۱۳۹۳/۰۳/۲۷

نترسید، داعش در میان ماست!




چندی است که ماجرای گروه موسوم به «داعش» و پیشروی‌های آن در عراق بالا گرفته و تب آن به ایران و ایرانیان نیز سرایت کرده است. این روزها به هر جا می‌روی و در میان همه‌ی محافل ایرانی، کسانی که البته نمی‌خواهند در این وانفسا فقط درباره شانس موفقیت یا عدم موفقیت تیم ملی فوتبال ایران در جام جهانی، یا مدل لباس یا آرایش موی فلان هنرپیشه یا خواننده ایرانی حرف بزنند، دارند درباره‌ی «داعش» صحبت می‌کنند. خیلی‌ها ابراز نگرانی می‌کنند که مبادا این گروه موفق شود بغداد را تسخیر و دولت شیعی مالکی در عراق را سرنگون کند و سپس با ایجاد یک حکومت اسلامی سنی در همسایگی ما باعث دردسر و منشاء شرارت شود. بیهوده نیست که خیلی‌ها معتقدند جمهوری اسلامی و آمریکا باید در عراق دست دوستی به هم بدهند و مشترکا با داعش مبارزه کنند!!

کمتر کسی حاضر است به این نکته اذعان کند که «روایت شیعی داعش» ۳۵ سال است دارد بر ما حکومت می‌کند. وقتی از این جماعت می‌پرسی چرا تصور می‌کنید «سپاه قدس» با «داعش» یا فرضا تبهکاری حرفه‌ای مانند قاسم سلیمانی با ابوبکر البغدادی متفاوت است، با نگاهی عاقل اندر سفیه به آدمی چشم می‌دوزند و می‌گویند: نه بابا، توهم دیگه داری اغراق می‌کنی، نیروهای داعش خیلی وحشی و سنگدل هستند و اصلا با حزب‌اللهی‌های خودمان قابل مقایسه نیستند!

نیچه در جایی گفته بود: کسی که با هیولا پیکار می‌کند باید مراقب باشد که خود به هیولا تبدیل نشود.  ۳۵ سالی است که هیولایی به نام جمهوری اسلامی بر کشور ما حاکم شده است. البته ما نباید نگران هشدار نیچه باشیم و فکر کنیم به دلیل پیکار طولانی با این هیولا داریم کم کم شبیه آن می‌شویم؛ چون به حق کاری که علیه جمهوری اسلامی نکرده‌ایم پیکار بوده است! ولی قطعا باید نگران آن باشیم که در این ۳۵ سال به دلیل مماشاتی که همواره با این هیولا داشته‌ایم و در بهترین حالت فقط کوشیده‌ایم چهره‌ی آن را کمی بزک و برای خود پذیرفتنی کنیم، دیگر حتی حساسیت‌های خود را برای بازشناسی هیولاها از دست داده‌ایم! به همین دلیل امروز تصور می‌کنیم حکومت جمهوری اسلامی از جریانی مثل «داعش» خیلی بهتر است.


 ما فراموش یا تجاهل می‌کنیم  که «داعش» هم اکنون درگیر نبرد مرگ و زندگی برای کسب قدرت در عراق است و اگر ۳۵ سال در این کشور حاکم باشد و در آنجا آرامش گورستان برقرار و همه‌ی نیروهای مخالف را قلع و قمع کند، دیگر نیازی نمی‌بیند هر روزه به قساوت‌های کنونی دست بزند! ما دل‌خوشیم که جمهوری اسلامی مانند داعش تندروی نمی‌کند و فراموش یا تجاهل می‌کنیم که جمهوری اسلامی در این سه دهه و نیم حیات ننگین خود و هر گاه موقعیت خود را اندکی در خطر ‌دیده با مخالفان چه ‌کرده است. ما فراموش یا تجاهل می‌کنیم که نیروهای این نظام جهنمی را باید در کوران مبارزه برای حفظ قدرت تجربه کرد تا سرشت عمیقا «داعشی» آنان را درک کرد و فهمید که در قساوت و سبعیت و آدمکشی هیچ چیز از «داعش» کم ندارند و آن را روسفید می‌کنند. ما فراموش یا تجاهل می‌کنیم که در روزها و ماه‌های پس از انتخابات سال ۸۸ این «داعشی‌های شیعه‌ی وطنی» در کهریزک و دیگر سیاه‌چال‌های جمهوری اسلامی چه بر سر خواهران و برادران آزادیخواه ما آوردند!

