۱۳۹۴/۱۲/۰۴

برای چیرگی بر «آخوند درون»

همه‌ی ما در یک فرهنگ شیعی بالیده‌ایم. زیستن در چنین فرهنگی، یعنی تنفس در فضایی آکنده از دروغ و دورنگی و ریاکاری استوار بر ارزشی سنتی به نام «تقیه». فرهنگ شیعی در وهله‌ی نخست یعنی یک حیات معنوی پرهیاهو ولی بی‌روح و بی‌حقیقت، متکی بر گذشته‌ا‌ی «عاشورایی» برای ساختن آینده‌ا‌ی «امام‌زمانی»! متولیان اصلی چنین فرهنگی، پیش از همه روحانیان شیعه هستند، یعنی کسانی که در چند صد سال گذشته در پناه سلاطین ـ و اکنون بدون آن ـ افسار روحی جامعه را در دست داشته و دارند. آنان هستند که کار سرپرستی و تیمار و بقول امروزی‌ها «به‌روز کردن» و بازتولید مستمر چنین فرهنگی را برعهده دارند. اما اگر جامعه‌ی ما آماده‌ی پذیرش و پرورش چنین فرهنگی نمی‌بود، کار این‌ «فرهنگسازان» هم چنین آسان نمی‌بود.
گفتنی است که فرهنگ‌ها برپایه‌ی ارزش‌ها ساخته می‌شوند. بنابراین روحانیان شیعه در وهله‌ی نخست مروج ارزش‌هایی معین و پاسدار یک «نظام ارزشی» هستند. آنان مراقب‌اند که ارزش‌های تازه، نظام ارزشی سنتی را تهدید نکنند و آن را به مخاطره نیندازند. از این روست که آنان به عنوان نگهبانان ارزش‌های سنتی، در برابر ارزش‌های نو می‌ایستند و به نابودی آنها کمر می‌بندند.
درافتادن با ارزش‌های نو اما به معنی مخالفت با ابزارهای مدرنی نیست که به آسانی می‌توانند در خدمت تحکیم پایه‌های اسلام شیعی و حفظ ارزش‌های آن باشند، بویژه اکنون که روحانیان شیعه در قدرت‌اند. نباید فراموش کرد که آخوند شیعه با کاربرد موشک و پهپاد و بمب اتمی و کامپیوتر و فن‌آوری مدرن نه تنها هیچ مشکلی ندارد، بلکه برای پایداری سیطره‌ی خود بر جامعه، از چنین ابزارهایی سود می‌برد. آخوند شیعه صرفا با آن ارزش‌هایی مشکل دارد که تصور بشریت مدرن را از عالم و آدم دگرگون کرده‌اند؛ یعنی آن ارزش‌هایی که محترمانه به «خدا» یک صندلی در بیرون از جامعه تعارف کرده‌اند و انسان را به جایگاه قانونگذار برکشیده‌اند تا فراتر از «قوانین الهی»، فرهنگی «انسان‌محور» را جانشین فرهنگی «خدامحور» کند و بتواند جامعه‌ای برپایه‌ی یک قرارداد اجتماعی و استوار بر ارزش‌هایی مانند سکولاریسم، حقوق بشر، آزادی، تکثرگرایی و رواداری بسازد. آری، وحشت آخوند شیعه از چنین ارزش‌هایی است، چرا که نظام ارزشی و مآلا جایگاه ممتاز خویشتن را در هرم اجتماعی، با چنین ارزش‌هایی در خطر زوال می‌بیند.

۱۳۹۴/۱۱/۱۶

بار دیگر «دژاووی» انتخابات!

 «دژاوو» واژه‌ای است فرانسوی که آن را در فارسی «پیش‌دیده» و نیز «آشناپنداری» ترجمه کرده‌اند. «دژاوو» پدیده‌ای شگفت‌انگیز است. تقریبا همه‌ی انسان‌ها آن را تجربه کرده‌اند. «دژاوو» هنگامی به آدمی دست می‌دهد که در وضعیتی معین ناگهان دچار این حس غریب می‌شود که پیش‌تر عین آن وضعیت را تجربه کرده است. ناگهان همه‌ی صحنه‌هایی که او در یک لحظه می‌بیند و همه‌ی سخنانی که در همان لحظه می‌شنود، آشنا و تکراری به نظر می‌رسند، گویی آن لحظه را تماما یک‌ بار زیسته است.

هنوز میان پژوهشگران توافقی بر سر علل بروز «دژاوو» وجود ندارد و نظریه‌های گوناگونی درباره‌ی آن ارائه کرده‌اند: از جمله این نظریه که شخص شرایطی را که برایش آشنا و تکراری به نظر می‌رسد، پیش‌تر در خواب دیده است؛ یا این نظریه که آدمی در شرایطی دچار «دژاوو» می‌شود که پیش‌تر شرایطی با ساختارهای مشابه آن را تجربه کرده باشد. نظریه‌های دیگری مبنی بر اختلالات لحظه‌ای در تصورات آرزویی انسان و همچنین استرس و خستگی شخص به هنگام بروز «دژاوو» هم مطرح‌اند. حتی کسانی که به تناسخ و باززایی باور دارند، معتقدند که «دژاوو» یادآوری خاطره‌ای از زندگی‌های پیشین آدمی است!

