‏نمایش پست‌ها با برچسب کاربر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کاربر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲/۰۴/۲۸

وضعیت اضطراری برای تیم کوه نوردان آرش

پس از صعود موفق قله سرسخت و دشوار برودپیک (8047 متر) و گشایش "مسیر ایران" برای نخستین بار بر روی این قله، گروه سه نفرۀ کوهنوردان ایرانی باشگاه آرش در مسیر بازگشت، دچار شرایط بحرانی شده و اکنون در  ارتفاع بالا و بدون آب، غذا و چادر، با مرگ دست و پنجه نرم می کنند.
پنج شنبه 27 تیر ماه، در ساعت هفت صبح، آیدین بزرگی که همراه پویا کیوان و مجتبی جراحی در ارتفاع حدود 7700 متر و خارج از مسیر عادی در چادر مستقر بوده، طی تماس تلفنی اعلام کرده بود که حال مناسبی ندارند و نیازمند آب و غذا هستند
پس از چند تلاش نا موفق از سوی شرپاها برای رساندن امداد به تیم ایرانی، امروز کیومرث بابازاده اعلام کرد در برود پیک وضعیت بحرانی به وجود آمده است.
گزارش اقدامات و اطلاعات رسیده تا بعد از ظهر جمعه، به شرح زیر است:
ساعت 6 صبح: آیدین تماس گرفت و گفت مانند سابق زمین‌گیر شده و قادر به حرکت نیستند.
ساعت 8 صبح: دو نفر باربر پاکستانی که نیمه شب از کمپ برای امداد حرکت کرده بودند در منطقه ای بالاتر از کمپ سوم در حال تراورس به طرف گردنه برودپیک (محدوده حضور تیم برودپیک) مشاهده شدند.
ساعت 9 صبح: یک تیم دو نفره از کوه‌نوردان سوئیسی که نیمه شب از کمپ اصلی کی 2 برای امداد حرکت کرده بودند نزدیک به کمپ 1 رسیده و اعلام کردند که قصد ادامه صعود دارند.
ساعت 9:30: سرپرست تیم سوئیسی اعلام کرد که تیم‌های دیگری نیز تشکیل شده و قصد دارند به دنبال تیم نخست به بالا صعود کنند.
ساعت 10 صبح: آیدین مجددا تماس گرفت و وضعیت شان را بحرانی اعلام کرد.
ساعت 1 بعد از ظهر: در تماسی که با کمپ اصلی برودپیک برقرار شد مشخص شد که باربرهای ارتفاع پس از تلاشی ناموفق برای رسیدن به گردنه، متاسفانه به کمپ سوم مراجعت کرده اند. همچنین تیم سوئیسی در تلاش برای رسیدن به کمپ دوم است.
ساعت 1:30 بعد از ظهر: تلاش می شود امروز افراد دیگری که در منطقه هستند برای امدادرسانی به سمت گردنه صعود کنند.