باید صادقانه از خود بپرسیم، اگر «داعش‌ وطنی» ما را نمی‌آزارد، حالمان را به هم نمی‌زند و حتی اندک انگیزه‌ای در ما ایجاد نمی‌کند تا بر رخوت خود غلبه کنیم، دیگر چرا نگران برآمد «داعش» در کشور همسایه‌ایم؟

شهاب شباهنگ
خرداد ۱۳۹۳
 



 



 









۱۳۹۳/۰۳/۲۰

امشب اگر بمیرم....

"اکبر آقا بزم‌چی" هفته‌ی پیش مُرد. چند هفته‌ی اخیر را خیلی با خودش درگیر بود. دائم در فکر این بود کلاهی را که سر تقسیم ارث و میراث پدری، سر داداش کوچکه‌اش گذاشته بود، جوری جبران کند و از دلش در بیاورد. پنجاه میلیون برایش رقمی هم نبود. کافی بود یکی از ماشین‌هایش را بفروشد یا یکی از آپارتمان‌هایش را رهن بدهد. تازه می‌توانست دستی هم به خانه بکشد و دلِ "مهناز خانوم"، همسرش، را کمی شاد کند. زن بیچاره دلش پُکید بس که به در و دیوارِ رنگ و رو رفتۀ خانه‌شان زل زد و حرص خورد. شاید هم سری به یک آسایش‌گاهی، یتیم‌خانه‌ای، جایی بزند و دو کیسه برنج ببرد برایشان... هر روز قرار بود همین فردا سری به بنگاه بزند و آخر عمری خودش را سبک کند. تا همین هفتۀ پیش هم قصدش همین بود، که مرد.

"مونا‌جون" هم هیچ فکرش را نمی‌کرد که یک عفونت ساده، بتواند جانش را بگیرد. اما به سادگی همین‌طور هم شد. یکی‌دو ماه آخر عمرش را، "مونا" دائم به فکر "پروانه‌جون" رفیق قدیمش بود. می‌خواست دوباره بابِ دوستی و مراوده را با او باز کند و از زیر بار احساس گناه بیرون بیاید. می‌خواست بهش بگوید با هم شریک شوند و دوباره مثل قدیم‌ها، آرایشگاه‌شان را بچرخانند. جا که داشتند. "مونا" هم از این که آنجوری "پروانه" را چزانده بود و بعد از کلی دعوا، سرمایه‌ی اندکش را جای ضرر و زیان برداشته بود، خیلی زجر می‌کشید. تازه می‌خواست یک شب هم برای شوهرش قیمه‌بادمجان درست کند، همان جوری که مادر شوهرش درست می‌کرد و "رضا" خیلی دوست داشت. شاید هم می‌رفت و یک کارتِ محک برای خودش می‌گرفت. بالاخره آنها هم مثل بچه‌ی خودش بودند. ولی زمان خیلی زود می‌گذرد. می‌دانید که...

ماه گذشته هم "منصور" تصادف کرد و در جا کله‌اش متلاشی شد. چند روز قبل در جمع دوستان می‌گفت می‌خواهد یک‌جوری از نامزد قبلی‌اش دل‌جویی کند. می‌خواست بهش بگوید که چقدر متاسف است از همه‌ی بی‌محلی‌ها و سگ‌اخلاقی‌هایش... که بهم خوردن رابطه‌شان بیشتر تقصیر او بوده و "شقایق"، دختر خوب و مهربانی بوده است. حتی اگر در واقع هم اینطور نبوده باشد. منصور دلش خیلی گرفته بود و می‌دانست این حرفها،  دلِ مادر دخترک را هم خوشحال می‌کند. اما تصادف لعنتی نگذاشت.

چند روز پیش هم "خاله صفورا" آئورتش ترکید و در جا ریق رحمت را سر کشید. تقریبا همۀ اطرافیانش نفس راحتی کشیدند، گرچه کمتر کسی می‌دانست این اواخر، همۀ فکرش شده بود که یک سری النگو سینه‌ریز‌هایش را بفروشد، خواهرهایش را بردارد، بروند ترکیه‌ای، جایی آخر عمری کمی با هم باشند. حتی "نعیمه"، خواهر کوچکه را، که هنوز فکر می‌کرد "صفورا" بود که "آقا نجم‌الدین" را از دستش در آورد. "خاله صفورا" کلی هم گشته بود تا شمارۀ همسایه قبلی‌شان را پیدا کند و از شکایتش حلالیت بطلبد. دوست داشت با پسرش هم آشتی کند تا حتی یک‌بار هم شده، با زن و بچه‌اش بیایند ایران تا چشم "خاله‌ صفورا" به دیدن نوه‌اش روشن شود. ولی خب دیگر...