این امر که در میان پژوهشگران نظریه‌ی واحدی برای توضیح پدیده‌ی «دژاوو» وجود ندارد، هاله‌ای اسرارآمیز به دور آن پیچیده است. کسانی که اهل فیلم و سینما هستند، به یاد می‌آورند که در یکی از سه‌گانی‌های علمی ـ تخیلی هالیودد به نام «ماتریکس»، از پدیده‌ی «دژاوو» به عنوان «خطایی در سیستم جهان ساختگی» به همین نام یاد شده بود. به‌رغم این پیچیدگی و ناروشنی، «دژاوو» واجد چند ویژگی اساسی است که آن را از یادآوری عادی یک خاطره متمایز می‌کند: نخست اینکه شخصی که دچار «دژاوو» می‌شود دقیقا می‌داند احساس آشنایی و تکراری که در شرایطی معین به او دست داده نمی‌تواند واقعی باشد. دوم اینکه به هنگام احساس «دژاوو» شخص هرگز نمی‌تواند بگوید که شرایط مشابه وضعیت کنونی را کی و کجا تجربه کرده است. سوم اینکه حس «دژاوو» بسیار زودگذر است و در چند ثانیه روی می‌دهد و با شتاب رنگ می‌بازد. و ویژگی عجیب چهارم اینکه هنگام «دژاوو» غالبا برای دست‌کم چند دهم ثانیه این تصور به آدمی دست می‌دهد که می‌تواند ادامه‌ی جریان امور را پیش‌بینی کند.

۱۳۹۴/۰۹/۱۶

«شهریار روشنگری» در برابر «نمایندگان خدا»

فرانسوا ماری آروئه که بعدها برای خود نام «ولتر» را برگزید، یکی از تاثیرگذارترین متفکران عصر روشنگری بود. پژوهشگران تاریخ اندیشه معتقدند که ولتر تقریبا به اندازه‌ی عمر یک انسان از نظر فکری بر اروپا حکومت کرده است. تاثیر او بر اندیشه‌های عصر روشنگری در اروپا چنان گسترده و ژرف بود که برخی از او به عنوان «شهریار روشنگری» یاد کرده‌ و سده‌ی هجدهم را «سده‌ی ولتر» خوانده‌اند. ولتر متفکری آزاداندیش، ادیبی برجسته و نویسنده و منتقدی صریح و چیره‌دست بود و بی‌تردید در حوزه‌ی نقد دین و کلیسا در میان متفکران زمانه‌ی خود از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است.

زندگی ولتر سراسر نابسامانی و کشمکش و پیکار بود. آشفتگی‌های زندگی او از همان دوران کودکی آغاز شد. هنوز از تاریخ و محل دقیق تولد او آگاهی موثقی در دست نیست. برخی از پژوهشگران، تاریخ تولد او را سال ۱۶۹۴ در پاریس ذکر کرده‌اند. گفته‌اند که چون پس از تولد امیدی به زنده ماندنش نبوده، دایه‌اش او را با شتاب و بطور غیررسمی غسل تعمید داده بود و بعدها با زحمت و صرف هزینه مجبور شده‌اند او را بطور رسمی غسل تعمید دهند. خود او دیرتر گفته بود: معلوم است که من از همان دوران شیرخوارگی با «آسمان» مشکل داشته‌ام!

چنین نیز شد و ولتر بعدها به یکی از مخالفان سرسخت کلیسا و متولیان آن تبدیل شد که خود را «نمایندگان خدا» بر روی زمین می‌نامیدند. اما ولتر فقط با «نمایندگان آسمان» درنیفتاد، بلکه با نمایندگان قدرت‌های زمینی نیز که از زیردستان خود فرمانبری مطلق می‌طلبیدند به پیکار برخاست و با آنان نیز سر سازگاری نداشت. بسیاری سست شدن پایه‌های سلطنت مطلقه در اروپا را از جمله مرهون تلاش‌های فکری او می‌دانند. بیهوده نبود که مستبدان با تحریکات کلیسا، اقامت او را در پاریس ممنوع کردند و حتی او را به زندان معروف باستیل انداختند؛ او را لعنت و تکفیر کردند، آثارش را «ضددین» و «گمراه‌کننده» و افکارش را «پلید و شیطانی» خواندند، کتاب‌هایش را سوزاندند، و سرانجام او را از شهر و دیار خود راندند و آواره‌ی تبعید ساختند. یک پروفسور تئولوژی حتی علنا از «مشیت الهی» انتقاد کرده بود که چرا باعث زنده ماندن ولتر شده است!

ولتر همه‌ی این فشارهای طاقت‌فرسا را تاب آورد. تسلی خاطر او این بود که همه‌ی این ناملایمات فقط نتیجه‌ی سرنوشتی شخصی نیست، بلکه: «به محض این که سر و کله‌ی فلسفه پیدا می‌شود، پیگرد و سرکوب نیز آغاز می‌گردد». قلم ولتر گزنده و صریح بود و او با افکار کهنه و پوسیده‌ی زمانه‌ی خود سر آشتی نداشت. بسیاری از کتاب‌های ولتر بی‌نام منتشر شدند تا اگر تفتیش‌گران عقاید در صدد تعقیب نویسنده‌ی آن‌ها برآیند، او بتواند انتساب آنها به خود را انکار کند. ولتر بارها تصریح کرده بود که نمی‌خواهد به «شهید» تبدیل شود.