   مسیر سمت راست مسیر ایران ، مسیر سمت چپ مسیر نرمال

شرح کامل واقعه را می توانید از اینجا بخوانید.
برای هموطنان افتخار آفرین باشگاه آرش آرزوی سلامتی و بازگشت بی خطر به آغوش خانواده و دوستانشان را داریم.
BigLog
===
آخرین اخبار از وضعیت کوهنوردان ایرانی
کیومرث بابازاده در رابطه با شرایط و وضعیت امدادرسانی در ارتفاعات برودپیک گفت: ساعت 7 صبح دو باربر ارتفاع پاکستانی، به گردنه برودپیک رسیدند. ظاهرا برای اینکه دید بهتری نسبت به منطقه داشته باشند گردنه را طی و مقداری از مسیر قله فرعی را صعود کرده اند که در مقدار کمی خارج از مسیر "یک جسد" دیده اند و چیزی و کس دیگری دور و برش نبوده . به احتمال زیاد این جسد کوه نورد لهستانی است که از زمستان آنجا مانده ... موضوع و ادامه کار بوسیله بی سیم به شرپاها تفهیم شد که بچه ها باهمدیگر هستند و درست جست و جو کنند. تیم سوییسی و چند تیم دیگر منتظر تجسس شِرپاها هستند.
ستاد بحران تشکیل شده در این رابطه نیز اعلام کرده است از صبح دیروز (جمعه) تا ظهر امروز (شنبه) هیچگونه تماس تلفنی از سوی سه کوهنورد ایرانی با گروه مستقر در کمپ اصلی انجام نگرفته است. این می تواند خبر بسیار بدی باشد.
خبر تکمیلی
مقارن امروز عصر (شنبه)، ساعت هفت و نیم به وقت تهران، تماسی تلفنی از سوی یک از کوهنوردان (آیدین بزرگی) برقرار شده که حاکی از وضعیت بد و گم کردن مسیر می باشد. این کوهنورد خوب کشورمان به تنهایی در حال پایین آمدن است و در گزارشها، هیچ اشاره ای به وضعیت دو هموطن دیگر ما نشده است. متاسفانه امدادگران پاکستانی هم بدون یافتن کسی، به پایین برگشته اند. "میزان ارتفاع" و "برودت هوا" و نزدیک یک هفته شب مانی در ارتفاعات برودپیک، می تواند هر قهرمانی را از پای در آورد. به بازگشت این هموطنانمان امیداوار می مانیم.
===

خبر تکمیلی تر
بنظر میرسد پاکستان عملیات نجات را متوقف ساخته است. با بررسی عکسهای منطقه و پیدا کردن تقریبی  آخرین محل تماس آیدین بزرگی، از کوهنوردان مفقود شده، توماس لامل کوهنورد برجسته آلمانی و عضو تیم نجات، ابراز عقیده کرده است که در این مکان و در این شرایط، دیگر هیچ کسی را نمی توان نجات داد. بنظر میرسد برنامه ریزی اشتباه، بلند پروازی های غیر واقعی و پشتیبانی ناکافی، فاجعه دیگری را در ورزش کوهنوردی ایران رقم زده باشد. (اینجا را ببینید)
در این اوضاع، سخنگویان باشگاه آرش رو به دروغ پردازی آورده و ادعا کرده اند گم شدن گروه به دلیل طوفانهای سهمگین بوده است، چیزی که از زمان شروع صعود تا زمان فتح قله توسط تیم ایرانی و بازگشت آنان، به هیچ عنوان گزارش نشده و هوا در این دورۀ زمانی، بسیار هم خوب و معتدل بوده است. (اینجا را ببینید)