همین بلا، دوشنبه شبِ گذشته، به جان "مهندس دلارایی" افتاد. سالم بود ها، ولی یک رگی یک جای مغزش ترکید و بعد از سه روز توی کما بودن، رفت.  درست چند روز قبل از مرگش، می‌خواست زنگ بزند و از دوست قدیمی‌اش "کیوان" عذر‌خواهی کند. "کیوان" نمی‌دانست مهندس و همسر سابقش، مدتی با هم رابطۀ مخفیانه داشتند. حتی بعد از جدا شدنشان هم، "مهندس دلارایی" جرات نکرده بود به رفیقش چیزی بگوید. همان‌طور که هیچ‌وقت محض خنده هم شده، کفش‌های ایتالیایی‌اش را نداده بود "آقا نجیب"، واکسی دم شرکتش، واکس بزند و  دو تومان کاسبی کند. مهندس البته آدم مردم‌داری بود، پس باید امسال یک عیدی چاقی هم به بر و بچه‌های شرکت می‌داد. می‌خواست چه کند، اموالش را ببرد توی گور؟

شاید امشب هم من بمیرم. چه جوری‌اش را نمی‌دانم. کاش می‌شد زنگ بزنم "رویا" و بگویم چقدر دوستش داشتم و دارم. فقط ترسو بودم و خود‌خواه. کاش بلند شوم عکس‌های قدیمی‌ام را نگاهی بیندازم. بروم توی فیسبوکِ "شروین" و برایش کامنتی بگذارم، یادی از گذشته کنم و شادش کنم... نمی‌دانم. کاش شعر ناتمامم را تمام می‌کردم، یا پیاده می‌‌رفتم تا دمِ خانۀ خواهرم و پنجاه تومنی را که به من قرض داده بود، پس می‌دادم و دیداری هم تازه می‌کردم. کاش می‌گفتم بر و بچه‌ها پاشوند امشب برویم بیرون دور هم باشیم... کاش هنوز ایمیلِ "ساناز" را داشتم و حال و احوال خودش و بچه‌اش را جویا می‌شدم. گناه که نیست. اصلا بروم ببینم لانۀ قمری توی بالکنم در چه حالی است.

بلند شوم بروم بیرون ببینم ماه را می‌بینم یا نه. خیلی بد است مرگ بیاید و آدم دمِ آخری با ماه خداحافظی نکرده باشد. ماهی که پای دل‌های شکسته و آرزوها و اشک‌ها و بوسه‌ها و غم و شادی ما بوده است همیشه...
خجالت دارد اگر امشب در تنهایی بمیرم...