زندگی شخصی ولتر هم آشفته و نابسامان بود. او سال‌های زیادی را در تبعید گذراند. در سال ۱۷۲۶ اهانت او به یک شوالیه‌ی فرانسوی و دست انداختن او باعث کتک‌خوردن و زندانی شدن ولتر در زندان باستیل شد. پادشاه فرانسه به او که در محافل فکری و ادبی آوازه‌ای به هم زده بود، پیام داد که حاضر است او را از زندان آزاد کند به شرطی که خاک فرانسه را ترک کند. ولتر پذیرفت و پس از آزادی به انگلستان رفت و در آنجا به مطالعه‌ی منظم آثار جان لاک، اسحاق نیوتن، ویلیام شکسپیر و نیز فیلسوفان تجربه‌گرای انگلیسی پرداخت. نتیجه‌ی این سفر پربار پس از بازگشت کتاب «نامه‌های فلسفی» (نامه‌های انگلیسی) بود که آن را مانیفستی برای اندیشه‌های روشنگری در قاره‌ی اروپا می‌دانند.

ولتر مدتی را نیز در دربار فریدریش بزرگ گذراند. پادشاه پروس که آوازه‌ی ولتر را شنیده بود، او را در سال ۱۷۵۰ نزد خود فراخواند و از این که نامدارترین فیلسوف زمانه را در کنار خود داشت خوشحال بود. گفته‌اند که ولتر در آشنا کردن فریدریش با اندیشه‌های روشنگری نقش مهمی داشته است. اما رابطه‌ی میان آن دو دیری نپایید و بر اثر یکسری سوء‌تفاهمات که ولتر نیز در آن بی‌نقش نبود از هم گسست.

۱۳۹۴/۰۸/۱۷

گفتاوردهای آته‌ایستی

 
ـ خدا تنها موجودی است که برای حکومت کردن، به بودن نیازی ندارد. (شارل بودلر). 
ـ ایمان و دانش مانند دوکفه‌ی یک ترازو هستند، هر اندازه یکی بالا رود، دیگری پایین می‌آید. (آرتور شوپنهاور).
ـ کسی که می‌خواهد هوای پاک تنفس کند، به کلیسا نمی‌رود. (فریدریش نیچه)
ـ آته‌ایست‌ها کتاب‌های مقدس را نوعی کتاب‌های‌ کودکان برای افراد بزرگ‌سال می‌دانند. (کلاوس برانداشتتر).
ـ حتی خدایان هم می‌میرند، زمانی که کسی به آنان باور نداشته باشد. (ژان پل سارتر).
ـ دین تنها فلسفه‌ای است که هر آدم میان‌مایه‌ای آن را می‌فهمد و می‌پذیرد. (ژوزف ژوبر).
ـ دین فقط با چیزهایی موافق است که نتوانسته آنها را ممنوع کند! (کورت توخولسکی).
ـ به محض آنکه دین از فلسفه یاری بگیرد، زوالش پرهیزناپذیر می‌شود. (هاینریش هاینه).
ـ بهترین خاصیت دین این است که سرانجام کافر تولید می‌کند. (فریدریش هبل).
ـ خدا فرضیه‌ای است ساخته‌ی انسان، برای کنار آمدن با مساله‌ی وجود. (جولیان هاکسلی).
ـ‌ جزمیت چیزی جز ممنوعیت تفکر نیست. (لودویگ فویرباخ).
ـ ناکامی عیسی، مصلوب شدن نبود، بلکه واتیکان بود. (ژان کوکتو).
ـ کلیسا می‌آموزد که در نماد صلیب، رنج عیسی مسیح را ببینیم. اما من در صلیب رنج انسان‌های بیشماری را می‌بینم که به نام صلیب جان خود را از دست دادند، چه کسانی که در آتش سوزانده شدند و چه کسانی که به دست شکنجه‌گران یا در «جنگ‌های مقدس» کشته شدند. (مارکوس گانزل).
یک خر خدا را به شکل خر تصور می‌کند و پاپ به شکل مرد. (اوتا رانکه هاینمن).
به صدها طریق گفته و تکرار کرده‌ام که هرگز نمی‌توان در حق خدا نیکی کرد، وقتی در حق انسان بدی می‌کنیم. (فرانسوا ولتر).
ـ روحانیان از هیچ چیز بیشتر از آگاهی توده‌های مردم نمی‌ترسند. (یوهان ولفگانگ فون گوته).
ـ ایمان هرگز نمی‌تواند ما را به چیزی متقاعد کند که شناخت ما آن را باطل می‌شمرد. (جان لاک).
ـ هر چه بر تاریخ دین بیشتر پرتوافکنیم، سیاهی‌های آن بیشتر می‌شود. (هاینریش ویزنر).
ـ کسی که امور ایمانی را از فهم خود بپرسد، پاسخ‌های غیرمسیحی دریافت می‌کند. (ویلهلم بوش).
ـ بی‌خدایان نبودند که مسیح را به صلیب کشیدند، مؤمنان زمانه‌ی او بودند. (گرترود فون له فورت).
ـ ما انتظار نداریم که مؤمنان از باورهای خود دست بکشند، بلکه می‌خواهیم که به باورهای ما کاری نداشته باشند. (خوزه اورتگا گاست).
ـ برای دین فقط امر مقدس حقیقت و برای فلسفه فقط حقیقت مقدس است. (لودویگ فویرباخ).
ـ ایمان یعنی اینکه نخواهی بدانی حقیقت چیست. (فریدریش نیچه).
ـ کتاب‌هایی که جهان آنها را غیراخلاقی می‌نامد، کتاب‌هایی هستند که ننگ جهان را نشان می‌دهند. (اسکار وایلد).
ـ دینی که برتئولوژی استوار است،‌ هرگز نمی‌تواند محتوایی اخلاقی داشته باشد. (ایمانوئل کانت).‌
ـ مؤمنان به ندرت متفکر و متفکران به ندرت مؤمن‌اند! (هانس دایبر).
ـ آته‌ایست، بزرگ‌ترین ستایش درباره‌ی خداست؛ زیرا موجودی آفریده که آنقدر نیرومند است تا از او چشمپوشی کند! (ارنست ویلهلم اشمن).
ـ سرچشمه و سرشت واقعی دین آرزوست. اگر آدمی‌ آرزویی نمی‌داشت، خدایی هم نمی‌داشت. آنچه آدمی دوست دارد باشد و نیست، به خدای خود نسبت می‌دهد. (لودویگ فویرباخ).
ـ دین بیش و پیش از هر چیز بر ترس استوار است. (برتراند راسل).
ـ همه‌ی اندیشه‌های بزرگ با کفرگویی آغاز شده‌اند. (جرج برنارد شاو).
ـ ادیان فرزندان جهلی هستند که از مادرشان زودتر خواهند مرد. (آرتور شوپنهاور).
ـ مسیحیت فقط بندگی و فرمانبری را موعظه می‌کند. روح مسیحیت برای جباریت مناسب است و مسیحیان واقعی برای بردگی ساخته شده‌اند. (ژان ژاک روسو).
ـ هدف فلسفه فقط و فقط حقیقت است و هدف ایمان فقط و فقط فرمانبری و دینداری. (باروخ اسپینوزا).
ـ روحانیان از هیچ چیز بیشتر از آگاهی توده‌های مردم نمی‌ترسند. (یوهان ولفگانگ فون گوته).
ـ من دین را مانند یک بیماری می‌نگرم، سرچشمه‌ی فلاکت‌های بیشمار برای بشریت. (برتراند راسل).
ـ در دوره‌های تاریکی، مردم را با دین هدایت کرده‌اند. مانند شبی تاریک که نابینایی پیر می‌تواند راهنمای بینایان باشد، چرا که راه و چاه را از آنان بهتر تشخیص می‌دهد. اما احمقانه است اگر پس از برآمدن آفتاب، بینایان همچنان از نابینای پیر به عنوان راهنما استفاده کنند. (هاینریش هاینه).
ـ انسانی را بکش تا قاتل باشی. میلیون‌ها تن را بکش تا کشورگشا باشی. همه را بکش تا خدا باشی. (ادمون رستان).