خلاصه ای از یک داستانِ خلاصه


خورخه لوئیس بورخس نویسنده شهیر آرژانتینی را باید شخصی بشدت متاثر از فرهنگ مشرق زمین دانست . او داستانی را با این جمله از ابن رشد متفکر عرب زبان قرن دوازدهم که توسط ارنست رِنان مورِخ فرانسوی واگویه شده آغاز میکند: « با این تصور که تراژدی چیزی نیست مگر هنر مداحی..» و پس از آن ابن رشد را در سرای مجللش در قُرطبه واقع در اسپانیا به تصویر میکشد در حالیکه با فَراغ بال مشغول نوشتن «تهافُت التَهافت» در رد نظرات غزالی در «تهافُت الفلاسفه»(1) است ولی دغدغه فکری کوچکی ناگهان به سراغش آمده که البته ناشی از تهافت نیست بلکه بخاطر اثر بزرگی که قرار است او را در آینده به اشتهاری باور نکردنی برساند یعنی تفسیر آثار ارسطو. و حالا مشکل ناچیزی بر سرعت حرکتش درین راه اندکی اثر گذاشته.. کلمات «طراغودیا» و «غومدیا» در جای جای بوطیقای ارسطو(2) می لولیدند و همین، ابن رشد را در آستانه نقب زدن به این رساله نگه داشته بود اما اساس مشکل از آنجا ناشی میشد که او سریانی و یونانی نمیدانست و مجبور بود بروی ترجمه از ترجمه کار کند ولی ابن رشد از پای نمی نشیند و تمام آثار در دسترس را می کاود و نویسنده هم وقایع و صحنه هایی را در پیش رویش میگستراند تا کم کم او را به جرقه فهم و لحظه درک نزدیک کند و به موازات آن ذوق سرشار و طبع روان او را در مباحثه با همسلکانش به نمایش میگذارد که چگونه با فکری باز در میان کسانیکه در چارچوب الهیات به نقل ادراکات میپردازند استدلالات منطقیش را بپیش میبرد. در میان این جمعِ نَقل و روایت همچنان ابن رشد را تصور کنید در حالیکه مردی کم مایه برای اثبات تشخصش در اجابت فردی که ازو خاطره ای شگفت خواسته به نقل داستانی میپردازد از سفرش به سرزمینی دور که درآنجا دوستی او را به خانه ای برده بود پر از حجره ها و بالکن ها که مردم بسیاری درآن ساکن بودند و در گوشه ای از آن زنان و مردانی با لباسهای عجیب زندانی بودند در حالیکه سلولی نداشتند سوار بر اسب میشدند در حالیکه مرکبی وجود نداشت و با نِی شمشیر میزدند، میمردند و بعد زنده می شدند؛ آن مرد راوی در جواب این سخن که آنها دیوانه بودند انکار میکند چون کسی به او گفته بود آنها داستانی را نمایش میدهند و باز سوالات دیگر و سیل اعتراضات مرد را از گفتن خاطره پشیمان کرد اما پس از آن ابن رشد بود که رشته کلام را به دست گرفت و التذاذ در چهره حضاری موج میزد که مقهور فصاحت کلام و تابناکی اندیشه اش در رابطه با شرافت شعر عرب جاهلی شده بودند. مجلس به پایان رسید و سحرگاه بود که ابن رشد به کتابخانه اش وارد شد. چیزی باعث شده بود معنای آن دو کلمه ی مبهم بر او آشکار گردد. .او با کلماتی دقیق این عبارات را به مکتوبش اضافه کرد:

«ارسطو مدیحه ها را تراژدی و هجویه ها و تکفیرها را کمدی مینامد، تراژدی ها و کمدی هایِ قابل ستایش در صفحات قرآن و معلقات سَبع فراوانند..»

سطور ابتدایی داستان با این جمله همراه است که: «در تاریخ کمتر حادثه ای به زیبایی و دردناکی کار این پزشک عرب می توان سراغ داشت که خود را وقف اندیشه ی مردی کرده بود که چهارده قرن پیش ازو میزیست»
و داستان در حالی تمام میشود که نویسنده ابن رشد را برای خوابیدن آماده میکند اما او بیکباره ناپدید میشود گویی که آتشی بی نور او را سوزانده باشد و همراه با او خانه و فواره و کتابها و کبوتران و کنیزان و وادیِ اَلکویر همگی ناپدید میشوند.

این داستان یک پی نوشت هم دارد:
بورخس میگوید درین داستان قصد داشتم جریان یک شکست را تعریف کنم. او کسان متعددی را در نظر می آورد ولی در نهایت فکر میکند «وضعِ کسیکه به دنبال هدفی میرود که بر هیچکس پوشیده نیست مگر بر خودِ او بسیار شاعرانه تر(3) است» پس ابن رشدی به ذهنش خطور میکند که «چون در فرهنگ اسلامی محصور شده بود هیچگاه نتوانست معنی کلمات تراژدی و کمدی را بداند.»
بورخس در نهایت اعتراف میکند سعی ابن رشد از خود او پوچتر نبوده که سعی داشته کسی را تنها با اتکاء به چند ورق از رِنان و لین و پالاسیوس تجسم کند. با این حال جمله آخر او اینست:
«ابن رشد در لحظه ای که اعتقادم را به او از دست دادم ناپدید شد»

نتیجه گیری ندارد. هرگونه برداشت، آزاد...