بیگ لاگ... با رخصت آینه جان

۱۳۹۳/۰۲/۲۶

چوب دو سر طلای دموکراسی

آقای راسخی که مدیر یک مجتمع تفریحی‌-‌ورزشی است، معتقد است دمکراسی باید از بالا به پایین شکل بگیرد. یعنی باید یک "حکومت خوب"ی بر سر کار باشد تا این حکومت خوب، با آموزش و ارائۀ برنامه‌های مدون و طولانی، زندگی مردم را بهبود داده و از آنها آدم‌های بهتری بسازد و حقوق آنها را تضمین کند. بالاخره هر باغ و بوستانی یک باغبان خوب و مجرب احتیاج دارد دیگر، گلها را نمی‌شود به حال خود رها کرد. هرز می‌روند و می‌پژمرند...
اما الهام که دانشجوی سال آخر جامعه‌شناسی است و فعلا در یک شرکت نیمه‌خصوصی منشی است، نظر دیگری دارد. الهام می‌گوید حکومت خوب از آسمان به زمین نازل نشده است که! مردم باید تغییرات را بخواهند، بیدار شوند، حکومت‌های ظالم و مستبد را ساقط کنند و آنوقت با ایجاد یک جامعه‌ی دمکراتیک و سالم و باز، به رفع نواقص و اشکالات بپردازند و وطن را وطن کنند.
اینجاست که خانم عضدی -که سالها پیش لیسانس مامایی‌اش را گرفته و الان خانه دار است- با الهام مخالف است. این‌که مردم تغییر بخواهند و حکومت را عوض کنند، نیازمند آگاهی آنهاست. خب وقتی حکومت مستبد نمی‌گذارد مردم آگاه شوند و آنها را شب و روز دنبال یک لقمه نان می‌دواند و مردم در جهالت دست و پا می‌زنند، چطور می‌شود توقع تغییر داشت؟ اینجوری اگر هم چیزی تغییر کند، می‌شود مثل سال 57 که چون مردم آگاهی نداشتند، اوضاع بدتر از قبل شد!
سپهر که متخصص آی‌تی است و الان در بازار موبایل کار می‌کند اما، نظر دیگری دارد. او می‌گوید آگاه کردن مردم لزوما کار حکومت‌ها نیست، وگرنه خیلی از حکومت‌های بد هنوز سر کار بودند. این وظیفۀ روشنفکران و متخصصان و پیشروان جامعه است که ولو به قیمت بدبختی و عذاب خود، مردم را با نوشته‌ها و ساخته‌های خود آگاه کنند.
پوریا که سال دیگر کنکور دارد، معتقد است "بفرمایید شام" خیلی وقت است مزخرف شده و معلوم نیست چرا خانۀ عمه رویا اینها، وای‌فای آنتن نمی‌دهد.
سورنا می‌گوید الان دخترا و پسرا بیشتر دنبال داف بازی و خوشی‌اند و از این حرفها حوصله‌شان سر رفته. وگرنه همه پای فیسبوک انقلابی‌اند. شاهین نجفی خوب حق همه‌مان را کف دستمان گذاشته است.
آقای فرمندیان که نمایشگاه فرش دارد، می گوید اینها همه‌اش بازی با کلمات و خر کردن خلق الله است، دمکراسی و دیکتاتوری و کمونیستی به درد نمی‌خورد، ملت یک چوپان وطن‌دوست لازم دارند که آنها را رهبری کند و به مملکت برسد. قبلنها که دلار ارزان بود، همه داشتند خوش و خرم زندگی می‌کردند، کاری هم به سیاست نداشتند.
دایی فرهان و خواهر زاده‌اش محدثه دارند تخته‌نرد بازی می‌کنند.
اکبر می‌گوید در می‌زنند، لابد پیتزا را آورده‌اند.
بیرون پنجره‌ها، شهر زیر حجاب تاریکی فرو رفته است. کارگر‌های ساختمانی دارند از تلویزیون کوچکشان سریال کره‌ای نگاه می‌کنند، پسرکی زباله‌گرد، گونی به دوش و آواز‌خوانان از کوچه می‌گذرد. و زری خانم دعا می‌کند به حق پنج تن آلِ عبا، بچه‌های مردم هر چه زودتر از زندان بیرون بیایند و ظالم سقط شود.

بیگ لاگ (لعین) - با رخصت جناب آینه

۱۳۹۳/۰۲/۲۴

حرامیان و آدمیان

لابد تا حالا دیگر همگی داستان بوکو حرام و دختران محصل نیجریهای را شنیدهاید. دختران بیچارهای که حق ندارند شاد زندگی کنند، دکتر و مهندس و معلم و وکیل شوند، آرزو‌های رنگارنگ داشته باشند و باید به خدمت مردانی درآیند که آنها را تنها به چشم یک تشفی‌دهندۀ جنسی و کلفت تمام‌وقت می‌بینند.
از این دست حرامیان کم نیستند. دور و بر ما، در همۀ کشورهای جهان حضور دارند. از آنها که با عَلَم کردن پرچم کشوری بیگانه، به نبردی نابرابر با دختران ایرانی می‌آیند تا بدیهی‌ترین حق انسان، آزادی انتخاب پوشش، را به سخره گیرند؛ تا آنها که با مسموم کردن آب و غذای دخترکان ترد و نازک افغان، آنها را روانه‌ی بیمارستان و گور می‌کنند.
اما در کنار این حرامیان مشهود، گونه‌ای دیگر از حرامی نیز در پشت پرده و نهانی به رشد و نمو و فعالیت مشغول است: این حرامی اما، در پس ظاهر شیک و شیرین خود، چهرۀ کریهی را پنهان کرده است: او نه آشکارا کسی را می‌دزد نه می‌کشد، ولی به بند می‌کشد. اسیر می‌کند، فضا را بر ما تنگ می‌سازد. دختران را جنس دوم و ناقص‌العقل می‌داند و عفیف و مستوره می‌خواهد. پسران را هرزه‌چشم و دریده معرفی می‌کند که حتی به کنترل غرائز خود توانا نیستند. آزادی را منحوس می‌داند. فقر را ترویج می‌کند و دلال جسم و جان کودکان است.
 این حرامیان، غاصبان منابع و خدایان خود‌خوانده‌ای هستند که با ارزش معرفی کردن محدودیت‌ها و تحقیرها، به پشتوانۀ وعده‌های پوچ آن دنیایی، ذهن‌ها و عقل‌ها را به گروگان می‌گیرند. نوای موسیقی را به اسارت می‌برند، بر نوشته ها قلم می کشند، زمین را می‌خشکانند، جانداران را آزار می‌دهند، و در پایان روز جنایت‌بار خویش، سرخوش و مست از انجام وظیفۀ الهی خود، با جیبی پر پول و شکمی چرب دست دعا به سوی بارگاه حامیان نفرت‌انگیز خویش بلند می‌کنند.