برگردان: شهاب شباهنگ 


۱۳۹۴/۰۶/۱۵

روزی زیبایی‌های طبیعت را فقط در فیلم‌ها می‌توان دید




 در وبلاگ یکی از دوستان، چشم‌ام به یادداشتی افتاد درباره‌ی تعطیل شدن «باداب سورت» مازندران، یعنی چشمه‌ی پلکانی تراورتنی زیبایی که بی‌تردید یکی از شگفتی‌های طبیعت در ایران است. از قرار معلوم هم‌اکنون بخش‌هایی از این پدیده‌ی باشکوه طبیعی به دلیل بی‌کفایتی و عدم مراقبت مسئولان و نیز بی‌توجهی گردشگرانی که به آنجا می‌روند نابود شده و بقیه هم در شرف نابودی است. یادداشت هوشمندانه و هشداردهنده‌ی آن دوست و خبرهایی که هر روز در رسانه‌ها درباره‌ی روند پرشتاب نابودی طبیعت در ایران دیده می‌شود، مرا بی‌اختیار به یاد یک فیلم علمی ـ تخیلی قدیمی متعلق به اوایل دهه‌ی ۷۰ میلادی انداخت.

احتمالا بسیاری از علاقه‌مندان سینما، فیلم تکان‌دهنده‌ی «سویلنت سبز» را به یاد می‌آورند که مضمونی روشنگر و پیامی هشداردهنده داشت. این فیلم که در ژانر فیلم‌های علمی ـ تخیلی با مضمونی «آخرالزمانی» (آپوکالیپتیک) ساخته شده بود، کاری از ریچارد فلایشر فیلمساز آمریکایی بود و چارلتون هستون و ادوارد جی. رابینسون در آن نقش‌آفرینی کرده بودند.

داستان فیلم، آینده‌ای نه چندان دور را روایت می‌کند که در آن به دلیل پیامدهای استفاده‌ی نابهنجار انسان از منابع طبیعی و رشد بی‌رویه‌ی جمعیت در جهان، وضعیت فاجعه‌‌آمیز و فلاکت‌باری بر روی کره‌ی زمین حاکم شده و بشریت به مرزهای «رشد» رسیده است؛ «رشدی» که البته هزینه‌ی سنگینی به بهای نابودی طبیعت به انسان تحمیل کرده و کره‌ی خاکی را به جهنمی واقعی تبدیل نموده است.

