حکایت می‌کنند که دیوژن برده‌ای به نام «مانس» داشت و روزی برایش خبر آوردند که «مانس» گریخته است. دیوژن نیز در پاسخ گفت: «خنده‌دار است اگر مانس بتواند بدون دیوژن زندگی کند، اما دیوژن نتواند بدون مانس زندگی کند». دیوژن بعدها همه‌ی دار و ندار خود را بخشید و داوطلبانه به زندگی در تنگدستی روی آورد. او مال‌اندوزی را بدترین رذیلت می‌دانست و تجملات را تحقیر می‌کرد.

گفته‌اند که دیوژن پابرهنه می‌گشت، ردایی خشن بر تن داشت، شب‌ها در بشکه‌ای می‌خوابید و روزها از طریق تدریس و دادن اندرز و راهنمایی به دیگران، لقمه نانی به دست می‌آورد و در قناعت کامل می‌زیست. او که از مال دنیا هیچ نداشت و تنها پیاله‌ای برای نوشیدن آب داشت، روزی کودکی را دید که به کمک دستان خود آب می‌نوشد؛ دیوژن بی‌درنگ پیاله‌ی خود را به کودک بخشید و گفت: «این کودک استاد من در قناعت‌ورزی است و امروز از او آموختم که به پیاله هم نیازی ندارم».

دیوژن که طنزی گزنده داشت، معتقد بود که مال‌اندوزی انسان طبیعی را از میان برده است و روزی در روشنایی مشعلی برافروخت و به میان مردم رفت و به آنان گفت که در پی انسان می‌گردد ولی او را نمی‌یابد. همچنین حکایت می‌کنند که در محلی می‌نشست و رو به رهگذران فریاد می‌زد: هی انسان! و هنگامی که رهگذری برمی‌گشت، با تمسخر به او می‌گفت: منظورم تو نبودی، منظورم انسان بود! دیوژن نگاهی جهان‌شهری داشت و خود را «جهانوند» یا «شهروندکیهان» (کاسموپولیت) می‌دانست. او خود را نه تنها برادر همه‌ی انسان‌ها، بلکه برادر همه‌ی حیوانات می‌خواند.

دیوژن معتقد بود که باید از قید و بند کیش و مذهب حاکم و دولت رها شد. به باور او، تنها نظام حکومتی درست، نظام کیهانی است. این حکایت از دیوژن نیز مشهور است که روزی در آفتاب نشسته بود و اسکندر امپراتور مقدونی که با گروهی از سپاهیان خود از آنجا رد می‌شد از اسب فرود آمد و در برابر دیوژن ایستاد و پرسید: آیا آرزویی داری که برآورده کنم؟ دیوژن نیز در پاسخ گفت: آری، کنار برو تا آفتاب بر من بتابد!

حکایتی نیز از رویارویی فکری دیوژن با افلاطون نقل کرده‌اند و آن اینکه هنگامی که افلاطون در حضور دیوژن و جمعی دیگر درباره ­ی «ایده ­ها» سخن می­گفته است و از ایده­ یا کهن ­الگوی اشیاء نام می­برد، دیوژن برای مسخره کردن افلاطون می­گوید: من میز و جام را می­بینم اما ایده‌ی آن­ها را نمی­بینم. افلاطون نیز در پاسخ می­گوید: این قابل فهم است. زیرا تو چشمانی را داری که با آن بتوان میز و جام را دید، اما شعوری را نداری که با آن بتوان ایده­‌ها را دید!