اینان همان حرامیان گردنۀ زندگی‌اند. چماق‌هایشان آماده، دهانشان باز به عربده، گوش‌هاشان کر به نُدبه، و قلب‌هاشان همه تیره. حرامیانی که چه بسا هر روز از کنارشان می‌گذریم و شاید، طعمۀ بعدی ایشان، خود ما باشیم.



بیگ لاگ (لعین) - با رخصتِ آینه گرامی

۱۳۹۳/۰۲/۱۷

بزائیم، بزایند... بمیریم، بمیرند!

تا زمانی که شما خواندن این جمله را به پایان می‌رسانید، تقریبا 10نفر به جمعیت جهان افزوده شده است.

در پایان هر روز 200 هزار نفر، در پایان هر هفته 1.5 میلیون نفر و در پایان هر سال تقریبا 80 میلیون نفر آدم به کرۀ خاکی هدیه شده است. 80 میلیون دهان گرسنه، و این به معنای مصرف هر چه بیشتر منابع طبیعی، آلودگی بیشتر آب و هوا و نابودی سریع‌تر گونه‌های گیاهی و جانوری است که باید رفاه ما را فراهم سازند.

در ابتدای عصر برنز جمعیت جهان به 25 میلیون و در هنگامه‌ی عصر آهن به 70 میلیون نفر رسیده بود. در ابتدای هزاره‌ی میلادی، جمعیت جهان به 150 میلیون نفر رسیده بود. در سال 1600 میلادی جمعیت جهان به 500 میلیون نفر رسید. مکتشفان اروپایی سرزمینهای جدیدی در امریکا و مناطق دیگر جهان فتح کردند و بدنبال آن، وقوع انقلاب صنعتی و مکانیزه شدن کشاورزی، جمعیت غیر کشاورز را نسبت به کشاورزان افزایش داد. درسال 1800 میلادی جمعیت جهان به 900 میلیون نفر رسید. در سال 1900 میلادی جمعیت جهان به یک میلیارد و 600 میلیون نفر رسید. در سال 1950، جمعیت  بالغ بر 2 میلیارد و 500میلیون نفر و امروز به نزدیک 7 میلیارد نفر  رسیده است. در سال 2050 میالادی جمعیت جهان به 9 میلیارد نفر خواهد رسید.
بزرگتر، بیشتر، بهتر! این خیالپردازی ما از دنیایی است که در حال ساختن، ودر واقع در حال ویران کردن آن هستیم. ما در دنیایی زندگی می کنیم که تصور می کند توسعه در همۀ جهات خوب است، ولی آیا واقعا اینگونه است؟
واقعیت این است که قسمت عمدۀ این افزایش جمعیت، در کشورهای فقیر و توسعه نیافته رخ می‌دهد، و این روند مشکلات امروزۀ این مناطق را چندین برابر می‌کند: کمبود منابع آب و غذا، به اتمام رسیدن ذخایر سوخت و انرژی ، تخریب محیط زیست، درگیری‌های قومی‌- محلی و فروپاشی نظم اجتماعی تنها برخی از آثار سوءِ افزایش جمعیت در مناطق فقیر است. چنین روندی، بی شک آیندۀ غم‌انگیزی برای کرۀ خاکی ما به ارمغان خواهد آورد.