۱۳۹۴/۰۶/۰۲

زیگموند فروید و «رانش مرگ»



زیگموند فروید که مانند بسیاری از هم‌عصران خود تحت تاثیر تجربه‌های هولناک جنگ جهانی اول با بیش از ۱۷ میلیون قربانی بود، در سال ۱۹۱۹ یعنی یک سال پس از پایان این جنگ، کار نگارش رساله‌ا‌ی به نام «فراسوی اصل لذت» را آغاز کرد که در سال ۱۹۲۰ منتشر شد. او در این رساله نظریه‌ی خود در باره‌ی «رانش‌ها» را تدوین کرده و از جمله از «رانش مرگ» به عنوان قطب مخالف «رانش زندگی» در آدمی سخن گفته است.

به باور فروید، در مناسبات منحطی که در جریان رویدادهایی چون سوءاستفاده جنسی، تجاوز، شکنجه، ضربه‌ی روحی و به ویژه جنگ از گذرگاه درد و مرگ متعین می‌شوند، انسان‌هایی یافت می‌شوند که مطیع خواهشی نیرومند برای ویرانگری و کشتن هستند. آنچه در این‌گونه مناسبات در خدمت استراتژی بقاست، می‌تواند به رانشی ویرانگر تبدیل گردد. فروید نام انگیزشی را که پس از جنگ جهانی اول در بسیاری از سربازان از جبهه بازگشته دیده می‌شد، «رانش مرگ» می‌گذارد و آن را ـ همان‌گونه که سپس خواهیم دید ـ حتی به برساخته‌‌ای هستی‌شناختی برمی‌کشد.

برای فروید هر رانشی، خواهشی استقلال‌یافته است که از یک ضرورت برمی‌خیزد. از «رانش مرگ» زمانی می‌توان سخن گفت که بخواهیم اجبار و وسواسی برای نابودی و ویرانگری را توصیف کنیم. او با این مفهوم در پی تبیین این مساله است که آدمیان چگونه می‌توانند مسحور کشتار و نابودی شوند. فروید در رساله‌ی یاد شده مفهوم نگرورزانه‌ی «رانش مرگ» را به عنوان قطب مخالف «رانش زندگی» مطرح می‌کند. برای او روحیه‌ی ایثارگرانه و خواست نابودی و از خودگذشتگی در آدمیان در کرنش به مراجع اقتدار سیاسی و فرهنگی، با اصل لذت‌خواهی به مثابه تلاش کانونی رانش زندگی قابل توضیح نیست.

۱۳۹۴/۰۵/۰۷

بالاترین و کاربران معترض


هفته‌ای که گذشت شاهد اعتراض شمار قابل توجهی از کاربران به سیاست‌های اجرایی مدیرانِ سایت بالاترین بودیم و در این میان مسائلی‌ مطرح شد که پاسخی برای آنها نداشتیم! من به عنوان کسی‌ که تا اندازه‌ای با مسائل و مشکلات مدیریتِ یک سایت آشناست، باید به اطلاعِ  دوستان و کاربران برسانم، مسائلی که ما  عنوان می‌کنیم تمامِ واقعیت‌ها نیستند و باید مطمئن باشیم که در کنار آنها رویداد‌ها و اقداماتی رخ می‌دهد که برای ما قابل رویت نیستند و آنچه را که ما شاهد آن هستیم فقط یک روی سکه است.

من اعتقادِ چندانی به طرح مسائلی‌ از قبیل «توطئه» و «زد و بند» و «تبانی» ندارم و عنوان کردنِ اینگونه اتهامات را بدون مدرک بی‌‌ارزش می‌دانم؛ اما اعتقاد دارم که مسئولان سایت به عنوان افرادی که محرمِ اسرار هستند، نمی‌توانند همه اقدامات و شیطنت‌های بعضی‌ ازکاربران را علناً فاش کنند، کمااینکه خودِ من هم این کار را نمی‌کردم، مگر در چند مورد استثنایی‌! اعضای محترمِ سایت باید بدانند که هر حرکت و اقدامی که به تصور خود به صورت مخفی‌ انجام می‌دهند برای کسانی که ابزار مدیریت را در اختیار دارند قابل رویت است؛ یعنی‌ از لحظه‌ای که شما آنلاین هستید (حتی اگر فقط ناظر باشید) تا امتیاز دادن‌های منفی‌ و مثبت به کامنت‌ها و اسامی مضاعف و آیدی‌های متعدد و غیره همگی‌ ثبت می‌‌شود و مدیرِ مربوطه به آن واقف است.

ضرورت یادآوری این موضوع در آنجاست که متأسفانه تعداد قلیلی از کاربران که در بعضی‌ از مواقع صدای اعتراضشان از دیگران رساتر است، از همین گروه هستند و این واقعیتی است که من در سایتی که ابزار مدیریت آن را داشتم بار‌ها شاهد آن بودم! برای نمونه، کاربرانی بودند که با دو آیدی مختلف در دو جهت مخالف حرکت می‌کردند و کسی‌ هم آنها را نمی‌شناخت؛ یا کاربرانی که با یک آیدی با شما همسو بودند و با آیدی دیگرمخالف شما بودند! اینها نمونه‌های کوچکی از واقعیت در فضای مجازی ما است و تا زمانی‌ که ما در صددِ اصلاح خود بر نیاییم و از اعتماد و فرصتی که در اختیارمان قرار گرفته سوء‌استفاده کنیم، وضع بر همین منوال باقی‌ خواهد ماند!