===

1- تناقض گویی فیلسوفان
2- رساله فن شعر از آثار نه گانه ارسطو در باب منطق البته برخی این رساله را جزو رسائل منطقی ارسطو محاسبه نمیکنند
3-بورخس در اینجا لغت شاعرانه را از نام فن شعر(poetics) استعاره میکند و غیر مستقیم لغت تراژیک را اراده کرده است
 
Sami


۱۳۹۲/۰۴/۲۷

لعنت به شما جناب آقاي ميشل فوكو

 دومين شغل رسمي من "حسابداري مندلي غشو" بود. مندلي جوجه ميفروخت. نه اينكه جوجه فروش باشد، يك قفس كوچك ميگذاشت جلوي پايش و سه چهار جوجه اي كه در آن بود را ميفروخت. يكبار كه از مدرسه برميگشتم، دوم ابتدايي بودم، ديدم رندهاي محل، به جاي پول، پولك حلبي به او دادند و سرش كلاه گذاشتند. تصميم گرفتم بعدازظهرها كنارش بنشينم و نگذارم كلاه سرش بگذارند. جوجه‌ها را ديوانه وار ميپرستيد. هروقت ميپرسيدي "توي زندگي عاشق چي هستي؟"، ميگفت: "غاز، مرغابي، بي زحمت، اردك، جوجه". ميگفتند يك بار گربه نابكاري يكي از جوجه هايش را به خون كشيده بود و مندلي از فردا شده بود قاتل گربه ها؛ از صد فرسخي پاره سنگ را درست مينشاند روي پيشاني گربه‌ها و خلاص؛ مثل تك تيراندازهاي فيلم محمد رسول الله. از آن روز هم به جوجه سوگلي‌اش اجازه نداده بود از قفس بيرون برود. در قفس را قفل كرده بود و كليدش را دفن كرده بود. سوگلي كشته نشد، اما بعد از مدتي براي خودش مرغي شد و هيچكس نميتوانست از در قفس بيرون بياوردش؛ همانجا ماند؛ تا ابد؟ نميدانم، لااقل تا وقتي مندلي پيش ما بود. امروزي‌ها به مندلي ميگويند ديوانه، ما اما به او ميگفتيم مندلي، مندلي غشو. اصلا آن روزها كسي به كسي ديوانه نميگفت. ديوانه‌ها كنار ما و با ما زندگي ميكردند و كسي هم اعتراضي نداشت. بچه‌ها مندلي را اذيت ميكردند اما رويش غيرت داشتند؛ عمرا ميگذاشتند كسي از محل ديگري بيايد و مندلي را آزار بدهد. يك كتك سير به طرف ميزدند و كت بسته ميبردندش پيش مندلي و ميگفتند مندلي فحشش بده. مندلي هم شروع ميكرد تمام وابستگان نسبي و سببي طرف را در موقعيتهاي خيلي اروتيك و بعضا فتيشيستيك قرار دادن. فقط چون فحشهايش "ساختار"هاي نادرستي داشت و ضماير مذكر و مونث را به اشتباه انتخاب ميكرد، دست آخر هيچ اتفاق خلاف شرعي براي اقوام طرف نمي افتاد (آرزو به دل مانده‌ام كه روزي بتوانم نص صريح فحشهايش را ذكر كنم)؛ آخري‌ها هرروز حالش بدتر ميشد. اين را ميشد از چشمهاي غمگين جوجه/ مرغي فهميد كه در قفسش روزگار سپري ميكرد. بدخلق شده بود اما سنگ پراني‌اش حرف نداشت. فحشهايش هم به كل فاقد ساختار شده بود و تكرار پربسامدي بود از سه كلمه طلايي ناسزاهاي ايراني. يك روز صبح، مندلي ديگر نبود. اوايل كسي نفهميد، روزگار عوض شده بود و هر كسي گرفتار بيچارگي هاي خودش. اما كم كم همه فهميدند پارك جهانپناه بي مندلي انگار كه چيزي كم دارد. ميگفتند برادرش مندلي را برده پيش خودش، در خيابان ميرداماد؛ ميرداماد كجا بود؟ كسي چه ميداند؛ آن سر دنيا، جابلقا، جابلسا. من ولي باور نكردم. شك نداشتم كه مندلي را برده اند ديوانه خانه. نشسته اند و از روي يك كتاب لعنتي، درمان كه نه دست به سرش ميكنند. صدسال گذشت تا فهميدم حدسم درست بوده، صد سال گذشت تا بفهمم ميشل فوكو مندلي را از ما گرفت. صدسال گذشت تا با تمام وجودم تاريخ جنون را درك كنم و بفهمم مندلي زماني از جهان ما گم شد كه فرصت "مراقبت" نداشتيم و "تنبيه" را تنها راه رهايي دانستيم؛ لعنت به شما جناب آقاي ميشل فوكو، وِر ايز ماي مندلي؟ ماي ديِر مندلي
===
 