بدون شک برای کند کردن روند زاد و ولد در جهان، باید از همین حالا دست بکار شد، البته اگر هنوز خیلی دیر نشده باشد. در این میان، مشکل واقعی از سوی موافقان زاد و ولد و افزایش جمعیت ایجاد می‌شود که هر کدام بنا به دلایل مذهبی، سیاسی یا قومی خود، بر آتش افزایش جمعیت می‌دمند. این گروه از سوی مخالفان روش‌های امروزین جلوگیری از زد ولد نیز همراهی و حمایت می‌شوند.
پشتیبانان این تفکر که با روش‌هایی چون جلوگیری از بارداری یا سقط جنین مخالفت می‌کند، به راحتی چشم بر مشکلات بسته و به حقایق تلخ روند افزایش جمعیت، پشت می‌کنند. فایدۀ آموزش و پرورش در این است که به کودکان می‌آموزد مشکلات اجتماعی را تشخیص دهند و راه حل‌های مناسب برای آنها را به رسمیت بشناسند.
تا زمانی که جمعیت انسانی افزایش یابد، زندگی جانوری باید محدود شود؛ اشک‌ها، پرهیزگاری و یا نبوغ ما نمی‌تواند کاری در این مورد انجام دهد. اگر می‌خواهیم به روش صحیحی محیط زیست را نجات دهیم، روش مبارزه‌ی درست، کنترل جمعیت است. اگر اکنون بتوانیم جلوی بدتر شدن اوضاع را بگیریم، شاید بتوانیم به راه‌حلی دست یابیم. گرچه برای همین مشکلات فعلی هم با مسائل پیچیده‌ای دست و پنجه نرم می‌کنیم.

با در نظر گرفتن همه‌ی این موارد حتی تا همین نسل بعدی، روند رشد جمعیت نمی‌تواند به این شکل ادامه یابد. ما باید تا اولین دهه های قرن بیست و یکم به جمعیتی پایدار و ثابت برسیم. اگر ما این رشد را متوقف نکنیم، جمعیت جهان به خاطر کمبود منابع، آشوب‌ها و جنگها، قحطی و گرسنگی، ورشکستگی های اقتصادی، کمبود منابع غذایی و… خود‌به‌خود کاهش یافته و رشد آن متوقف خواهد شد.
چاره‌ی منطقی، کاهش میزانِ زاد و ولد است.  ولی نباید منتظر آن روز ماند. باید دست‌بکار شد. در آینده‌ی نزدیک، میان افزایش مرگ و ‌میر و کاهش جمعیت مسابقه‌ای در میان خواهد بود، که تا چندین سال دیگر اگر اولی مسابقه را نبرد، دومی آنرا خواهد برد.

بیگ لاگ (لعین) - با سپاس از ایزاک آسیموف و فیلیپ اپلمن

۱۳۹۳/۰۲/۱۳

زیبائی را باید دید ، زیبائی را باید پرستید

اواخر یک روز کاری معمولی بود که وارد شد و فضای اتاقم به چشم بر هم زدنی غیر معمولی ، از همانهایی  بود که شاعر شیراز آهی کشید و نوشت : » از در در آمدی و من از خود بدر شدم » ، از همانهائی که ضربانت را تند میکرد .
آخر زیبا بود ، دیوانه کننده زیبا بود ، غیر معمولی زیبا بود . من هم از شما چه پنهان ، همیشه به زیبائی محتاج بوده ام.  پوست شفاف و صیقلی گونه هایش با آن کک مک های روشن و ظریف شاعرت میکرد نه از جنس معشوقه های ادبیاتی که هنوز نیمایش متولد نشده بود ، دلبرکانی تکراری و بی هویت  مجسمه هایی جملگی سیمین بر و  گیسو کمند  که چون شخصیت های پیچیده دیوید فینچرگیج کننده بود وهمانطور خاکستری و چند لایه ، این زیبائی غمگینت میکرد ، طعم دیدنش تلخ بود ، تماشایش چون خیره شدن بر آفتاب درد داشت گلسنگی بود یخ زده در برف و شاید گلچهره ای مرده بر آب.
چرا ؟ نمیدانستم