شاید عده‌ای به این حرف من معترض باشند که این مسئله نمی‌تواند آنقدر اثرگذار باشد که حیات یک سایت را مختل کند. ولی‌ به باور من اتفاقاً کافی‌ است که فقط یک نفر شروع کننده یک جنجال باشد تا بقیه آنهایی هم که در ماجرا دخیل نیستند از راه برسند و دور او جمع بشوند. مانندِ تصادف ساده دو اتومبیل که باعث تجمع تمام «کارشناسان و متخصصان» می‌‌شود!

حقیقت‌جویی و راست‌‌گویی خصایلی بی‌نظیرند. گفتنِ حقیقت هر اندازه تلخ و دشوار باشد، فقط به دلیری و شهامت نیاز دارد و‌ میوه آن شیرین است. غرضِ من از نوشتن این چند سطر، یادآوری این نکته به دوستان و کاربران گرامی بود که باید از قضاوت‌های افراطی و شتابزده نسبت به مسئول سایت و مدیران آن خودداری کرد و همه جوانب را در نظر داشت. این رویکرد باعث می‌شود که ما بتوانیم به دور از احساسات و غوغاسالاری، داوری منصفانه‌تری نسبت به امور جاری در سایت داشته باشیم و به سهم خود از تنش‌های موجود بکاهیم و فضا را برای فعالیت‌های بارآور و سازنده بیش از پیش مهیا کنیم.

ولی‌ در کنار آن انتقادی هم دارم که قبل از من بسیاری از کاربران محترم آن را مطرح کرده‌اند و آن، خلا همیشگی‌ِ  یکی‌ از مسئولان در میانِ  کاربران و اعضا محترم است  تا بتواند به موقع به سؤالات و مشکلات کاربران رسیدگی کند. مطمئن هستم که مدیریت محترم سایت بر این امر واقف است که اعضای این سایت فقط نام‌های مجازی نیستند و در پشت این آیدی‌ها شمار زیادی انسان‌های فرهیخته و آزادیخواه با سنین مختلف قرار دارند و تلاش می‌کنند فضای سایت را بهبود بخشند و پربارتر کنند و در این زمینه همه توانشان را به کار می‌‌گیرند. سکوتِ مدیران سایت و موجه نکردن دلایل‌شان برای عدم پذیرش درخواست اعضای محترم سایت، بی‌‌حرمتی به آنان محسوب می‌‌شود.
با سپاس

۱۳۹۴/۰۵/۰۵

گریز به دامان اقتدارگرایی

   این نوشته نگاهی است گذرا به دیدگاه‌های اریش فروم در واکاوی سازوکار گریز به دامان اقتدارگرایی. پرداختن به این موضوع برای ما ایرانیان بویژه از آن جهت حائز اهمیت است که در «جامعه‌ی ولایی» خود با انبوه بیشماری از موجودات مسخ‌شده و خود‌باخته روبرو هستیم که با «ذوب شدن» در مراجع مافوق، پابرجایی نظامی انسان‌سوز و سرکوبگر را ممکن و بقای آن را تضمین می‌کنند. ...
Bildergebnis für erich fromm

 اریش فروم (۱۹۸۰ ـ ۱۹۰۰) متفکر و روان‌شناس آلمانی، با برآمد نازیسم ناچار شد میهن خود را ترک کند. او در مهاجرت اجباری دگرگونی‌های سیاسی و اجتماعی زادگاه خویش در زمان حکومت نازی را به دقت زیر نظر داشت و در آثار خود از جمله به پدیده‌ی روان‌شناسی توده‌ای فاشیسم پرداخته است. یکی از مفاهیم کانونی او در این بررسی‌ها، «شخصیت اقتدارگرا» است. 

به باور فروم، نظام‌های سیاسی توتالیتر مانند نازیسم و فاشیسم و استالینیسم، بر شانه‌ی انسان‌های اقتدارگرا استوارند. او از «شخصیت اقتدارگرا» الگوی معینی از رویکردهای اجتماعی و نیز ویژگی‌های شخصیتی را می‌فهمید که از طریق پیش‌داوری‌ها‌، همرنگی با جماعت، ویرانگری و نیز فرمانبری کورکورانه از مراجع مافوق، بر رفتارهای اجتماعی فرد تاثیر می‌گذارد. فروم بر این باور بود که شخصیت اجتماعی آدمی بر خلاف شخصیت فردی او، تنها بخشی از خصوصیات و ویژگی‌های آدمی را دربرمی گیرد؛ آن خصوصیاتی که از گذرگاه شیوه‌ی زندگی مشترک و تجربیات پایه‌ای، انتظارات مشخص اجتماعی، مطالبات برای رفتاری مناسب در جامعه، و نیز سرکوفت رفتارهای انحرافی حاصل می‌شود.