شهاب شباهنگ

دیانت مرگبار

 همان‌گونه که افزایش دائمی دوزاژ مواد مخدر در فرجام خود به تباهی و نابودی فرد معتاد می‌انجامد، افزایش دوزاژ دینداری نیز به بنیادگرایی دینی می‌انجامد. بنیادگرایی دینی واپسین پیوندهای انسان مومن را با جهان واقعی می‌گسلد و او را به «جهانی دیگر» می‌برد. بنیادگرایان از نظام اعتقادی خود جنگ‌افزاری می‌سازند نه فقط برای وصول هر چه زودتر به «بهشت» ـ یعنی نیستی ـ بلکه همچنین برای نابودی هر چیز و هر کس که با نظام اعتقادی و ارزشی آنان سر سازگاری ندارد. اکنون اسلامگرایی همه جا در منطقه‌ی خاورمیانه در حال پیشرفت است و همه‌ی کسانی که تصور می‌کنند رشد این پدیده به خودی خود جوامع ما را می‌پالاید و سرانجام از بطن آنها نظام‌های سکولار و دموکراتیک سربرخواهند آورد، یا ساده‌لوح‌اند یا خودفریب‌! نباید از یاد برد که نخستین سلول‌های سرطان اسلامگرایی در منطقه‌ی خاورمیانه به صورت جنبش طرفداران خمینی و با «انقلاب اسلامی» سال ۱۳۵۷ در پیکر جامعه‌ی بحران‌زده‌ی ما پدیدار شد و ما از این جهت در میان ملت‌های خاورمیانه حق پیشاهنگی داریم! امروز متاستازهای آن سرطان مرگبار نه تنها در سراسر ایران بلکه در تاروپود کل خاورمیانه گسترده است و هر روز در نقطه‌ی تازه‌ای خودنمایی می‌کند.

گفتیم که شخص معتاد ناچار است دائما میزان مصرف یا دوزاژ خود را افزایش دهد. خاورمیانه اکنون به چنین وضعیتی دچار شده است. این منطقه با روان‌گردان‌هایی چون «خمینیسم»، «طالبانیسم»، «وهابیسم»، «اخوانیسم» و «اردوغانیسم» دوزاژ دیانت خود را دائما افزایش داد و اکنون دیگر برای برآوردن «خواهش اعتیاد دینی» خود ارضا نمی‌شود و به همین دلیل باید دائما به مخدر‌های نیرومندتر و مهلک‌تری متوسل گردد: «داعش»، «جبهه النصره»، «لشگر طیبه»، «سلفی‌ها»، «انصارالشریعه» و کمی دورتر «بوکوحرام» و «الشباب» و غیره جلوه‌های تازه‌ی چنین مخدرات مرگباری هستند.

اگر دین را به مثابه ماده‌ی مخدر و دینداری را اعتیاد در نظر بگیریم، پس می‌توانیم بگوییم که روحانیان نقش «موادفروشان» را برعهده دارند. آنان به مثابه متولیان اصلی دین کسانی هستند که از طریق فروش کالای دین ارتزاق می‌کنند. شغل تمام وقت آنان تزریق دائمی مخدر دین در رگ‌های جامعه است. در کنار آنان می‌توان از گروه دومی به نام «مسلمانان حرفه‌ای» نام برد که محصول جنبی رشد پدیده‌ی نکبت‌بار اسلامگرایی هستند. اینان اگر چه مانند روحانیان تنها از راه فروش کالای دین یا به اصطلاح «موادفروشی» امورات زندگی خود را نمی‌گذرانند، ولی بنا بر موقعیت خود و برای حفظ امتیازاتی که در سایه‌ی حکومت دینی از آن برخوردارند، سرسپرده‌ی دین و در خدمت ترویج و تحکیم اعتیاد دینی هستند. این افراد می‌توانند سیاستمدار، حقوقدان، پزشک، مهندس، پژوهشگر، روزنامه‌نگار، دانشگاهی، هنرمند یا حتی بازرگان و سرمایه‌دار و کاسبکار باشند، ولی همه‌ی آنان در کنار اشتغال روزمره، «شغل دومی» نیز دارند که همانا پاسداری از ارزش‌های پوسیده‌ و حفظ ارکان جامعه در اعتیاد و مسمومیت دینی است. بر این پایه می‌توان گفت که «مسلمان حرفه‌ای» یعنی «آخوندیزه» شدن تخصص غیرمذهبی؛ یعنی روندی که از بطن آن سیاستمدار و حقوقدان و پزشک و مهندس و فیلمساز و پژوهشگر و روزنامه‌نگار و تاجر «آخوندمنش» بیرون می‌آید. در نمونه‌ی مشخص میهن ما باید افزون بر گروه‌های اجتماعی یادشده همچنین به موجوداتی به نام «روشنفکران شیعی» و «سکولارهای شیعی» نیز اشاره کرد که عینا همان کارکرد را دارند. همه‌ی آنان روی هم پیچ و مهره‌های بزرگ و کوچک ماشین عظیمی به نام «حکومت الهی» را می‌سازند و بقای کارکرد آن را تضمین می‌کنند.