1150138_514322361973706_1116835115_n

با اینکه  گیره صدفی روسری سیاهش شبیه گیره چارقد مادر بزرگهای پیامبرگونه سریالهای ایرانی می ماند اما کمتر از بیست سال داشت ، تصویرش آشنا بود او را جائی دیده بودم، کجا ؟ باز هم نمیدانستم . درگیر جستجوی خاطراتم در جستجوی نشانی این دختر شدم .
دخترک بیمار بود وتب و سرفه دلیل آمدنش  دو سه جمله ای بیشتر نگفت ، شوهرش بجای او وصف حال میداد شوهری داشت بیست و چند ساله لاغر اندام با چشمهایی گود افتاده و گونه هایی که زیر آفتاب سوخته بود ، به گمانم پشت لب بلند و چانه برآمده و استخوانی اش را زیر ریش و سبیل مخفی میکرد بهتر بود.
لباسهایش نشان میداد وضع مالی مناسبی ندارد ، گوشه چادر دخترک را گرفته و کودکانه میخواست زیبائی همسرش را به عضلات مردانه اش سنجاق کند ، حس مالکیت مغرورش میکرد  اما واضح بود وحشت از دست دادن این مختصات دلربا رهایش نمیکرد ، از طلسم  دخترک که هر رهگذری را مات میکرد می ترسید ، او پاسبان این جادو بود و پنهان کردن این نقش سحر آور از دید دزدان لابد رسالت مادرزادیش ، مثلث رفتاری او وقتی کامل میشد که ناشیانه سوار بر توسن اظهار فضل و دانائی می تاخت و با گرد و خاک رقیبان  را از منظر همسرش محو میکرد . مدام از ضلعی به ضلع دیگر می دوید و تغییر رفتار میداد .
آن روز تمام شد و تا مدتها چراهای آن روز، سیناپس های کپک زده ذهنم را رها نمیکرد .
مدتی بعد  نشانی دختر را از بین تصاویر یک فایل خاک خورده که زمانی دور پس زمینه پخش آهنگهایم بودند  یافتم ، دختر نپالی نقاشی مشترک میخائیل گارماش روسی و همسرش اینسیا ، دخترکی که دستی برای آراستن موها و گل سر قرمزش نمیکشد اما باز وحشی و ناب زیباست ، لبهای خشک و جامدش ناامیدانه تلاش میکنند رازش را پنهان کنند اما حواسش نیست چشمها برای حرف زدن اجازه نمی گیرند.
و من هنوز درگیرم  .  مفاهیم خسته کننده و تماما مردانه سنت ، تجدد ، عرف و طیف های هزار گونه شل و سفت مذهبی  تا طرفداران غیرت و تعصب قرنهاست در حال جنگی سکسی برای مالکیت این دلخواه ترین جهش های تکاملی زنانه هستند و در این میان کسی بفکر غم زیبائی نیست .
و من فکر میکنم زیبائی بی تاب دیده شدن هست . زیبائی نیازمند دیده شدن هست .
فرقی نمیکند ، یک گل ، تابلوی نقاشی یا یک دختر زیبا .
زیبائی را به بند کشیدن انصاف نیست .
نقاش اثرش را برای پنهان کردن در گنجه  نمیکشد، گل اسیر در گلدان  خواهد پژمرد .
وقتی به تعصب عضلانی مردان این شهر می اندیشم که نهایت سودایشان در بند کشیدن دخترکان زیبا در قفسهای آجری پندارشان هستند می ترسم از اینکه بگویم  : » زیبائی را باید دید ، زیبائی را باید پرستید»

پینوشت : درک میکنم پذیرفتن جنبه عمومی زیبائی درکنار قواعد فعلی ازدواج که بیشترین تاکیدش روی مالکیت خصوصی هست سخت و شاید دور از ذهن باشه  و چالش های زیادی رو ایجاد میکنه اما  تجربه شخصیم شاید به شما کمک کنه ، من  به این باور رسیده ام هر گل زیبا را میتوان دید اما نمیتوان و نباید از شاخه چید .
 این متن از رهگذر گرامی است

۱۳۹۳/۰۱/۲۹

آبگوشت الله‌اکبر

- ... آقا آبگوشت رو که نباس توی دیگ زودپز پخت. آبگوشت رو باید بذاری روی شعلۀ کم، آروم‌آروم جا بیفته. همینه غذاهای امروزیا دیگه طعم و مزۀ قدیما رو نداره دیگه! زودپز! هه!