از دیدگاه فروم، تلاش برای آزادی، یکی از رگه‌های بنیادین سرشت آدمی است، ولی از آنجا که شخصیت اجتماعی فرد در وهله‌ی نخست در محیط خانوادگی شکل می‌گیرد، بسیاری از انسان‌ها در خانواده به گونه‌ای تربیت می‌شوند که برای آزادی به بلوغ نمی‌رسند. آنان همواره به «بالا» چشم می‌دوزند و به سوی قدرت یا فرمانبری جهت‌گیری دارند. فروم در یکی از آثار معروف خود به نام «بیم از آزادی» (۱۹۴۱) که در اوج قدرت هیتلر به رشته‌ی نگارش درآمده است، سازوکار روانی این پدیده را موشکافانه می‌کاود. به باور او کسی که دارای روحیه‌ی همرنگ شدن با جماعت است، دگراندیشی و جهانی متکثر را برنمی‌تابد.

فروم در «شخصیت اقتدارگرا» آدمی را می‌بیند که تاب پذیرش مسئولیت آزادی و استقلال خویشتن را ندارد و برای فرار از چنین مسئولیتی به امنیت کاذب «همرنگی با جماعت» و «آویختن از گردن مراجع اقتدار» پناه می‌برد. «شخصیت اقتدارگرا» نزد فروم از مفهوم آسیب‌شناختی روانی «دگرآزار ـ خودآزار» (شخصیت سادومازوخیستی) مشتق شده است. چنین شخصیتی در گونه‌ی کنش‌پذیر یا غیرفعال خود عمدتا دارای گرایش خودآزار (مازوخیستی)، یعنی متمایل به پیروی، فرمانبری و چاکرمنشی؛ و در گونه‌ی کنشگر یا فعال خود عمدتا دارای گرایش دگرآزار (سادیستی)، یعنی متمایل به سلطه‌طلبی و فرمانروایی بر افراد ناتوان‌تر از خود و اعمال زور بر آنان است.

۱۳۹۴/۰۴/۲۴

هنر جشن‌ گرفتن برای شکست!



کمتر سراغ داریم یا اصلا سراغ نداریم که  رژیم اسلامی توانسته باشد از بحران‌آفرینی‌ها و ماجراجویی‌هایش نتیجه مثبتی گرفته باشد. از داستان گروگانگیری تا جنگ عراق و صدها نمونه کوچک و بزرگ دیگر تا همین سیرک اتمی. همه این رویدادها نهایتا با افتضاح و خفت و خواری همراه بوده و این رژیم اسلامی را بی‌اعتبارتر ساخته است. فرجام همه قلدربازی‌ها و گردن‌کشی‌ها هیچ چیز جز رسوایی و زیان نبوده است.

سراسر کارنامه سیاه و منفی رژیم اسلامی از اشتباه و لجاج در اشتباه پوشیده است. بسیاری از ایرانیان فراموشکار نیز از خود نمی‌پرسند که چگونه می‌توان صدها میلیارد دلار هزینه‌ ماجراجویی‌های رژیم  به اضافه بی‌آبرویی و از دست دادن اعتبار و زیر پا گذاشتن حرمت مردم را  نادیده گرفت و بازگشت به موقعیت پیش از بلندپروازی هسته‌ای را "پیروزی" قلمداد کرد؟ آیا نباید این واقعیت را پذیرفت که در پس این هیاهوی تبلیغاتی درباره "پیروزی" آنچه را که ایران ظاهرا بدست آورده‌، چیزی جز اجازه فروش دوباره نفت نیست؛ یعنی ابزاری که قبلا هم در اختیار داشت و در نتیجه بی‌کفایتی‌های رژیم آن را برای مدتی از دست داده بود؟ 

آیا پذیرفتن این واقعیت  که پس از این همه خسارت و تاراج  تازه به نقطه‌ای بازگشته‌ایم که در آنجا قرار داشتیم، اینقدر دشوار است؟! چه در بحران‌آفرینی مربوط به گروگانگیری، چه در پافشاری بر تداوم جنگ ویرانگر هشت ساله و چه در ماجرای چندین ساله تلاش برای دستیابی به سلاح هسته‌ای، می‌توان یک فصل مشترک را بازیافت: و آن چیزی نیست جز به خاک مالیده شدن پوزه رژیم اسلامی و بر باد رفتن سرمایه‌های هنگفت کشور که تنها با اندکی درایت می‌توانست در خدمت آبادانی و پیشرفت میهن قرار گیرد.

چگونه می‌توان شکستی چنین خفت‌بار را به جای "پیروزی" جا زد و برای آن شادی کرد و جشن گرفت؟ آیا مردم تا به حال به این اندیشیده‌اند که این دور بیهوده و بازگشت به «نقطه صفر» اصلا می‌توانست وجود نداشته باشد؟ آیا هرگز از خود پرسیده‌اند که  برنده واقعی ماجراجویی‌ها و گردن‌کشی‌های رژیم اسلامی چه کسانی بوده‌اند؟ آیا در این "جشن هسته‌ای" لحظه‌ای در این موضوع درنگ کرده‌اند که دستاورد واقعی مردم ایران در این روند جنون‌آسای قدرت‌طلبی حکام جمهوری اسلامی چه بوده و واقعا چه چیز نصیبشان شده است؟ چند بار دیگر باید آزمود و شکست خورد و از شکست‌ها نیاموخت؟

۱۳۹۴/۰۴/۰۵

«سردترینِ هیولاهای سرد...»