بدین‌سان می‌توان گفت که کل خاورمیانه و بویژه میهن ما در چنگ اعتیاد دینی گرفتار و نیازمند ترک اعتیاد است. و این کاری‌ست کارستان! اگر اساسا به تحقق این پروژه‌ی سترگ و دشوار و رسیدن به آینده‌ای بهتر امیدی وجود داشته باشد، تنها از راهی میسر است که جوامع پیشرفته پیش از ما آزموده و پیموده‌اند؛ و آن هم روشنگری و طرد دین از پهنه‌ی اجتماعی و سیاسی و حقوقی و آموزشی و تبدیل آن به امر خصوصی و شخصی مومنان است. بنابراین در کانون تلاش‌های روشنگرانه فقط می‌تواند نقد دین و نقد بینش و فرهنگ دینی قرار داشته باشد و لاغیر. باید همه‌ی زور فکری را با همه‌ی ابزارها و امکانات موجود دیگر درهم آمیخت و متوجه چنین هدفی کرد و با همه‌ی زبان‌ها و قلم‌ها چنین هدفی را نشانه رفت. چنین نقدی باید رادیکال، صریح و سازش‌ناپذیر باشد، به نعل و به میخ نزند، دنبال مماشات و مصالحه نگردد و همه‌ی پهنه‌های معرفت‌شناختی، روان‌شناختی، جامعه‌شناختی، سیاست‌شناختی، حقوقی، تاریخی و اقتصادی نقد دین را دربرگیرد و درنوردد. این وظیفه طبعا بر عهده‌ی کسانی است که خود از اعتیاد دینی رهیده‌اند و به اهمیت نقد دین پی‌برده‌اند. تنها چنین کسانی قادرند نقد دین را به درستی سامان دهند و پیش برند. زیرا انتظار نقد واقعی دین از آدمی دیندار، به این می‌ماند که از معتادی انتظار داشته باشیم به معتادی دیگر برای ترک اعتیاد کمک کند!

و نکته‌ی آخر اینکه، خود را در خلوت خویشتن «سکولار» یا حتی «آته‌ایست» دانستن، ولی در بیرون همرنگ جماعت ‌شدن و به احترام «ملت مسلمان» در برابر اعتقادات دینی مردم سر تعظیم فرود آوردن و دنبال سراب «اسلام رحمانی» و «اسلامگرای میانه‌رو» دویدن معنایی جز خودفریبی، سلب مسئولیت از خویشتن، تمکین به اقتدار دین و تسلیم به قدرت تحمیق آن، و نهایتا واگذاری میدان به مشاطه‌گران رنگارنگی ندارد که از جمله ظاهری غیردینی و سکولار دارند ولی تا مغز استخوان سرسپرده‌ی اسلام شیعی و فرهنگ «عاشورایی و امام‌زمانی» هستند. با میدانداری چنین افرادی و امیدبستن به «اسلامگرایان میانه‌رو» و «اصلاح‌طلبان دینی» و «روشنفکران شیعی» حداکثر می‌توان میان «خلافت اسلامی» و «جمهوری اسلامی» نوسان کرد، به روشنگری و جامعه‌ای سکولار اما نمی‌توان رسید!

شهاب شباهنگ