منت خداوند کلوب و پلاس و لاین و
وایبر را که به فیسبوک اندرش موجب خرکیف شدن و اُوردوز کردنش مزید به گا
رفتن درس و زندگی و مصداق خریت کردن. هر لایک که میگذاری مفرح دوست دیگر و
چون دیسلایک میکنی خنک کننده اصل جیگر پس در هر لایک دو صفت موجود است و بر
هر صفت پولیتیکها نهفته .


یک شب تورق پیچ های فیسبوک میکردم و
در احوالات ملت همیشه در صحنه تامل ، چو ناخن ها ی خویش با دندان مبارک می
سفتم ( می سفتم :سمباده میزدم) حاتم بخشی نموده و لایک و شیر بسیار نمودم .
لایکی از سر منت و لایک دیگر از سر جبران کردن محبت پیشین ، لایکی شبیه
گلریزان لوتی های قدیم نشانه مشتی بودن و لایکی بسان چشمک زدن های ادوار بی
موبایلی نشانه مخ زدن و اهل حال بودن .
الغرض در پیچ گردی شبانه به حجره یکی از اپوزیسیون سیاسی داخل همی شدم بزدل بودن سرشت خویش را فراموش کرده و چون شیر ژیان جولان دادم و رجز خوان هر چه لایقش بود در کامنتها نثارش همی کردم.
آنگاه درد لایکو فیلیای مزمن عود نمودندی و به پس کله ام تیر کشیدندی پس استاتوسی در مذمت رابطه اوضاع مملکت و افکار دگم و واپس گرای مردم سرزمینم از خود در نمودم ، چون لایک خورش زیاد شد از اعماق روده های بزرگم احساس روشنفکری نمودم و بسی حال نمودم که حکیمی فرمود :
قدر لایک کسی داند که از بی لایکی عکس پروفایل خویش جلوی آشنایان ضایع شود .
الغرض در پیچ گردی شبانه به حجره یکی از اپوزیسیون سیاسی داخل همی شدم بزدل بودن سرشت خویش را فراموش کرده و چون شیر ژیان جولان دادم و رجز خوان هر چه لایقش بود در کامنتها نثارش همی کردم.
آنگاه درد لایکو فیلیای مزمن عود نمودندی و به پس کله ام تیر کشیدندی پس استاتوسی در مذمت رابطه اوضاع مملکت و افکار دگم و واپس گرای مردم سرزمینم از خود در نمودم ، چون لایک خورش زیاد شد از اعماق روده های بزرگم احساس روشنفکری نمودم و بسی حال نمودم که حکیمی فرمود :
قدر لایک کسی داند که از بی لایکی عکس پروفایل خویش جلوی آشنایان ضایع شود .
روشنفکری را حکایت کنند که شبی چند کمپین حمایت از این و آن براه انداخت و
تا سحر صدها کامنت و پست بکرد . صاحبدلی شنید و گفت: اگر خود ارضائی بکردی و
بخفتی، بسیار از این فاضلتر بودی.
اندرون از دک و پُز خالی دار
تا در و نور معرفت بینی
تهی از مغز و بیشعوری به علت آن
که پری از ادعا تا بینی
پدری اهل علم و فضیلت پسر خویش را
پرسید : اوقات عزیز چگونه می گذرد ؟ گفت :شبها لایک از کیسه خلیفه به
دوستان میبخشم ، تا سحر با دانشمندان فاضله دیگر میچتم و تمام روز را
گرفتار چک کردن نوتیفیکشن های خویش هستم ، حکیم را مکثی مَدید درگرفت و سپس
بر خلف اصول تربیتی او را پاسخ بداد که :
خاک بر سرت کنن ای پسر
من چه امیدها داشته ام به سر
حیف پول و وقت و چشم و عمر گران
این چتو یادم بده بیخبر از مادر
عارف وارسته ادامه داد فرزند تهی مغزم ! خشم بیش از حد گرفتن، وحشت آرد و لطف بی وقت، هیبت ببرد. نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند. گویند فرزند انگشت تعجب در دهان گرفت و از بدبختی خویش زار بگریست .
خاک بر سرت کنن ای پسر
من چه امیدها داشته ام به سر
حیف پول و وقت و چشم و عمر گران
این چتو یادم بده بیخبر از مادر
عارف وارسته ادامه داد فرزند تهی مغزم ! خشم بیش از حد گرفتن، وحشت آرد و لطف بی وقت، هیبت ببرد. نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند. گویند فرزند انگشت تعجب در دهان گرفت و از بدبختی خویش زار بگریست .
راویان خبر نقل کنند ادمین پیچ یکصد هزار نفره ای که کتابت های باطلش
همه لایک باران میشد به دختر خوب روئی مسیج همی بداد که هیچ به یاد ما هستی
و دختر پاسخ بگفت : نه ، غرور ادمین جِر خورد اما ره حقیقت نگرفت دختر را
بلوک بکرد و باز چرت و پرت افزون بنگارید.
ای گرفتار توهم دانائی و شهرت
ای همه فکر و اندیشه تو از ماتحت
کل نوتیفیکیشن و فرندهای الکی تو
کهتر از قرص نان یک رعیتغم فرزند و نان و جامه و قوت
نداری و مرده شور ببره اون فیسبوکت
افلاطون را گفتند: از تو حکیمتر در جهان دیده ای؟ گفت: بلی، خسرو شکیبائیو
حسین پناهی ، پرسیدند فیلسوفا این چه مهملی ست؟ ( مهمل:حرف باطل ،حرف بیخود
، چرت) آهی از درون کشید و بنالید که در چند سال حیات خویش افسوس مهلت
کتابت و غور در منطق و فلسفه مستعجل گذشت (تند گذشت) اما واحیرتا که اینان
به زندگانی پُخی نبودند ( پخ به ضمه پ یعنی مالی نبودند ، عدد و رقمی
نبودند و هکذا ) و چون میت گشتند هر روز نظریات خفن از خود به درد مینمایند
آنهم کیلو کیلو و فِرت و فِرت(تند ، سریع )
دلم میخواد به آکروپولیس برگردم
بازم به اون نصف دیگه جهان برگردم
برم بشینم کنار وافور و زغال
بیخیال درس و بحث اونهمه قیل و قال
( استاد که متوجه درگوشی های مریدان همی شد به خود آمده و وزن شعر را تغییر همی بداد )
چو به گور شدم ملت پارس جوگیر مرده پرست
ببافند قصه و شعر که فک همه از تعجب به در است.