۱۳۹۲/۰۴/۲۲

آن دورها... در همین نزدیکی!


سخت است فهماندن چیزی به کسی که در قبال نفهمیدنش پول میگیرد 
kakam
زنده باد وطنم با جوان هایش ...مرگ بر هر چی جهل است نادانی
aramn
دوست دارم زندگی کنم تنها زندگی نفس بکشم تنها نفس دوست دارم پرواز کنم بدون ترس از قفس کارمم موسیقیه شایدم کمی شناخته شده باشم همین و بس
arshia
نعمت روی زمین، قسمت پرویان است / خون دل میخورد ان کس که حیایی دارد
sammyalfa
من سیمرغ که نه، یک بال و یک مرغ هم ندارم، این اسم را به عاریه از مام وطن چند روزی به همراه گرفتم، قرار بود تجلی باشد از \"سیمرغ سبز آزادی\"، من در آن اندازه نبودم. هنوز نتوانستم بهایی به کرایه ی این اسم بپردازم، همین امروز فرداست که بیرونم کنند. گرچه در بند جلالش می مانم، شاید از بند سنگین ردایش آزاد شوم. هدف پابرجاست...
30morgh
مذهب مردم را متقاعد كرده كه : مردی نامرئي در آسمانها زندگي مي كند كه تمام رفتارهاي تو را زير نظر دارد، لحظه به لحظه آن را. و اين مرد نامرئي ليستي دارد از تمام كارهايي كه تو نبايد آنها را انجام دهي، و اگر يكي از اين كارها را انجام دهي، او تو را به جايي مي فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن و شكنجه شدن و ناراحتي است و بايد تا ابد در آنجا زندگي كني، رنج بكشي، بسوزي و فرياد و ناله كني ولي او تو را دوست دارد… ! ”(جورج كارلين)
مشتی
شاید برای شناخت خودمان بهتر است آفریدگارمان را بهتر بشناسیم؟ برای همین از خدا در قرن 21 می نویسم: اگر خدای ادیان توانا بود شیطانی وجود نداشت. نیاز به فرشته نداشت. اگر می خواست ظالم را فورا متحول می کرد! اگر به نفرین انسان گوش می داد ظالم دوم به وجود نمی آمد. دشمنی نداشت چون خودش قبلا او را نیافریده یا متحولش کرده بود! اگر عادل بود به خاطر گناه آدم و حوا ما را از بهشت محروم نمی کرد! اگر می خواست باورش کنیم می توانست بدون وجود میلیونها آخوند همین کار را بکند. اگر آگاه بود ما را آزمایش نمی کرد. چون داناست نیازی به پرستش و ابراز عشق زورکی ندارد. اگر می خواست گرسنه را نیازمند نمی کرد. اگر کسی از نادانی انسانها بهره ای نمی برد حتی یک نفر از آگاهی دادن ناراحت نمی شد. انسانها باید روزی بفهمند که تنها خودشان باید مشکلاتشان را حل کنند. کاش به جای کینه و دشمنی با هم به هم کمک می کردیم تا جهانی بهتر داشته باشیم و به جای تخم دروغ و نفرت کاشتن تخم دانایی و دوستی می کاشتیم.