خورخه
لوئیس بورخس نویسنده شهیر آرژانتینی را باید شخصی بشدت متاثر از فرهنگ
مشرق زمین دانست . او داستانی را با این جمله از ابن رشد متفکر عرب زبان
قرن دوازدهم که توسط ارنست رِنان مورِخ فرانسوی واگویه شده آغاز میکند: «
با این تصور که تراژدی چیزی نیست مگر هنر مداحی..» و پس از آن ابن رشد را
در سرای مجللش در قُرطبه واقع در اسپانیا به تصویر میکشد در حالیکه با
فَراغ بال مشغول نوشتن «تهافُت التَهافت» در رد نظرات غزالی در «تهافُت
الفلاسفه»(1) است ولی دغدغه فکری کوچکی ناگهان به سراغش آمده که البته ناشی
از تهافت نیست بلکه بخاطر اثر بزرگی که قرار است او را در آینده به
اشتهاری باور نکردنی برساند یعنی تفسیر آثار ارسطو. و حالا مشکل ناچیزی بر
سرعت حرکتش درین راه اندکی اثر گذاشته.. کلمات «طراغودیا» و «غومدیا» در
جای جای بوطیقای ارسطو(2) می لولیدند و همین، ابن رشد را در آستانه نقب
زدن به این رساله نگه داشته بود اما اساس مشکل از آنجا ناشی میشد که او
سریانی و یونانی نمیدانست و مجبور بود بروی ترجمه از ترجمه کار کند ولی ابن
رشد از پای نمی نشیند و تمام آثار در دسترس را می کاود و نویسنده هم وقایع
و صحنه هایی را در پیش رویش میگستراند تا کم کم او را به جرقه فهم و لحظه
درک نزدیک کند و به موازات آن ذوق سرشار و طبع روان او را در مباحثه با
همسلکانش به نمایش میگذارد که چگونه با فکری باز در میان کسانیکه در چارچوب
الهیات به نقل ادراکات میپردازند استدلالات منطقیش را بپیش میبرد. در میان
این جمعِ نَقل و روایت همچنان ابن رشد را تصور کنید در حالیکه مردی کم
مایه برای اثبات تشخصش در اجابت فردی که ازو خاطره ای شگفت خواسته به نقل
داستانی میپردازد از سفرش به سرزمینی دور که درآنجا دوستی او را به خانه ای
برده بود پر از حجره ها و بالکن ها که مردم بسیاری درآن ساکن بودند و در
گوشه ای از آن زنان و مردانی با لباسهای عجیب زندانی بودند در حالیکه سلولی
نداشتند سوار بر اسب میشدند در حالیکه مرکبی وجود نداشت و با نِی شمشیر
میزدند، میمردند و بعد زنده می شدند؛ آن مرد راوی در جواب این سخن که آنها
دیوانه بودند انکار میکند چون کسی به او گفته بود آنها داستانی را نمایش
میدهند و باز سوالات دیگر و سیل اعتراضات مرد را از گفتن خاطره پشیمان کرد
اما پس از آن ابن رشد بود که رشته کلام را به دست گرفت و التذاذ در چهره
حضاری موج میزد که مقهور فصاحت کلام و تابناکی اندیشه اش در رابطه با شرافت
شعر عرب جاهلی شده بودند. مجلس به پایان رسید و سحرگاه بود که ابن رشد به
کتابخانه اش وارد شد. چیزی باعث شده بود معنای آن دو کلمه ی مبهم بر او
آشکار گردد. .او با کلماتی دقیق این عبارات را به مکتوبش اضافه کرد:
«ارسطو
مدیحه ها را تراژدی و هجویه ها و تکفیرها را کمدی مینامد، تراژدی ها و
کمدی هایِ قابل ستایش در صفحات قرآن و معلقات سَبع فراوانند..»
سطور
ابتدایی داستان با این جمله همراه است که: «در تاریخ کمتر حادثه ای به
زیبایی و دردناکی کار این پزشک عرب می توان سراغ داشت که خود را وقف اندیشه
ی مردی کرده بود که چهارده قرن پیش ازو میزیست»
و داستان در حالی تمام
میشود که نویسنده ابن رشد را برای خوابیدن آماده میکند اما او بیکباره
ناپدید میشود گویی که آتشی بی نور او را سوزانده باشد و همراه با او خانه و
فواره و کتابها و کبوتران و کنیزان و وادیِ اَلکویر همگی ناپدید میشوند.
این داستان یک پی نوشت هم دارد:
بورخس
میگوید درین داستان قصد داشتم جریان یک شکست را تعریف کنم. او کسان متعددی
را در نظر می آورد ولی در نهایت فکر میکند «وضعِ کسیکه به دنبال هدفی
میرود که بر هیچکس پوشیده نیست مگر بر خودِ او بسیار شاعرانه تر(3) است» پس
ابن رشدی به ذهنش خطور میکند که «چون در فرهنگ اسلامی محصور شده بود
هیچگاه نتوانست معنی کلمات تراژدی و کمدی را بداند.»
بورخس در نهایت
اعتراف میکند سعی ابن رشد از خود او پوچتر نبوده که سعی داشته کسی را تنها
با اتکاء به چند ورق از رِنان و لین و پالاسیوس تجسم کند. با این حال جمله
آخر او اینست:
«ابن رشد در لحظه ای که اعتقادم را به او از دست دادم ناپدید شد»
نتیجه گیری ندارد. هرگونه برداشت، آزاد...
===
1- تناقض گویی فیلسوفان
2- رساله فن شعر از آثار نه گانه ارسطو در باب منطق البته برخی این رساله را جزو رسائل منطقی ارسطو محاسبه نمیکنند
3-بورخس در اینجا لغت شاعرانه را از نام فن شعر(poetics) استعاره میکند و غیر مستقیم لغت تراژیک را اراده کرده است
Sami