پس از رسوایی مربوط به شنود یک دهه‌ای تلفن همراه آنگلا مرکل صدراعظم آلمان از سوی آژانس امنیت ملی آمریکا که ظاهرا برای دوره‌‌ای کوتاه به سردی روابط میان برلین و واشنگتن انجامید، اکنون افشای اسناد تازه‌ی «ویکی‌لیکس» از آن حکایت دارد که این نهاد اطلاعاتی آمریکا سال‌های متمادی رهبران کاخ الیزه را نیز شنود می‌کرده است. 

این اسناد می‌گویند که آژانس امنیت ملی آمریکا نه تنها از فرانسوا اولاند، رئیس‌جمهوری کنونی فرانسه، بلکه همچنین از اسلاف او یعنی نیکلا سارکوزی و ژاک شیراک نیز از سال‌ها پیش جاسوسی می‌کرده است. این شنود فقط به روسای جمهوری فرانسه محدود نمی‌شده، بلکه همچنین مشاوران نزدیک آنان و نیز اعضای کابینه، دیپلمات‌های بلندپایه و حتی سفیر فرانسه در واشنگتن را هم در بر می‌گرفته است. حتی صاحبان صنایع در فرانسه هم ظاهرا از تعرضات جاسوسی آمریکا در امان نبوده‌اند، همان‌گونه که چندی پیش‌ آشکار شد که آمریکا از صنایع آلمانی نیز جاسوسی می‌کرده است و سرویس اطلاعاتی آلمان و دولت این کشور در این باره سکوت کرده بودند.

گفتنی است که سفارت آمریکا در پاریس که از کاخ ریاست‌جمهوری، مجلس ملی و نیز وزارت دفاع فرانسه فاصله‌ی زیادی ندارد، محتملا کانون اصلی این خبرچینی بوده است. واشنگتن همانگونه که طبقات بالایی ساختمان سفارت خود در برلین را به مرکزی برای جاسوسی تبدیل کرده، این کار را در پاریس نیز انجام داده است. باید توجه داشت که پاریس و برلین پایتخت‌های دو کشوری هستند که جزو نزدیک‌ترین متحدان و «دوستان» واشنگتن به شمار می‌روند! آمریکا بر تن همه‌ی این فعالیت‌های جاسوسی خود لباس «مبارزه با تروریسم» می‌پوشاند و مقامات این کشور گاهی به زبان بی‌زبانی به متحدان خود تفهیم می‌کنند که اگر پشتیبانی و امنیت می‌خواهید، درهای اتاق‌های خوابتان نیز باید به روی نهادهای اطلاعاتی ما گشوده باشد! 

این رسوایی تازه ظاهرا «ملت بزرگ فرانسه» را شوکه کرد، همانطور که پیش‌ از آن مردم آلمان را در بهت فرو برده بود. در مباحثی که در آن زمان در رابطه با شنود تلفن همراه مرکل در آلمان جریان یافت، شمار زیادی از سیاستمداران و رسانه‌های «واقع بین» بر این باور بودند که آلمان نمی‌تواند از آمریکا انتظار مناسبات برابر حقوق داشته باشد و از آنجا که در حوزه‌ی مسائل امنیتی و نظامی سخت به آمریکا وابسته است، باید به خفت چنین مناسبات نابرابری تن دهد. توصیه‌ی آنان این بود که باید به تذکرات دیپلماتیک بسنده کرد و هر چه زودتر این پرونده را بست تا تنش «میان دو کشور دوست» بالا نگیرد. 

شماری دیگر از منتقدان اجتماعی آلمان صریحا اذعان می‌کردند که این کشور به دلیل وابستگی‌های یاد شده، عملا کشوری با «حاکمیت مستقل» نیست. این اعتراف تلخ همزمان به این معنا بود که ادعای این امر که در یک دمکراسی «همه‌ی قدرت از مردم ناشی می‌شود» شعاری بیش نیست و قدرتی فرادست همواره می‌تواند آن را ابطال کند! 

می‌شد معصومانه از خود پرسید، چرا آمریکا حتی از متحدان نزدیک خود جاسوسی می‌کند؟ پاسخ کوتاه و روشن است: چون منافع‌اش ایجاب می‌کند و قدرت این کار را دارد! بی‌تردید هر کشور دیگری نیز به جای آمریکا در موقعیتی برتر بود همین کار را می‌کرد. و طبعا نباید پنداشت که قدرت‌های فرودست چنین تلاش‌هایی نمی‌کنند.


هنگامی که ماجرای شنود تلفن مرکل افشا شد، رهبران فرانسه ظاهرا ناخشنودی خود را از آن بیان کردند. اما آنان لابد با خود فکر می‌کردند که هر چه باشد آلمان با گذشته‌ی تاریخی خود، برای آمریکایی‌ها کشور ویژه‌ای است و واشنگتن همواره پس از جنگ با آن به عنوان «حیاط خلوت» خود رفتار کرده است. احتمالا به مخیله‌ی آنان خطور نمی‌کرد که همان موقع تقریبا همه‌ی مقامات بلندپایه‌ی فرانسه نیز آماج جاسوسی‌ها و خبرچینی‌های سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا بوده‌اند!