مدتهاست متوجه شده‌ام نه تنها جملات و رفتار مردم، من را متعجب می‌کند، بلکه جملات و رفتار من هم مردم را متعجب می‌کند. البته جنس این دو نوع تعجب با هم متفاوت است. مثلا همین جملۀ بالا را در نظر بگیرید: گوینده‌ی این جمله، تحصیلکرده‌ی رشتۀ اقتصاد و از آدم‌های روشن و موفق امروز جامعه‌ی ماست. وقتی به ایشان توضیح دادم که منابع گاز و نفت کره زمین رو به اتمام است و گرمایش جهانی پدرمان را در خواهد آورد و دیگر دوره‌ی آن گذشته که هر کس آبگوشتش را هفت‌-‌هشت ساعت روی گاز بار بگذارد تا "جا" بیفتد و برای همین جا افتادن‌ها، جنگلهای زاگرس رو به نابودی است، از حرف من تعجب کرد. باز هم نمونه می‌خواهید؟
خانمی که از ازدواج قبلی‌اش پسر کوچکی دارد، مدتی با من رابطه‌ی عاطفی داشت. در این مدت دائما از این که من ماشین ندارم، گله و ابراز تعجب می‌کرد. تا اینکه بدون رودروایسی به او گفتم به خاطر پسر او است که این کار را نمی‌کنم. با کج‌خلقی پرسید: چه ربطی داره؟ گفتم: خوب است حداقل به اندازه‌ی یک ماشین هم که شده، دود و سرب کمتری توی حلق این بچه برود و ترافیک هم سبک‌تر شود. من هم هنوز جوانم و از وسایل نقلیه‌ی عمومی استفاده می‌کنم. می‌توانید حدس بزنید چقدر تعجب کرد.
امروزه مردم و من، دائم در حال متعجب کردن همدیگر هستیم. وقتی می‌بینم عده‌ای از جوانان آینده‌ساز و آزادی‌خواه و روشن‌ذهن این کشور، برای اعتراض و همزمان نسوختن سیخ و منقل با هم، به الله‌اکبر گفتن می‌پردازند، سخت متعجب می‌شوم. همان‌گونه که متعجب می‌شوم چرا فلان تروریست سوری هم الله‌اکبر‌گویان سر می‌بُرد، یا فلان گروه تروریستی دیگر الله‌اکبر‌گویان سرباز بدبخت را می‌کشد، یا فلان پاکستانی، الله‌اکبر‌گویان به دبستان دخترانه حمله می‌کند، یا فلان فروشگاه و سینما هم الله‌اکبر‌گویان به آتش کشیده می‌شود... متعجب می‌شوم که این خدای قادر و قهار چگونه همۀ این عقاید را یک‌جا پوشش می‌دهد و آیا کسی می‌داند همین خدای قادر و "بزرگ"، خودش در کتب آسمانی و بدست پیامبرانش چقدر به مردم توهین کرده، دگر‌اندیشان را تمسخر کرده و بر مردمان عذاب و مرگ نازل کرده؟
دیروز مادر خوش‌پوش و محترمی در خیابان به بچه‌اش گفت: بنداز پوست بستنی‌ات رو توی جوب، دستت نوچ شد!.. و من باز هم متعجب شدم. همانطور که وقتی به خلاص شدن از دست زباله‌های‌مان می‌گوییم "دور انداختن" و هیچ‌کس هم نمی‌پرسد کدام دور و چقدر دور؟ لابد اگر از ایشان بپرسم هم، از من متعجب می‌شوند. من متعجبم چرا باید همۀ دار و ندار کسی را به نام مهریه از او بگیرند و وقتی طرف قاطی کرده و دست به جنایت می‌زند، فریاد وا اَسَفا سر داد، و آنها هم از من تعجب می‌کنند که اصلا چرا به قاتل توجه نشان می‌دهی، طرف دیوانه بوده دیگر!
وقتی آدم تحصیل‌کرده و فرنگ‌دیدۀ این کشور، از تمسخر معجزات امام رضا بر‌می‌آشوبد و رگ گردنش ور می‌قلمبد که: آقا مسخره نکنید عقاید دیگران را! من سخت تعجب می‌کنم. البته ایشان هم همان‌قدر متعجب می‌شود وقتی به او می‌گویم وقتی مالیات و امکانات و طلای عمومی این کشور که به مساوات به همه تعلق دارد، خرج قُبه و بارگاه امامان شما می‌شود، پس این حق برای همۀ ما بوجود می‌آید که در مورد ایشان ابراز عقیده کنیم، مگر اینکه شما خرج و سفرۀ خود را از دگر‌اندیشان جدا کرده و دائم عقاید خود را در چشم دیگران فرو نکنید؛ و اصولا مگر خداوند خودتان در کتب آسمانی خودتان کم مردم دیگر را تمسخر کرده است؟ اینجاست که هر دو در تعجب از هم سبقت می‌گیریم، من حیرانم که او حتی به حقوق دیگران فکر هم نمی‌کند و او حیران است که این آدم چقدر پر رو است!
البته همانطور که بالاتر گفتم جنس این تعجب‌ها با هم فرق می‌کند. میدانید که... من متعجبم که چطور این گروه زامبی که خود را آدمی می‌نامند، تنها به مدد جراحی بینی می‌توانند کمی جلوتر از بینی خود را ببینند؛ و آنها هم متعجبند که من چه حوصله‌ای دارم که در این بی‌پولی و بدبختی، به فکر روش‌های دیگر زندگی هستم، خدا را فراموش کرده‌ام و نمی‌گذارم آبگوشتم خوب جا بیفتد!
بیگ لاگ (لعنة علیه)


این نوشته به گابریل گارسیا مارکز تقدیم می شود... بدون هیچ ارتباطی!